تبليغاتX
عشق علیه السلام - حکایت آشفته و پریشان و انتخابات
 

دو محکوم را پیش قاضی بردند. یکی را نام آشفته بود و دیگری را نام، پریشان.

قاضی از آنان پرسید: به که رای می دهید؟

آشفته گفت : مگر می گذارد این پریشانی ؟

 پریشانی برآشفت و در برآشفتنش ، آشفتگی را  دو دشنام داد .

رباعی :

دل هرچه در آشکار و پنهان گوید

زان موی چو مشک عنبرافشان گوید

این آشفته است و او پریشان دانم

کاشفته سخن های پریشان گوید

 

قاضی گفت : شما هر دو خود را دشنام می دهید و رای داد تا هر دو را به بند کنند.

 انتخابات به سلامتی برگزار شد و دوران پریشانی و آشفتگی به سر رسید.

امّا حکایت پریشانی و آشفتگی ادامه داشت.

حکایت محموددولت آبادی، حکایت رنج انسان امروز است و شکایت عبدالکریم سروش شکایت نی مثنوی، امّا: این بار شکایت نی از درون نی نبود که نی کوبیدن بر سر نایی یی دیگر بود.

 

و یکی از شکایت های آن با هفت اندام شکایت کردن، سخن گفتن به درشتی با مردی ست که بیهقی روزگار خود است و حسنک بر دار شدۀ تمامی اعصار. مرا با او آشنایی یی اگر هست از ناحیت کویری بودن ما هر دوست و این که او سال ها در دیار ما با دست های پینه بسته خود در جوانی خربزه  می کاشت، در کنار برادری که در قبرستان قدیمی خوار ری جوانمرگ شد و از آن پس مردی با دستان پینه بسته، قلم به دست گرفت و راوی اندوهان نسل سوخته ما شد...  به زعم من آن یک در جوانمردی خود فردوسی روزگار بود و تلخای سخنش نیز – با همه تلخی سخت شیرین است ، شیرین تر از نوازش شکرفروشان سیاست.

و این یک نیز در کرامت ، بارها از مولانای بلخ و حافظ شیرین گفتار برایمان تفسیرهای تازه و شگفت، توشه آورده است و روزگار نه تنها با او که با هر آن که جربزه ای از هنر دارد چنین تلخ سخن گفته است. ..

و  دریغا که انتخابات...

و تلخی سیاست که شیرینی ادبیات را برد. وگرنه از این دست طعنه ها در کلام بزرگان کم نیست که حافظ فرمود:

ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند

مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند

گر جلوه می نمایی و گر طعنه می زنی

ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:33  توسط علی رضا قزوه  | 

 
!-- Begin WebGozar.com Counter code --> >