شعری از محمد مهدی سیار شاعر خوب شیرازی را تقدیم تان می کنم.
از حلقههایمان به در افتاد رازها
با قیل وقال بیثمر عشقبازها
دوشید فتنهای شتران دو ساله را
بر دوششان نهاد به بازی جهازها
شوخی شدهست و عشوه نماز شیوخ شهر
رحمت به بینمازی ما بینمازها
خیل پیادهایم، کجا بازگو کنیم؟
رنجی که بردهایم ز شطرنجبازها
ماییم و زخم خنجر و دست برادران
ماییم و میزبانی این ترکتازها
در پیش چشم کوخ نشینان غریب نیست
از کاه، کوه ساختنِ کاخسازها
قرآن به نیزه رفت... خدايا مخواه باز
بر نیزهها طلوع سر سرفرازها
در گنبد کبود زمان ما کبوتران
بستیم چشم و بسته نشد چشمِ بازها
ما را چه غم ز هرزه گیاهی که سبز شد
بر خاکمان مباد هجوم گرازها

این همه آتش خدایا شعله اش از گور کیست؟
شهوت این بی نمازان، نشئه ی انگور کیست؟
پرده دانان طریقت در صبوری سوختند
این صدای ناموافق زخمه ی تنبور کیست؟
شیخ بازیگوش ما از بس مرید خویش بود
عطسه ای فرمود و گفت این جمله ی مشهور کیست!
پنج استاد حقیقت حرف شان با ما یکی ست
راستی در پشت این دستورها دستور کیست؟
آب نوشان ادّعای خضر بودن می کنند
رنگ پیراهان اینان وصله ی ناجور کیست؟
دست این پاسور بازان هر که دل را داد باخت
دوستان چشم شما در انتظار سور کیست؟
دین و دل دادند یارانم در این شرب الیهود
شیخ ما در باده گم شد ، مست ما مستور کیست؟
این که خضرش خوانده اید، اسکندر مقدونی است
این که دریایش لقب دادید چشم شور کیست؟
این که بر آن گوش خود بستید، صور محشر است
این که شیطان می دمد دائم در آن شیپور کیست؟
آن که می زد روز و شب پیوسته لاف اختیار
این زمان ترس از که دارد؟ این زمان مجبور کیست؟
بعد طوفان جز کفی در کیسه ی امواج نیست
شاه ماهی های این دریا ببین در تور کیست!
مهرماه ۱۳۸۸
این روزها که از ایران دورم پیگیری بعضی کارهای شخصی را می سپارم به بعضی از دوستان. یکی از این عزیزان که بنده جرات کرده ام به ایشان زحمت بدهم ناصر عزیزخانی ست که فرزند گرامی شهیدی ست و واسطه دوستی ما با ناصر هم مرتضی امیری بوده است. امروز در مورد پیگیری کاری مجبور شدم بروم به وبلاگش تا پیام بگذارم دیدم چه نامه خوبی نوشته است برای فرزندان گرامی و عزیز دو شهید بزرگوار شهید همت و شهید باکری. اولش فکر کردم ناصر با زبان تندی با آنها صحبت کرده برای همین مطلب را نخوانده می خواستم بگویم ناصرجان با فرزندان شهدا مهربان تر باش . مطلب را که خواندم دیدم او با زبانی حرف زده که از امثال من برنمی آید.البته همینجا بگویم که من هم در همین چند روز پیش چند بار نامه برای این دو فرزند بزرگوار نوشتم و باز هم صبر کردم و نشرش را به وقتی دیگر سپردم . اما امشب که این مطلب ناصر را با شعری از من که اول و آخرش آورده بود دیدم دلم شکست و گفتم نکند یک وقت خدای ناکرده این فرزندان عزیز شهدا را مخاطب شعرها بدانند. قطعا منظور ناصر عزیز نیز این نبوده و نیست.این یادداشت را همین جا می آورم و اگر قسمت شد خودم هم در نامه ای دیگر عرض ارادتی به این دو عزیز خواهم کرد. با هم عین نامه فرزند شهید عزیزخانی را می خوانیم:
سلام بر همه الا به انقلاب فروش ...
«دل مويه اي ساده با دو فرزند شهيدان بزرگوار شهيد همت و شهيد باكري در حاشيه مصاحبه اين دو عزيز با روزنامه اعتماد در تاريخ 6/7/88»
دوستان عزيز ناديده سلام شما احتياجي به ديدن نداريد هم اينكه فرزندان دو شهيد نامدار 8 سال دفاع مقدس هستيد يعني همه شما را ديده اند و مي بينند و مي شناسند من هم مثل شما فرزند شهيدم اما با اينكه شهدا همه بزرگند ، پدر من به بزرگي پدر شما نيست.
اين مسئله مي تواند مهم باشد باري كه بر دوش شماست بر دوش من هم هست اما بار شما سنگين تر است.
تاريخ جنگ نام حميد باكري و ابراهيم همت را فراموش نمي كند من به عنوان فرزند شهيدي گمنام با آبروي گمنامي پدرم نخواستم و نمي خواهم بازي كنم شما با نام مشهور پدرتان در هواي مصاحبه هاي روزمره و روزمرگه پرواز مي كنيد و چقدر هم بلند؟!
من خجالت مي كشم شما را نقد يا نصيحت كنم و به اين خجالت افتخار مي كنم. راه شهيد همت و شهيد باكري را حتي اگر فرزندان آن دو شهيد ادامه ندهند فرزندان شهداي گمنامي چون من ادامه خواهند داد واين راه بي رهرو نمي ماند.
شما اگر از زير بار مسئوليت حفظ آبروي حماسه پدرانتان شانه خالي كنيد شانه هاي زخمي من و برادران و خواهران من به زير آن بار خواهد رفت تا آن بار بر زمين نماند اما يادتان باشد اين بار اضافي را شما بر شانه ما گذاشته ايد غمي نيست و نبوده است جور كشي در عالم دوستي آئين ما ايرانيان مسلمان است. ما اين جور را مي كشيم تا هيچ بهانه اي به دست بيگانگان با انقلاب اسلامي ايران ندهيم.
اما دل شكستن هنر نمي باشد. وظيفه ما فرزندان شهدا دفاع از اصول و آرمان هاي انقلاب اسلامي ايران است نه دفاع از اشخاص.
اصول انقلاب هم آنقدر تاريك نيست اگرچه در آتش پر دود ناجوانمرادان سي سال است كه مي سوزد و مي سازد.
از حماسه پدر من تا حماسه شهيد همت با وجود يگانگي فرسنگ ها فاصله است. شهيد همت كجا و شهيد عباداله عزيزخاني كجا. اما از مزار پدر من تا مزار شهيد همت چند شهيد بيشتر فاصله نيست . پدر من در قطعه 24 بهشت زهراي تهران آرميده است و شهيد همت هم درست در همين قطعه با چند قبر فاصله در كنار پدرم آرميده است و همين مسئله به من جرأت داد تا براي شما نامه اي بنويسم وگرنه من كجا و شما عزيزان بزرگ كجا من خاك پاي شما نخواهم شد چه با من دوست باشيد چه دشمن.
هرچه باشد پدر من همسايه شهيد همت است و من موظفم تا حق همسايگي را رعايت كنم و ...
در همين قطعه 24 شهيد چمران خوابيده است و شهيد بروجردي و شهيد حسين فهميده وشهيد بهشتي و شهيد رجايي و شهيد باهنر و مرحوم آيت اله طالقاني و ... اين قطعه همان قطعه اي كه امام پس از بازگشت به ايران در 12 بهمن 57 در آن سخنراني كرد يك كلام قطعه 24 تاريخ انقلاب اسلامي است. تماشاي اين قطعه يعني مرور خاطرات سي ساله انقلاب از 12 بهمن و ورود امام و آن سخنراني ماندگار تا 8 سال دفاع مقدس و شهيد همت و شهداي 72 تن. قطعه 24 قطعه عجيبي است من هر وقت دلم مي گيرد و انقلاب و حماسه ها و خاطرات آن در ذهنم كمرنگ مي شود به اين قطعه پناه مي آورم.
اين قطعه مرا دوباره به دامن انقلاب بر مي گرداند. به خانه پدري.
آيا دعوت مرا به اين قطعه بر سر مزار پدرانمان مي پذيريد. مي توانيم در اين قطعه فارغ از قطار خالي سياست با هم درد دلي بكنيم حتماً صحبت هاي ما در اين قطعه صميمي تر و دردمندانه تر خواهد بود. هرچه باشد ما بر سر مزار پدرانمان نشسته ايم.
با شما خيلي حرف داشتم و دارم بماند براي روزي كه ناگهان همديگر را در قطعه 24 ب بينيم.
من هر وقت به سر مزار پدرم مي روم به سر مزار شهيد همت هم مي روم و هر دو مزار را با گلاب اشك شستشو مي دهم. اين هفته هم به بهشت زهرا خواهم رفت با همسرم و فرزندم طاها و در قطعه 24 با تمام وجود اين شعر را خواهم خواند كه:
در عشق نمي توان زبان بازي کرد
مي بايد ايستاد جان بازي كرد
از خون شهيد شرممان باد مگر
باحرمت لاله می توان بازی کرد
به حرمت لاله ها دوستتان دارم فرزندان شهيد باكري و شهيد همت.
ناصر عزيز خاني - دبير انجمن نويسندگان و شاعران شاهد سراسر كشور
چندی قبل کتاب "آشوب هندوستان" که یک مثنوی قدیمی سروده ملابهشتی شیرازی شاعر ایرانی مقیم هند در قرن یازدهم هجری و به کوشش دکتر سیده خورشیده حسینی استاد دانشگاه علیگر هند را آماده چاپ می کردم که الحمدلله از چاپ بیرون آمد. کتاب اختصاص به جنگ چهار پسر شاهجهان داشت. جنگ برادران ( و البته دو خواهر) که همگی از مادری ایرانی به نام ممتازمحل بودند. همان زنی که شاه جهان تاج محل را برای او ساخت و در آن دفن شد. از میان چهار پسر شاه جهان یکی داراشکوه بود که بزرگتر از همه بود و ولیعهد شاه و اهل فکر و فرهنگ و شعر و یکی شاه شجاع بود که پدر بنگاله را به او داده بود و وی به همان قناعت کرده بود اما او را هم برادران به آتش جنگ کشاندند و سرانجام با خدعه و نیرنگ اورنگ زیب او نیز از صحنه بازی قدرت حذف شد. می ماند یک برادر به نام سلطان مراد که او سرزمین گجرات را در سلطه ی خود داشت و از قضا شاعر این مثنوی ملابهشتی شیرازی معلم سلطان مراد بود. اما سلطان مراد هم با آن همه جهادها و دل پاک و اعتقاد درستش همه زحمت هایش به حساب اورنگ زیب ریخته می شود و باز با حیله در دام اورنگ زیب گرفتار می شود. اورنگ زیب دل پدر را هم می شکند و او را زندانی می کند تا به قدرت برسد و خواهر بزرگ خود را که به حمایت از داراشکوه و پدر به دربار او آمده است با درشتی بیرون می کند تا چند دهه قدرت را به زور تصاحب کند . اما با همه این کیدها و حیله ها، اورنگ زیب از حکومت چیزی نمی خواهد و از راه کتابت قرآن روزگار خود را می گذراند!او همچنین شاعر ایرانی مقیم دهلی و دوست داراشکوه – سرمد کاشانی- سراینده رباعی شکوهمند " در مسلخ عشق جز نکو را نکشند" را نیز می کشد تا دوستان برادر را نیز کشته باشد.
به من مربوط نیست که کدام یک از این چهار کاندیدای ما اورنگ زیب اند. تفسیرها انگشت اتهام را به سوی سه کاندیدا می برد. کدام دارایند؟ الحمدلله همه دارایند. کدام شجاعند؟ الحمدلله همه شجاعند. اما اورنگ زیب کیست؟ من در پی این هم نیستم. چون اورنگ زیب قریب پنجاه سال حکومت کرد و خوشبختانه پرزیدنت های ما هشت سال بیشتر نمی توانند به مردم خدمت کنند! هشت سالی که اگر هوشیار نباشیم می تواند با هشت سال جنگ داخلی هم همراه شود! اما همه حرف من این است:
آن همه دوران درخشان بابر و همایون و پسرش اکبر و جهانگیر و شاه جهان بعد از مدتی رو به افول می گذارد و پسران شاه جهان که دل پدر را شکستند فردایی دیگر فرزندانشان نیز در جنگ و ستیز بر سر قدرت باقی مانده شکوه و عظمت دوران بابریان هند را از دست دادند و کم کم فرزندان اورنگ زیب برای تصاحب قدرت دست به دامان بیگانگان شدند و آنها را داور خود کردند.انگلیسی هایی که در دوران اکبر و همایون و جهانگیر نیز بسیار تلاش می کردند تا به دربار راه بیابند و این پادشاهان آنها را می راندند و دستور می دادند تا جای پایشان را نیز پاک کنند که نشانی از پلشتی نماند کم کم داور این دعواها شدند و با نفوذ در حکومت هند تا قرنها ماندند و شیره جان مردم را کشیدند و تفاله اش را رها کردند و سرانجام با خفـّت بیرون رانده شدند.
از چهار پسر شاه جهان یکی دو تا حتی اهل کنارکشیدن از قدرت بودند ، اما اورنگ زیب همه را به وسط دعوا کشانده بود و با استفاده از دارا و لشکرکشی پسرش سلیمان شکوه مثلا شاه شجاع را ضعیف می کرد و با استفاده از سلطان مراد دارا را فراری می داد و یا به قصر پدر حمله می کرد اما زرها و پول ها را خودش و پسرانش تصاحب می کردند. دریغا که اینان پدر را کنار زدند و حرفها و نصایح شاه جهان را هم گوش نکردند. حتی روزی رسید که داراشکوه که آن همه برای پدر عزیز بود با اصرار پدر را وادار کرد که با دست خود شمشیر نیای شان اکبر پادشاه را به کمر سلیمان شکوه ببندد و او را به جنگ شاه شجاع بفرستد. برای یک پدر سخت است که نوه را به جنگ فرزند بفرستد اما او را وادار کردند که چنین کند و او با چشم اشکبار این کار را کرد و همان وقت پایه های قصر دولت فرزندانش را لرزان دید.هنوز شاه جهان زنده بود و هنوز هوش و عقل در سر داشت که او را ناجوانمردانه کنار زدند و نصایحش را نشنیدند تا به جکومت دو روزه شان بپردازند.
به هر حال این قصه آشوب هندوستان حکایتی ست سخت خواندنی بر وزن شاهنامه فردوسی از شاعری که خود در صحنه ها بوده است. من هم با تأسی از این مثنوی ابیاتی را در قالب طنز سروده ام که در برخی ابیات نیز برخی اتهامات ثابت نشده را از زبان این و آن نقل کرده ام و گاهی با برخی شخصیت ها نیز به مزاح و طنز سخن گفته ام ، اسمش را هم گذاشته ام مثنوی اختشاش نامه و اغتشاش را به شکل اختشاش نوشتن هم بی دلیل نبوده، حتی آن را به طنز تقدیم به تمام اختشاشگران گمراه و غیرگمراه، شکنجه شدگان و شکنجه گران و آسیب دیدگان کلی و جزئی کرده ام . شما فکر کنید که این مثنوی طنز است و حتی کمتر از طنز و در جاهایی مطایبه است و شوخی. خیلی دلم می خواست این مثنوی را تقدیم تان می کردم اما هنوز فرصت هست و شاید دو فردای دیگر همه اش را در کتابی چاپ کردم. چون هنوز قصه پسران شاه جهان تمام نشده و من هم مثل شما دارم می گردم ببینم اورنگ زیب این قصه کی می تواند باشد. پس شما هم فعلا عجله نکنید و انگشت اتهام را هم به سوی کسی نگیرید. با اجازه!
این روزها دارم رباعیات بیدل را کار می کنم. از روی بیست نسخه خطی و چند مجموعه اختصاصی رباعیات بیدل که امیدوارم تا چند ماه آینده تمامی رباعیات بیدل را با ذکر اختلاف نسخ و رباعیات نویافته و تصحیح شده تقدیم خوانندگان کنم. و این کاری ست که تاکنون انجام نشده است.
در این فرصت چند رباعی بیدل را تقدیم تان می کنم. رباعی اول و دوم در شمار رباعی های چاپ نشده در نسخه های کابل و ایران است.
۱
دنیا که متاعش همه برتافتنی ست
در کاهش او مشو که ناکافتنی ست
هر چیز طلب کنی از او خواهی یافت
جز صحبت دوستان که نایافتنی ست
۲
ای بسته به وهم، دل به رای معراج
مفت است اگر رسد هوای معراج
از وهم امل، طالب دنیا نشوی
این آفت توست وین صلای معراج
۳
سودای مطوّل تو پُر مختصر است
امّا نگهت ز سير خود بي خبر است
اي شمع، فسانة امل کوته کن
هرگه رنگت شکست، شامت سحر است
۴
فرياد که آن طلسم نيرنگ شکست
ساز طرب تحيّرآهنگ شکست
فرصت، چمنی در نظر آراسته بود
مژگان بر هم زديم، آن رنگ شکست
۵
در شيخان بس که مدّعا سرکشی است
عرس و دعوت، تردّد زرکشی است
جایي که هزار کس فراهم آرند
آن دعوت نيست، ساز لشکرکشی است
اما در این فرصت یک ترانه تقدیم می کنم. این ترانه را در جواب شعری با همین وزن و قافیه از دوست خوبم شاعر ارزنده معاصر علی محمد مودب سرودم.
این روزا دادن سیاستو به دست حاجیا
غرق دنیان یه جورایی همه ی این ناجیا
دیدی شاه عربستان همیشه تو امریکاست
من می گم آمریکاشم وصله به این حاجی ماجیا
نود سیاسی رو هم همینا می گردونن
خاطر خوشی ندارم من از این حلّاجیا
بذا داوراشونم هر چی می خوان بگن بگن
پنبه کو که من گوشم پره از این ورّاجیا
حرمت ریش و سبیل لوطیا کشکه و دوغ
واسه ما خط و نشون می کشن این آغباجیا
من که از اولشم گفتم دعوا بازیه
کُرکُری خوندن پرسپولیسیاست با تاجیا
۱۰ مهرماه ۱۳۸۸
تمام تیمچه ها پر شد از نقاب فروش
زمانه ای ست که حلاج شد طناب فروش
شهیدتر ز شهیدان بی کفن ، شاعر
غریب تر ز نویسنده ها، کتاب فروش
الا شما که به ییلاق خورد و خواب شدید
هماره اجر شما باد با کباب فروش
حراج عشق ببین در دکان سمساران
قمار عقل نگر در سرای قاب فروش
خروس ها همه چون مرغ کرچ خوابیدند
حکیمکان زمان اند قرص خواب فروش
نمانده حجب و حیایی، همین مان کم بود
همین که فاحشه ی شهر شد حجاب فروش
مده زمام دل خود به دست پیر هوی
مرو به کوی هوس پیشه ی خراب فروش
پی کدام عقوبت گناهکار شدیم
سیاه نامه تر از واعظ ثواب فروش
دریغ نغمه ی آرامشی به ما نرسید
که مطربان همه تلخ اند و اضطراب فروش
من از قبیله ی عباس های تشنه لبم
تو از تبار همین گزمگان آب فروش
بگو بلند شود موج غیرت دریا
چنان که باز شود مشت هر حباب فروش
زمانه ای ست که گل پوست می کنند اینجا
خوشا به ذوق تماشاگر گلاب فروش
سلام بر همه الا به۱ قلب مغلوبان
سلام بر همه الا به انقلاب فروش
شما که خون دل خلق را پیاله شدید
شرور شهر شمایید یا شراب فروش؟
مهرماه ۱۳۸۸ - دهلی نو
۱- (سلام بر همه الا بر سلام فروش) از روانشاد طاهره صفارزاده
خیلی از کتابها را دادم رفت. خیلی را مجبور شدم فروختم. اما قطار اندیمشک فروشی نیست. یاد آن خوبان هماره سبز که سبز آنها بودند. دو شعر از این کتاب را تقدیم شان می کنم.
1
قطاری هر شب
از ایستگاه خاطره ات می رود به اندیمشک
قطاری هر شب
از ایستگاه جمجه ات
تا آتش چاه های نفت
قطارهای یک طرفه
با پرده های چفیه و باران
دریچه های قلبت که بسته می شود
قطار به تونل رسیده است
نفسی که تنگ شود،
چفیه را با اشک خیس کن
شیمیایی است!
دلت که می گیرد فوری بخواب
خمپاره است!
و پیش از آن که ماسک خود را به ماه تعارف کنی
نخل و ستاره را به عقب بفرست!
قطار سوت می زند
و جوانی ات برایش دست تکان می دهد
قطار خالی است
ماه لکوموتیو را می راند
و فرشته ها
تو را و قطار اندیمشک را
به آسمان می برند!
2
حالا قطاري از سلام
در زير خاك
و مي رسد چه زود
به كربلا
به وادي السلام نجف
اين قطار را
نه سازمان ملل مي بيند
نه ماهواره ها
فقط او مي بيند
و شاعران!
"رفیق جان منا" دوره ی رفاقت نیست
سر گلایه ندارم که جای صحبت نیست
یکی به مفتی شهر از زبان ما گوید
اطاعتی که تو را می کنند طاعت نیست
چگونه نقشه ی آسایش جهان بکشیم
به خانه ای که در آن جای استراحت نیست
همه به سایه ی هم تیر می زنند اینجا
میان سایه و دیوار هیچ الفت نیست
چقدر بی تو در این شام ها دلم خون شد
چقدر بی تو در این روزها صداقت نیست
مجو عدالت از این تاجران بازاری
که در ترازویشان نیم جو مروّت نیست
حرامیان همه دولت شدند و دولتمند
گناه دولتیان و گناه دولت نیست
دل شهید به ابریشم هوس دادید
به چشم مخمل تان هیچ خواب راحت نیست
به دام زلزله افتاده اید در شب مرگ
نماز خواندن تان جز نماز وحشت نیست
میان این همه شب تاب واین همه بی تاب
یکی ز جمع کریمان با کرامت نیست
به جز سکوت و تبسم چه می توانم گفت
به واعظی که گمان می کند قیامت نیست
هوای کعبه به سر دارد و دلش گرم است
که در طریق هوی سختی و جراحت نیست
"کجا روم چه کنم چاره از کجا یابم"
هزار سینه سخن مانده است و رخصت نیست
طربقت تو همین شاعری ست شعر بگو
که شرع بی غزل و شعر بی شریعت نیست
به قدر خنده و اشکی غزل بخوان با من
به قدر خواندن شعری همیشه فرصت نیست
اول مهر 1388- دهلی نو
( بهار جان منا...) از ابوعبدالله محمد ابن عبدالله جنیدی شاعر قرن چهارم
(کجا روم چه کنم....) از حافظ است.