دو محکوم را پیش قاضی بردند. یکی را نام آشفته بود و دیگری را نام، پریشان.
قاضی از آنان پرسید: به که رای می دهید؟
آشفته گفت : مگر می گذارد این پریشانی ؟
پریشانی برآشفت و در برآشفتنش ، آشفتگی را دو دشنام داد .
رباعی :
دل هرچه در آشکار و پنهان گوید
زان موی چو مشک عنبرافشان گوید
این آشفته است و او پریشان دانم
کاشفته سخن های پریشان گوید
قاضی گفت : شما هر دو خود را دشنام می دهید و رای داد تا هر دو را به بند کنند.
انتخابات به سلامتی برگزار شد و دوران پریشانی و آشفتگی به سر رسید.
امّا حکایت پریشانی و آشفتگی ادامه داشت.
حکایت محموددولت آبادی، حکایت رنج انسان امروز است و شکایت عبدالکریم سروش شکایت نی مثنوی، امّا: این بار شکایت نی از درون نی نبود که نی کوبیدن بر سر نایی یی دیگر بود.
و یکی از شکایت های آن با هفت اندام شکایت کردن، سخن گفتن به درشتی با مردی ست که بیهقی روزگار خود است و حسنک بر دار شدۀ تمامی اعصار. مرا با او آشنایی یی اگر هست از ناحیت کویری بودن ما هر دوست و این که او سال ها در دیار ما با دست های پینه بسته خود در جوانی خربزه می کاشت، در کنار برادری که در قبرستان قدیمی خوار ری جوانمرگ شد و از آن پس مردی با دستان پینه بسته، قلم به دست گرفت و راوی اندوهان نسل سوخته ما شد... به زعم من آن یک در جوانمردی خود فردوسی روزگار بود و تلخای سخنش نیز – با همه تلخی سخت شیرین است ، شیرین تر از نوازش شکرفروشان سیاست.
و این یک نیز در کرامت ، بارها از مولانای بلخ و حافظ شیرین گفتار برایمان تفسیرهای تازه و شگفت، توشه آورده است و روزگار نه تنها با او که با هر آن که جربزه ای از هنر دارد چنین تلخ سخن گفته است. ..
و دریغا که انتخابات...
و تلخی سیاست که شیرینی ادبیات را برد. وگرنه از این دست طعنه ها در کلام بزرگان کم نیست که حافظ فرمود:
ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند
گر جلوه می نمایی و گر طعنه می زنی
ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند...