تبليغاتX
عشق علیه السلام
 

از قطعنامه ها دو سال بزرگ تر بود

از غزه

دو روز کوچک تر

تازه به حر ف آمده بود

اما هنوز نام خود را نمی گفت

با آن که بابا را می گفت

شمع را می گفت

و غزه را ...

دیشب شب تولد او بود

که برق نبود

پدر به آسمان اشاره کرد و گفت:

الان شمع ها روشن می شوند...

و شد!

در خانه شمع نبود

اگرچه کیک خنده مادر بود

پدر گفت:

به خاطر تو می زنند عندلیب!

و خندید...

مغازه های غزه بادکنک نداشتند

مغازه های غزه

بی شمع می سوختند

- بابا ! ماه ...

- ماه را کلاه سرت خواهم کرد دخترکم!

- بابا ! ستاره...

- دارند به جشن تولد تو می آیند ...

ببین چه گونه راه می روند!

دوباره فشفشه ای روشن شد

با فسفر سفید

پدر فریاد زد : به خاطر خدا نزنید...

مادر می خواست فوت کند

که کیک خنده اش خونین شد!

تنها در چشم های دخترک

دو شمع کوچک می سوخت...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 8:30  توسط علی رضا قزوه  | 

بنويس، راوي!
 
 در جنگ ۳۳ روزه با دوستان شاعرمان (مودب و علی داوودی و امید مهدی نژاد و ...) وبلاگ سجیل را راه اندازی کردیم و هر روز یک شعر نذر مقاومت کرده بودیم. این وبلاگ هنوز نفس می کشد و زنده تر از بسیاری از وبلاگ ها با غیرت و جوانمردی از مظلوم دفاع می کند. در این وبلاگ شاعران زیادی با شعرهایی سرشار از طراوت و تازگی حضور دارند. عبدالحمید انصاری نسب ، کمال رستمعلی، محمد مهدی سیار ، و بسیاری از جوان های دیگر در کنار تنی چند از شاعران با تجربه . از این وبلاگ شعر علی داوودی را انتخاب کردم. این هم نشانی اش:

 http://sejjil.blogfa.com/

از دور، نخلستان

از نزدیک، هیچ!

انسان‌هایی تمام فلزی

ـ داربست هتل‌ها و دکل‌های نفت

از دور، نخلستان

از نزدیک، قفسی پر آواز پرندگان

 

ـ نام این شهر چیست؟

ـ تهران

        استانبول، ابوظبی، حلبچه

ـ نام دیگری هم دارد آیا؟

ـ غزه هم می‌گویند

ـ «بار بگشایید، اینجا کربلاست»

بنویس راوی، بنویس

... سنگ‌ها می‌رقصند و سگ‌بازان

پس بیاورید

دست‌ها و سرها را 

و دریایی تشنگی

تا گلویی قرآن بخواند

*

ـ در شهر کیست؟

ـ ترس، ترس، ترس

ترس پسر از پدر

زن از مرد

مرد از نامرد و نامرد از خويش

ـ در شهر چیست؟

ـ نیزه‌های سرگردان

ـ پس هانی کجاست؟

ـ ابوغریب!

ـ از مردان که مانده؟

ـ زیدی و کفش‌های منتظرش

*         

دارند سانسور می‌کنند

دارند صدای پرندگان را می‌برند

بیاورید علم‌ها را

بیاورید سنج‌ها را

*         

از دور، نخلستان

از نزدیک، باغ‌های رسیده و قلب‌های کال

شمشیرهای نابالغ و زخم‌هایی کهن‌سال

می‌پرسی به چه کسی رأی بدهم؟

ـ به آن‌که پشت نقاب است

*

از دور، نخلستان

از نزدیک، نخلستان

...

و ناگهان کسی از کمین نخلی

دست راست را قلم می‌کند

ـ بیاورید قلم‌ها را

بنویس راوی، بنویس

دارند سانسور می‌کنند

بنویس

      دارند چک می‌کنند میل‌ها را

شعرهای مؤدب را

وبلاگ قزوه را

و قلب‌های غزّه را

تانک‌ها را کنار شریعه نگاه کن!

*

مرا ببخشید

چشمانم خون گرفته است

و همه‌جا را به رنگ پرچم می‌بینم

کودکان را شش‌ماهه

گلوها را بریده

ابرها را شیمیایی

و پرندگان را قفس

ماشین‌ها را آمبولانس می‌بینم

سازمان ملل را گور دسته‌جمعی

با مردگانی چندزبانه و بی‌زبان

*

از دور، نخلستان

از نزدیک، هیچ

نه شاخه‌ای، نه برگی، نه سبزی، نه زردی

نه دردی، نه مردی

حبیب شبانه رفته است

و در شهر

دارند می‌چرخانند سرها

می‌بندند دست‌ها را و چشم‌ها را

و ما بر سینه می‌زنیم

و قبیله‌های ویلان و سیلان

چای احمد می‌خورند

...

و عاشورا

در هیچ کتاب رکوردی ثبت نمی‌شود

 

از دور، نخلستان

از نزدیک، نخلستان

و صدای گریه‌های پدرم

هنوز از میان نخل‌ها می‌آید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 20:44  توسط علی رضا قزوه  | 


... عليرضا خان قزوه عزيز! مي دانم که اين روزها خرده بر تو خواهند گرفت، که ادبيات براي ادبيات، پس شعر عاشقانه ات کجاست، لبنان و فلسطين چه دخلي به ما دارد، شعر وسيله نيست، حتا شايد بم را نيز بهانه کنند...امّا بدان که تنها نيستي. کافه نشينان به نزار قباني و احمد مطر و البياتي و سميح و ديگران نيز بارها چنين خرده گرفته اند... پابلو نرودا نيز روحش زخمي اين طعنه ها بود.

و مي دانم و مي داني که کافه نشينان ما اگر ارث خور همينگوي باشند و کافه نشيني شان ترجماني باشد از کافه نشيني او، از اصل ياد مي گرفتند که همينگوي راننده آمبولانس بود در جنگ هاي داخلي اسپانيا و وداع با اسلحه مي نوشت و نزار بهترين عاشقانه سراي معاصر بود و در خشم خوشه ها مي سرود و تو نيز هم... بگذريم.

و امروز که به قول احمد مطر، شاعر نامبردار عراقي، هر چهار جهت جنوب است، براي اهل قبله، و لبنان و فلسطين محراب عاشقان حقيقت است، گرداوري سريع و صحيح چنين مجموعه اي از اشعار شاعران بيست کشور جهان کاري است بايسته و شايسته که يادمان مي اندازد هماره چيزهايي هست که ادبيات مديون آنهاست.
 
*بخشی از يادداشت رضا اميرخاني براي مقدمه کتاب "از خيبر جنوب"
 
نمایش غزه
 
نه، اين نمايش خونين
اينسان نبود
و آن كه بايد از آتش مي‌گذشت
ابراهيم بود
بنا نبود كه هاجر
بنا نبود كه اسماعيل
با زخم بمب‌هاي فسفري غرب
دوباره بگذرد از آتش

و ما چه تلخ رها كرديم
اين همه اسماعيل را
به امان خدا
و اين همه هاجر را
بي آب و نان
و آن كه نقش ابراهيم را بازي مي‌كند
نمرود است!

هاجر دو روز وقت دارد
كه رأي خود را پس بگيرد و
نفرين كند اسماعيل را
نه چشمه‌اي جوشيد از قطعنامه‌ها
تنها كانادا
حمايت كرد از پپسي كولا
تنها مبارك لگد شد
تنها هر روز مرده باد شنيديم
تنها خبرگزاري اشك
پنج هزار خبر داد...
و چاه ويل خبرها پر شد

در اين نمايش خونين
قصاب
انگشت كوچك خود را بريد
به اشتباه
و سازمان ملل
به اتفاق آراء
چسب زخم فرستاد!
براي هر پنج انگشت قصاب!

و بيست روز گذشت
هنوز سيزده روز مانده
تا عقب‌نشيني قصاب!
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 13:28  توسط علی رضا قزوه  | 

 

"... شکر نعمت های تو چندان که نعمت های تو


عذر تقصیرات ما چندان که تقصیرات ما..."

 

... این وبلاگ دیگر به روز نخواهد شد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 8:48  توسط علی رضا قزوه 

 
!-- Begin WebGozar.com Counter code --> >