چندی قبل کتاب "آشوب هندوستان" که یک مثنوی قدیمی سروده ملابهشتی شیرازی شاعر ایرانی مقیم هند  در قرن یازدهم هجری و به کوشش دکتر سیده خورشیده حسینی استاد دانشگاه علیگر هند  را آماده چاپ می کردم که الحمدلله از چاپ بیرون آمد. کتاب اختصاص به جنگ چهار پسر شاهجهان داشت. جنگ برادران ( و البته دو خواهر) که همگی از مادری ایرانی به نام ممتازمحل بودند. همان زنی که شاه جهان تاج محل را برای او ساخت و در آن دفن شد. از میان چهار پسر شاه جهان یکی داراشکوه بود که بزرگتر از همه بود و ولیعهد شاه و اهل فکر و فرهنگ و شعر و یکی شاه شجاع بود که پدر بنگاله را به او داده بود و وی به همان قناعت کرده بود اما او را هم برادران به آتش جنگ کشاندند  و سرانجام با خدعه و نیرنگ اورنگ زیب او نیز از صحنه بازی قدرت حذف شد. می ماند یک برادر به نام سلطان مراد که او سرزمین گجرات را در سلطه ی خود داشت و از قضا شاعر این مثنوی ملابهشتی شیرازی معلم سلطان مراد بود. اما سلطان مراد هم با آن همه جهادها و دل پاک و اعتقاد درستش همه زحمت هایش به حساب اورنگ زیب ریخته می شود و باز با حیله در  دام اورنگ زیب گرفتار می شود. اورنگ زیب دل پدر را هم می شکند و او را زندانی می کند تا به قدرت برسد و خواهر بزرگ خود را که به حمایت از داراشکوه و پدر به دربار او آمده است با درشتی بیرون می کند تا چند دهه قدرت را به زور تصاحب کند . اما با همه این کیدها و حیله ها، اورنگ زیب از حکومت چیزی نمی خواهد و از راه کتابت قرآن روزگار خود را می گذراند!او همچنین شاعر ایرانی مقیم دهلی و دوست داراشکوه – سرمد کاشانی- سراینده رباعی شکوهمند " در مسلخ عشق جز نکو را نکشند" را نیز می کشد تا دوستان برادر را نیز کشته باشد.

به من مربوط نیست که کدام یک از این چهار کاندیدای ما اورنگ زیب اند. تفسیرها انگشت اتهام را به سوی سه کاندیدا می برد. کدام دارایند؟ الحمدلله همه دارایند. کدام شجاعند؟ الحمدلله همه شجاعند. اما اورنگ زیب کیست؟ من در پی این هم نیستم. چون اورنگ زیب قریب پنجاه سال حکومت کرد و خوشبختانه پرزیدنت های ما هشت سال بیشتر نمی توانند به مردم خدمت کنند! هشت سالی که اگر هوشیار نباشیم می تواند با هشت سال جنگ داخلی هم همراه شود! اما همه حرف من این است:

آن همه دوران درخشان بابر و همایون و پسرش اکبر و جهانگیر و شاه جهان بعد از مدتی رو به افول می گذارد و پسران شاه جهان که دل پدر را شکستند فردایی دیگر فرزندانشان نیز در جنگ و ستیز بر سر قدرت باقی مانده شکوه و عظمت دوران بابریان هند را از دست دادند و کم کم فرزندان اورنگ زیب برای تصاحب قدرت دست به دامان بیگانگان شدند و آنها را داور خود کردند.انگلیسی هایی که در دوران اکبر و همایون و جهانگیر نیز بسیار تلاش می کردند تا به دربار راه بیابند و این پادشاهان آنها را می راندند و دستور می دادند تا جای پایشان را نیز پاک کنند که نشانی از پلشتی نماند کم کم داور این دعواها شدند و با نفوذ در حکومت هند تا قرنها ماندند و شیره جان مردم را کشیدند و تفاله اش را رها کردند و  سرانجام با خفـّت بیرون رانده شدند.

از چهار پسر شاه جهان یکی دو تا حتی اهل کنارکشیدن از قدرت بودند ، اما اورنگ زیب همه را به وسط دعوا کشانده بود و با استفاده از دارا و لشکرکشی پسرش سلیمان شکوه مثلا شاه شجاع را ضعیف می کرد و با استفاده از سلطان مراد  دارا را فراری می داد و یا به قصر پدر حمله می کرد اما زرها و پول ها را خودش و پسرانش تصاحب می کردند. دریغا که اینان پدر را کنار زدند و حرفها و نصایح شاه جهان را هم گوش نکردند. حتی روزی رسید که داراشکوه که آن همه برای پدر عزیز بود با اصرار پدر را وادار کرد که با دست خود شمشیر نیای شان اکبر پادشاه را به کمر سلیمان شکوه ببندد و او را به جنگ شاه شجاع بفرستد. برای یک پدر سخت است که نوه را به جنگ فرزند بفرستد اما او را وادار کردند که چنین کند و او با چشم اشکبار این کار را کرد و همان وقت پایه های قصر دولت فرزندانش را لرزان دید.هنوز شاه جهان زنده بود و  هنوز هوش و عقل در سر داشت که او را ناجوانمردانه کنار زدند و نصایحش را نشنیدند تا به جکومت دو روزه شان بپردازند.

به هر حال این قصه آشوب هندوستان حکایتی ست سخت خواندنی بر وزن شاهنامه فردوسی از شاعری که خود در صحنه ها بوده است. من هم با تأسی از این مثنوی ابیاتی را در قالب طنز سروده ام که در برخی ابیات نیز برخی اتهامات ثابت نشده را از زبان این و آن نقل کرده ام و گاهی با برخی شخصیت ها نیز به مزاح و طنز سخن گفته ام ، اسمش را هم گذاشته ام مثنوی اختشاش نامه و اغتشاش را به شکل اختشاش نوشتن هم بی دلیل نبوده، حتی آن را به طنز تقدیم به تمام  اختشاشگران گمراه و غیرگمراه، شکنجه شدگان و شکنجه گران و آسیب دیدگان کلی و جزئی کرده ام . شما فکر کنید که این مثنوی طنز است و حتی کمتر از طنز و در جاهایی مطایبه است و شوخی. خیلی دلم می خواست این مثنوی را  تقدیم تان می کردم اما هنوز فرصت هست و شاید دو فردای دیگر همه اش را در کتابی چاپ کردم. چون هنوز قصه پسران شاه جهان تمام نشده و من هم مثل شما دارم می گردم ببینم اورنگ زیب این قصه کی می تواند باشد. پس شما هم فعلا  عجله نکنید و انگشت اتهام را هم به سوی کسی نگیرید. با اجازه!