تبليغاتX
عشق علیه السلام

 

مي‌يي خواهم كه حالم را بداند

برايم تا سحر «حافظ» بخواند

                                    

شفا‌بخشِ دلِ بيمار باشد

«الهي‌نامۀ» عطّار باشد

 

مي‌يي كز هر رگش «الله» جوشد

خط جورش خطايم را بپوشد

 

مي‌يي خواهم كه تا خويشم برد راه

مي‌ لبريز «حمد» و «قل‌هو‌الله»

 

... شب قدر است تا دل پر بگيرد

مي‌يي خواهم كه قرآن سر بگيرد

 

شب قدر است و صبح سرنوشت است

مي‌يي خواهم كه تاكش از بهشت است

 

مي‌يي كه روز و شب در ذكر هوهوست

مي‌يي كه هر سحر «حيّ علي...» گوست

 

شما باران هوهو ديده بوديد؟!

ميِ «حيّ علي... » گو ديده بوديد؟!

 

مي‌يي خواهم مي‌يي از خمّ لبّيك

ميِ «لبّيك، الّلّهم لبّيك»

 

مي‌يي خواهم برقصاند فلك را

مي‌ «يا ليتنا كنّا معك» را

 

مي‌يي خواهم كه "يا مولا" بگويد

حسينم وا، حسينم وا، بگويد

 

جهان مست و زمين مست و زمان مست

بيا ساقي كه ما رفتيم از دست

 

خرابم كن كه آبادم كني باز

فنايم كن كه ايجادم كني باز

 

دخيلي بسته‌ام بر گردن جام

دلم را جامي از مي كن سرانجام ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 11:25  توسط علی رضا قزوه 

 

 زين روزگار، خون جگرم، سخت خون جگر

من شِكوه دارم از همه، وز خويش، بيشتر

     

اي دل، شفيعِ آخرتِ مايي، الغياث

دنيا كرشمه‌هاي زليخاست، الحذر!

 

پيراهني ز گريه به تن كن، دلِ عزيز!

هم بويي از مشاهده سوي پدر، ببَر

 

كي مي‌شود كه ديدۀ يعقوب واشود؟

كي مي‌رسد كه يوسفِ دل، آيد از سفر؟

 

آه و دريغ و درد كه دنياي كوچكم

تكرارِ دردِ دل شد و تكرارِ دردِسر

 

با خستگي، هزار شبِ خسته‌ام گذشت

وايِ من از هزار شبِ خستۀ دگر

 

آخر كجاي اين شبِ محتوم، زندگي‌ست؟

هر روزمان هَبا شد و هر شام مان هدر

 

در دل، مرا چقدر نماز است بي‌حضور

در كف، مرا چقدر قنوت است بي‌اثر

 

اي دل، چقدر دور شدي، دور از خودت

تو بي‌خبر ز مرگي و مرگ از تو بي‌خبر

 

يك شب درآ به خانه‌ام اي مرگِ مهربان

يك شب مرا به خلوتِ جادويي‌ات بِبَر

 

بايد قضا كُنم همۀ عمرِ خويش را

من از قضا هنوز گرفتارم آن قَدَر،

 

كز هيچ كس اميدِ رهايي ز كار نيست

جز مالكِ قضا و به جز صاحبِ قَدَر

 

سنگي به سنگ خورد و سراپا شراره شد

دل، شعله‌ور نگشت ز بوسيدنِ «حَجَر»

 

سي شب به گردِ «حِجر» نشستم به التماس

سي شب تمام، ديدة دل، باز تا سحر

 

امّا دريغ از آن كه بلورين شود دلم

سنگين‌تر از هميشه، دلِ گنگ و كور و كر

 

پاي برهنه، باز، دل از دست مي‌‌دهم

وقتي هواي كعبه مرا اوفتد به سر

 

شايد هنوز نيمه دلي دارم از جنون

شايد هنوز نيمه غمي دارم از پدر

 

آه اي ستاره‌اي كه نمي‌ماني از درخش

آه اي پرنده‌اي كه نمي‌ماني از سفر

 

زان پيشتر كه قافلۀ حاجيان رسند

يك شب مرا به خلوتِ «اُمّ‌القري» ببر

 

هر كس بر آن سر است كه سوغاتي آورد

سوغات، سوي كعبه كسي مي‌برد مگر؟

 

آري، به كعبه بايد سوغاتي‌يي برم

دل مي‌برم به كعبه و در دست او تبر

 

بايد تهمتنانه گذشت از هزارخوان

هر خوانش، اژدهاي سياهِ هزارسر

 

يا رب به حقّ سيّد و سالارِ انبياء

يا رب به حقّ هر چه نبي تا ابو‌البشر

 

يا رب به حقّ آية «والشّمس و الضُّحي»

يا رب به حقّ سورۀ «النجم» و «القمر»«

 

دل، سدّ راهِ من شده، من، سدّ راهِ دل

من را دگر، دگر كن و دل را دگر، دگر!


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 9:26  توسط علی رضا قزوه 

خدا را حلقۀ کعبه‌ست اين يا حلقۀ مويت

چه دور افتاده‌ام از حجراسماعيل پهــلويت

 

تمام عاشقان بر گرد گيسوي تو مي‌چرخند

بخوان امسال ما را هم به بيت الله گيسويت

 

شبي از خطّ نسخ روي ماهت پرده را بردار

شکسته قلب‌ها را خطّ نستعليق ابرويت

 

نه تنها چشم هايت سورة الشّمس مي خوانند

به الميزان قسم، تفسير يوسف مي‌کند رويت

 

تعالي الله خود لبّيک اللّهم لبّيکي

چه لبّيکي که در هفت آسمان پيچيده هوهويت

                                                                  اسفند ماه 1377

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 11:7  توسط علی رضا قزوه 

 

ولادت امام رضا (ع) مبارک.این شعر را چند سال قبل و درست یک هفته پس از زلزله بم و در شب ولادت امام رضا (ع) در مشهد مقدس گقتم:

 

سلام بر تو اماما، تو را سلام، امام!

 شکسته ایم ز داغی بزرگ امام، امام!

 غریب را ننوازد مگر امام غریب

 غریب آمده ام پیش تو سلام ، امام!

 غلام حلقه به گوش تو ماه و خورشیدند

 متاب روی از این کمترین غلام ، امام!

 قصیده دارم و چشم انتظار اذن توام

 اجازتی که بخوانم تو را به نام ، امام!

 بجز مقام "رضا" از رضا طلب نکنم

 فقیر حالم و مستغنی از مقام، امام!

 مرا دلی ست که پیدا نمی کنم آن را

 دلی که گم شده در موج ازدحام، امام!

 غم غریبی و اندوه کودکان، تب مرگ

 گلایه از که کنم؟ شکوه از کدام؟ امام!

 اگر چه شب شب شادی ست، دل عزادار است

 بگو که خنده حلال است یا حرام؟ امام!

 تویی که زهر جفا خورده ای ببین ما را

 زمانه زهر جفا می کند به جام، امام!

 تویی جواز نماز دل شکستۀ من

 تویی رکوع و تویی سجده و قیام، امام!

 تویی که واسطه العقد آل یاسینی

 تویی حلاوت ذکر علی الدوام، امام!

 تو شرط عشقی و بر کوه های نیشابور

 خدا نوشته به فیروزه این پیام، امام!

 در این مصیبت عظمی چه جای مولودی

 شکست پشت من و قامت کلام، امام!

 شکسته پشت مدینه ،شکسته پشت بقیع

 شکسته است دل مسجدالحرام ،امام!

 در این سپیده که میلاد آفتابی توست

 بخوان شکسته دلان را به بارعام، امام!

 به حاجیان بگو از راه کعبه برگردند

 به خاکبوسی این خیمه و خیام ،امام!

 گرسنه اند یتیمان، مگر ز سفرۀ تو

 تبرّکی ببرم پاره ای طعام، امام!

 کبوتران پریشان چه می کنند آن جا؟

 پریده اند به روی کدام بام؟ امام!

 گذشت هفته ای از غم، امام هشتم عشق

 تمام کن غم و اندوه را ، تمام، امام!

 به خانه های شکسته بگو که برخیزند

 به احترام تو، آری، به احترام امام

 نشد درست بگویم تمامت غم را

 نشد تمام شود شعر ناتمام ، امام!

 هماره پرتو ماه تو باد بر سرمان

 هماره سایۀ مهر تو مستدام، امام!

وداع با تو سلامی دوباره است ، سلام

 سلام بر تو اماما، تو را سلام، امام!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 8:29  توسط علی رضا قزوه 

 

لبريز كرده آينه را آه زلف تو

حيف است در محاق شود ماه زلف تو

 

شب با هلال ماه صفر هم‎سفر شدم

با زائران كعبه به همراه زلف تو

 

هر ره كه مي‎رويم طواف تو مي‌كنيم

در امتداد سير الي الله زلف تو

 

اي زلف تو مقرّب درگاه ذوالجلال

كي مي‎شوم مقرّب درگاه زلف تو؟

 

از مسجدالحرام به بتخانه مي‎روم

در حلقۀ جماعت گمراه زلف تو

                                                      خرداد ماه 1383

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 11:44  توسط علی رضا قزوه 

ليلي گذشت و مجنون حالي خراب دارد

گفتم نگريم امّا ديدم ثواب دارد

 

مجنون منم كه ماندم، اين خاك،‌ خاك ليلي‌ست

اي كاروان بياييد، اين چاه، آب دارد

 

چرخي زنيم در خود، بي خود ز خود،  بچرخيم

دنيا پر است از چرخ، دنيا شتاب دارد

 

سر مي گذارم امشب بر بالش قيامت

مژگان سر به زیرم، عمري‌ست خواب دارد

 

از وحشت قيامت، زاهد مرا مترسان

ترس از قيامتم نيست، دنيا حساب دارد

                                             شهریور ماه 1384


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 9:10  توسط علی رضا قزوه 

 

طاهره نام مادر من است . این را طاهره صفارزاده نیز می دانست و می داند.

اولین بار در کرمان دیدمش. از آن جمع عبدالملکیان هست و احمد زارعی نیست. حاجی فتح الله اسلامی با آن شلوار مشگی پاچه گشاد لری نیست و دکتر عبدالکریم سروش هست. نصرالله مردانی نیست و من تا هنوز هستم. صفارزاده امر و نهی می کرد به عبدالملکیان و من آن روزها شاعری جوان بودم و تازه  دانشجو شده بودم و شهریار هنوز بود و بچه های جهاد دانشگاهی کرمان رفته بودند پیش شهریار و با اصرار از او شعری گرفته بودند و شهریار سروده بود:

درود ما به دانشگاه کرمان و جهاد او

که از شعر و ادب داده چهارم کنگره تشکیل

و قافیه کرده بود با چرچیل و اوضاع هردمبیل!

من ناراحت بودم که نکند لابد بچه های جهاد دانشگاهی اصرار زیادی کرده اند و شهریار در یک مقاومت منفی و سرکاری ، جهاد دانشگاهی را شعرداغ کرده است. وگرنه آن  شعر کجا و شعرهای حافظانه شهریار کجا!

حاجی فتح الله با آن کلاه نمدی و قیافه روستایی اش به صفارزاده گفته بود به من شعر نو یاد بده و همه خندیده بودند و من فی البداهه سروده بودم:

از چه رو وزن عروضی را تو بر هم می زنی

با لباس سنتی از شعر نو دم می زنی...

و فردای آن روز حاجی فتح الله جواب بیتم را با قصیده ای داده بود به طنز و همین سبب آشنایی من با پبرمرد شده بود.

به یادگار از آن سفر نواری از دکتر سروش مانده ، سخنرانی یی که سال های بعد در آمریکا داشت با نام "عید فردی و عید جمعی" و در آن اشاره ای هم به جوانی دارد که در سفر کرمان شعری خوانده و بعد آن شعر را می خواند و حرفهای دیگر که بماند که آن جوانک حالا دیگر جوان هم نیست .

بعدها صفارزاده مرا به یاد می آورد و گاهی دلم را خوش می کرد که تو هم شاگرد خوبی هستی. این عادت صفارزاده بود که به هر کس که می خواست بگوید شاعر خوبی هستی می گفت  شاگرد خوبی هستی.

من اما شاگرد خوبی نبودم.

در هشت سالی که صفحه بشنواز نی روزنامه اطلاعات را سردبیری کردم بارها و بارها شعرهای ایشان را چاپ کردم و سید دعایی چه با احترام از این شیرزن یاد می کرد.

این سه چهار سال آخر اما حضور ایشان را بیشتر احساس می کردیم. گاهی تلفن می زدم و ساعت ها شعرهایم را برایش می خواندم و حرف می زد. یادداشت می نوشت و اصلاح می کرد و نظر می داد. بعد زنگ می زد که فلان سطر نباشد یا این کلمه را عوض کن. و من یکی دو بار با همسرم و دو دخترم به خانه شان رفته بودم و بارها به ایشان گفته بودم که من از فرزندان مکتب ادبی صفارزاده ام. من که حضور بسیاری از شاعران بزرگ را درک کرده بودم. با اوستا و مشفق و سید حسن و قیصر و بسیاری دیگر دمخور بودم اما با افتخار همه جا گفتم که من از صفارزاده متاثر بودم . صفارزاده از یک شاعر جوان دیگر نیز همیشه با احترام یاد می کرد و می گفت مودب هم شاعر خوبی ست و بعد متوجه شده بودم که مودب نیز فرزند دیگر این مکتب بود.

بارها او را دعوت کرده بودیم و آمده بود و حتی کرایه تاکسی را خودش داده بود و هیچ چیز نگرفته بود و رفته بود. در اولین دوره جایزه شعر فجر هم جایزه اش را تا دقیقه نود می خواست بدهد به من  که گفتم نمی خواهم و گفت آدم به  استادش دستور نمی دهد و خواست بدهد به مودب که گفتم سلمان و قانع شد و جایزه را داد به خانواده مرحوم سلمان هراتی.

در ماجرای حمله عراق به امریکا در فرهنگسرای هنر برنامه ای گذاشتیم و ساعت ها نشست و شعری به زبان انگلیسی گفت و آورد خواند و در جراید آمریکا هم چاپ شد و خودش می گفت که بخشی از شعرش را در تظاهرات بر پوستر نصب کرده بودند و ضد دولت بوش شعار دادند. آن روز من هم شعری خواندم با نام "حق با شعر است نه با بمب ها "  صفارزاده گفت فردا شعرت را می آوری ترجمه کنم. مطابق معمول بدقولی کردم و شاید هم نخواستم زخمتش بدهم که درگیر کارهای بزرگ تری بود . بعد یک هفته تلفنی زدم که حالش را بپرسم. با ناراحتی گفت چرا شعرت را نیاوردی؟

گفت همین حالا فاکس کن. فردا بعد از نماز ظهر زنگ زد که امروز از اذان صبح تا اذان ظهر وقت گذاشتم و ترجمه شعرت تمام شد، بیا ببر.

شعر را با هادی محمدزاده برای دو سایت مهم شعری آمریکا فرستادیم . یکی در سایت شاعران ضد جنگ و یکی در سایت POETRY.COM که هر دو چاپ شد و در سایت شاعران ضد جنگ حتی شعر ماه نیز شد. و این به برکت ترجمه ارزشمند صفارزاده بود نه شعر ناقابل من. شاید در فرصتی آن شعر را با ترجمه چاپ کردم.

کتاب سوره انگور که درآمد – یعنی همین دو ماه پیش که به ایران آمده بودم- اولین جلدش را برداشتم و رفتم خانه صفارزاده و کتاب را تقدیمش کردم. آقای سالاری و مدیر بخش حقوقی  وزارت ارشاد هم بودند ، گویا آمده بودند مشکلات حقوقی خانم صفارزاده را حل کنند. از هند پرسید و گفت بهترین جای دنیاست اگر قدرش را بدانی. گفت که این روزها خیلی اذیت شده است و می خواهد بگذارد از این مملکت برود. گفت که یکی از قضات با برادر مرحوم شوهرش تبانی کرده اند و برگه وصیت نامه مرحوم نورانی وصال را به ما نشان داد و خلاصه حسابی ناراحت بود. گفت که بخشی از آثار ارزشمند تاریخی آن مرحوم را با جرثقیل منتقل کرده اند و گاوصندوق را شکسته اند. حسابی کلافه بود و من آرامش می کردم که انشاء الله حل می شود و بعد شماره وکیلش را داد که نامش فروغی بود و  می گفت آدم بدی نیست اما نمی تواند کاری کند. می گفت باغبان خانه شیراز گناه دارد و دارند حقش را می خورند. این ها عین حرف های زنی بود که همیشه گفته اند منتخب زنان آفریقا و آسیا و اندیشمند نمونه و مفسر قرآن اما کسی نپرسید که این زن تنها و این زن رنج کشیده که هیچ چیز برای خودش نمی خواست چرا باید از دست ارباب عدالت این گونه ناراحت باشد که بماند... همیشه مانده است و همیشه ما خفقان گرفته ایم برای مصلحت ها . همین یکی دو هفته پیش دخترخانمی که من او را نمی شناسم در وبلاگم پبغام گذاشت که حال صفارزاده خوب نبست و کسی هم به فکر او نیست و او با این وضعیت رفتنی خواهد بود و از من خواسته بود کاری کنم.     

می دانستم که می رود. اگر چه به من قول داده بود که به زودی به هند بیاید و من دلم می خواست دوباره سوار ریگشاها شود و آچا بگوید و خاطرات سفر هند و آن شعرهای خاطره انگیزش تازه شود که نشد.

من هیچ وقت صفارزاده را آن قدر ناراحت ندیده بودم. هیچ وقت از عدالت آن قدر دچار یاس نشده بودم.

باید چه کار کنم؟ تسلیت بنویسم. دروغ بگویم. به بچه های فارس قول داده ام مطلبم را آنها بزنند . نمی دانم این حرفها را می توانند چاپ کنند یا نه. آن زن می توانست در محافل روشنفکری آمریکا برود و با بهترین شرایط زندگی کند اما ماند و مترجم قرآن شد و دل به دعا بست و شعر آزادگی سرود. در همان دیدار آخر باز با معصومیت تمام از خوابش می گفت که در خواب نوشته های قرآنی برایش با نور ظاهر شده بود. خوابی که چند بار برایم تعریف کرده بود و حالا دارم به تعبیر خواب هایش فکر می کنم.

من و ما از طاهره صفارزاده همین صراحت ها و همین جسارت ها را آموخته ایم. همین که نترسیم از این ناقاضیان و ناعادلان. من خود قاضی بودم که به شعر روآوردم. و او شاعری بود که قضاوت می کرد در باره خوبی ها و بدی ها و نمی هراسید از گفتن حق.

و باز یادم آمد که در دیدار آخر از قیصر  و حسینی گفته بود و این که چرا قیصر را زیادتر از حسینی تحویل می گیرند و این اشتباه است و حرفهایی که بماند. جالا سال قیصر است و داغ سید حسن هم تا هنوز تازه است.

از آن جمع حالا سید حسن نیست و قیصر نیست و صفارزاده هم نیست.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 21:54  توسط علی رضا قزوه  | 

سال گذشته در دهلی نو بزرگداشتی برای قیصر عزیز گرفتیم و خیلی ها آمدند از جمله استادان هندی  پیرمردی به نام پروفسور یونس جعفری  بود . ایشان  از صائب پژوهان و استادان بازنشسته دانشگاه دهلی ست . نامه ای آورد که به قیصر نوشته بود و یکی از شعرهایش را به انگلیسی ترجمه کرده بود. و از آن جا که پروفسور جعفری به بسیاری از خاورشناسان اروپایی درس زبان فارسی می دهد ترجمه شعر قیصر را برای یکی از خاورشناسان مقیم لندن فرستاده بود و ایشان هم علاقمند شده بود که شعر را در یکی از مجلات انگلیس چاپ کند. جعفری در نامه ای که به قیصر می نویسد به نثر و شعر قیصر اشاره می کند و آن را بسیار پخته و زیبا می داند و او را دوست ندیده خطاب می کند و از آن جا که پروفسور جعفری هم در حوالی سال های دهه چهل در دانشگاه تهران درس خوانده و شاگرد بزرگانی چون فروزانفرو معین  بوده قیصر را همکار و دوست خطاب می کند. اینک پاسخ قیصر عزیز را در نامه ای که پروفسور جعفری آن را در اختیارم گذاشته می خوانید:

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 7:50  توسط علی رضا قزوه  | 

 
!-- Begin WebGozar.com Counter code --> >