حکایت

نه آدم است اگر آدمی خطا نکند

وفا کنیم  مگر عمر ما  وفا نکند

خدا کند که خدای من آن خدا باشد

مباد دل به خدایان دهم... خدا نکند

فریب شعبده بازان خنده را نخورید

کسی به گریه این قوم اعتنا نکند

بگو به صوفی ملحد که شاهدی بس کن

برو به شیخ بگو بعد از این ریا نکند

به پیشگاه خدا گرچه قرب او کم نیست

بگو برای خدا بیش از این دعا نکند

بگو به خانه ما دزد خانگی زده است

دلی که مخزن اسرار اوست وا نکند

بگو که آخرتش را بر آب خواهم ریخت

اگر قیامت این راز بر ملا نکند

دل شکسته ما بی کفن شکفته تر است

سر بریده ی ما فکر خونبها نکند

 شکوه ما همه در بستن لب و نفس است

دل حریر مرا شکوه بوریا نکند

فرشته بودم و آدم شدم، خطا کردم

یقین بدان که خطاپوش ما خطا نکند

بگو به حرمت آن روزه ای که نگرفتیم 

نمازهای  قضا را کسی قضا نکند

قصه

کهنه صرّافان دنیا از تصرّف می خورند
از عدالت می نویسند، از تخلّف می خورند

می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است
دوستان خوب من تنها تأسّف می خورند!

این که طبع شاعران خشکیده باشد عیب کیست؟
ناقدان از سفرۀ چرب تعارف می خورند

عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان می کشند
عارفان هم دزدکی نان تصوّف می خورند

یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل!
کلفت دین اند و دنیا، از تکلّف می خورند

آخر این قصّه را من جور دیگر دیده ام
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند!

کشتند تو را به جرم بی جرمی


به شهید مصطفی احمدی روشن ، شهید شهریاری ، شهید علی محمدی و دیگر شهدای علمی


 


شب رفتنی است و راه ما روشن

آیینه ی مهر و ماه ما روشن


تردید مکن که آفتاب این جاست

عباس و شریعه و عطش با ماست

از حرمله ها مترس

                    آب این جاست

ما روشن و راه آبها روشن



از سنگ هراس نیست گلها را

از خاردلان  و سنگ اندازان

با این همه شمر و ابن سعد

                               اما

نام تو کنار اربعین گل کرد

نام تو کنار کربلا روشن



کشتند تو را به جرم بی جرمی

نام تو چقدر گشت

                   چرخاچرخ

نام تو چو نور در زمان چرخید

چون خورشیدی در آسمان چرخید

تو چرخ زدی

            برون شدی از خویش

بر نیزه سر تو بود  

                     یا خورشید؟

ای مثل تلاوت دعا پر نور

ای مثل تبسّم خدا روشن



از حرمله نمازخوان فریاد

از فتنه گر دروغ باف افسوس

یاران جمل سوار کوته بین

طلحه شده اند در مصاف ...

                   افسوس!

در خانه ی عنکبوتی شیطان

مانند کلافه در کلاف

                   افسوس!

بوزینه ی روزگار بازیگر

میرآخور فتنه اند این خواران

بی پرده شدند و بی نسب  

                            هیهات!

افتاده میان چاه شب

                            هیهات!

ناچار مرید شب شدند اینان

یاران ابولهب شدند اینان

اما پسر بهار بودی تو

چون غیرت ذوالفقار بودی تو

راه تو چو راه مرتضی پر نور


نام تو چو نام مصطفی، روشن!

اول بهمن ماه 1390