آقا جبار سلام. دوستان گاهی لطفی به من هم داشتند و چیزهایی گفتند که بماند. اما تو که می دانی من و تو اینی نیستیم که دوستان گفته اند. با نظرات داوودآبادی هم اصلا موافق نیستم و بهتر بگویم که من اصلا حرفای این آدم را نمی فهمم که چه می خواهد بگوید. با همان منطقی که او می گوید تو از جشنواره شعر دو تا سکه گرفته ای من به او می گویم که شما از جشنواره سینمای جنگ و فیلم اخراجی ها هزار تا سکه گرفته اید. اما من برای ده نمکی و فیلمش احترام قائلم و ممکن است شما این نظر را نداشته باشی. در این میان اما باز هم حرمت نگاه داشتم و این برادر مادون بیسجی هر چه خواست گفت و بگذار باز هم بگوید. من حرفم بیشتر با توست. با شما که در خواب سید منصور میرباذل بودی. و می دانی که آن خواب یک رویت بود نه رویا. همان خواب که در چهار پنج سال پیش دو بار دید و برای من و تو با گریه تعریف کرد. همان خواب که امام علی(ع) بود و از دست همه ناراحت بود که شما آبروی مرا بردید و کروبی هم بود که آمده بود و پشیمان بود که چرا من خودم را وارد سیاست کردم و می خواست خودش را در صف شاعران انقلاب جا بدهد  امام زمان واسطه نجات گروهی از شاعران شد و در آن خواب قیصر بود و ساعد بود و من بودم و تو بودی و سبزواری بود و حسینجانی بود و آیت الله صافی هم بود که برگه های نجات را می داد به دست شاعران. برخی دیگر هم بودند.تو از جماعت اهل نجاتی. به خاطر شعرهایت برای امام علی و امام حسین و امام زمان و نگرانی هایت برای انقلاب و جنگ اما این روزها کمی نگرانم برای تو و برای خودم و برای همه.. نگرانی های این روزهایت هم با صبر درست می شود. من هم از این توگوشی های خورده زیاد داشتم و نگذاشتم کسی بفهمد. اینها آدم را بزرگ می کند. اگر بدانی پایان قصه چیست آن وقت حتی این سیلی ها برایت شیرین می شود. . ادبیات ما کلید برای هر روزی و هر روزگاری دارد. مثلا این روزهایی که رفت من به بی رنگی فکر می کردم و به این بیت مولانا که / چون که بی رنگی اسیر رنگ شد/ موسی یی با موسی یی در جنگ شد/ آره آقای کاکایی عزیز. گفتم که ما پیر داریم. بزرگتر داریم. صاحب داریم. و از همه بالاتر ادبیات داریم و ادب داریم. تاریخ خوانده ایم. سیاه جامگان و سرخ جامگان و سبزجامگان را دیده ایم. اما این روزها راه نجات در خداجامه شدن است و در صبغه الله. من این روزها به گلها و گلدان ها نگاه می کنم. به هارمونی زیبای سبز و سرخ در کنار هم. من تمام اتفاقات این روزها را نه در خواب که در بیداری دیده بودم و باز هم دارم می بینم. ای کاش اهل سیاست منطق حکمت می دانستند و مردم را در حد شبانی حرمت می کردند. این را به همه می گویم و گفته ام...

بد روزگاری شده ست آقا جبار. راهزنان خانه مرا زدند و اندوخته بیست و پنج سال مرا و خانواده ام را بردند اما ایمانمان را نگذاشتم بدزدند. دعوای بچه های پیغمبر است جبارجان. و من و تو باید آنسوی ماه را رصد کنیم و بدانیم که شاعران آنسوی خورشید جا دارند.

 چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 14:12   علی رضا قزوه  |