يك چند بگريانم بگذار قلم را

دل خون شد و خنديد، ببينيد كَرَم را

ما گريه نكرديم مگر غربت هم را

دنيا همه آيينۀ شرمندگي ماست

در حشر نبينيم مگر صورت هم را

خون شد دلم از غصّۀ مرگِ حسنك‌ها

يك چند بگريانم بگذار قلم را

اي عشق، همه كشتۀ شمشير تو هستيم

حكم تو قصاص است ولي صاحب دَم را

در حلقۀ چشمت به خدا خطّ طوافي ست

كم مانده كه زلفت شكند حدّ حرم را

مانند حبيب عجمي دل عربي كن

در عشق نپرسند عرب را و عجم را

عمري كه دويديم هوس بود و عبث بود

با پاي توكّل برويم اين دو قدم را

اردیبهشت ماه 1375


در وداع رمضان

آمدیم از سفر دور و دراز رمضان
پی نبردیم به زیبایی راز رمضان

 
هر چه جان بود سپردیم به آواز خدا
هر چه دل بود شكستیم به ساز رمضان


سر به آیینه «الغوث» زدم در شب قدر
آب شد زمزمه راز و نیاز رمضان


دیدم این «قدر» همان آینه «خلّصنا»ست
دیدم آیینه‌ام از سوز و گداز رمضان


بیش از این ناز نخواهیم كشید از دنیا
بعد از این دست من و دامن ناز رمضان


نكند چشم ببندم به سحرهای سلوك
نكند بسته شود دیده باز رمضان

 
صبح با باده شوال و رجب آمده بود
آن كه دیروز مرا داد جواز رمضان

 
شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع
خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان