تبليغاتX
عشق علیه السلام

متن کامل ترکیب بند عاشورایی با کاروان نیزه              

به مناسبت محرم با التماس دعا

بند اول

 

مي آيم از رهي كه خطرها در او گم است
از هفت منزلي كه سفرها در او گم است
از لا به لاي آتش و خون جمع كرده ام
اوراق مقتلي كه خبرها در او گم است
دردي كشيده ام كه دلم داغدار اوست
داغي چشيده ام كه جگرها در او گم است
با تشنگان چشمه احلي من العسل
نوشم ز شربتي كه شكرها در او گم است
اين سرخي غروب كه همرنگ آتش است
توفان كربلاست كه سرها در او گم است
ياقوت و دُر  صيرفيان را رها كنيد
اشك است جوهري كه گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غريبانه سوختند
اين است آن شبي كه سحرها در او گم است

 

باران نيزه بود و سر شهسوارها

جز تشنگی نکرد علاج خمارها

 

 

بند دوم


جوشيد خونم از دل و شد ديده باز، تر
نشنيد كس مصيبت از اين جانگدازتر
صبحي دميد از شب عاصي سياه تر
وز پي شبي ز روز قيامت درازتر
بر نيزه ها تلاوت خورشيد، ديدني ست
قرآن كسي شنيده از اين دلنوازتر؟
قرآن منم چه غم كه شود نيزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببين سرفرازتر
عشق توام كشاند بدين جا، نه كوفيان
من بي نيازم از همه، تو بي نيازتر
قنداق اصغر است مرا تير آخرين
در عاشقي نبوده ز من پاكبازتر

 
با كاروان نيزه شبي را سحر كنيد
باران شويد و با همه تن گريه سر كنيد



بند سوم

 
فرصت دهيد گريه كند بي صدا، فرات
با تشنگان بگويد از آن ماجرا، فرات
گيرم فرات بگذرد از خاك كربلا
باور مكن كه بگذرد از كربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهي اگر كنيد
در بر گرفته مويه كنان مشك را فرات
چشم فرات در ره او اشك بود و اشك
زان گونه اشك ها كه مرا هست با فرات
حالي به داغ تازه ي خود گريه مي كني
تا مي رسي به مرقد عباس، يا فرات
از بس كه تير بود و سنان بود و نيزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خيمه تا فرات


از طفل آب، خجلت بسيار مي كشم
آن يوسفم كه ناز خريدار مي كشم

بند چهارم


بعد از شما به سايه ي ما تير مي زدند
زخم زبان به بغض گلوگير مي زدند
پيشاني تمامي شان داغ سجده داشت
آنان كه خيمه گاه مرا تير مي زدند
اين مردمان غريبه نبودند، اي پدر
ديروز در ركاب تو شمشير مي زدند
غوغاي فتنه بود كه با تيغ آبدار
آتش به جان كودك بي شير مي زدند
ماندند در بطالت اعمال حج شان
محرم نگشته تيغ به تقصير مي زدند
در پنج نوبتي كه هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تكبير مي زدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سينه زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجير مي زدند

 
از حلق هاي تشنه، صداي اذان رسيد
در آن غروب، تا كه سرت بر سنان رسيد

 

بند پنجم


كو خيزران كه قافيه اش با دهان كنند
آن شاعران كه وصف گل ارغوان كنند
از من به كاتبان كتاب خدا بگو
تا مشق گريه را به ني خيزران كنند
بگذار بي شمار بميرم به پاي يار
در هر قدم دوباره مرا نيمه جان كنند
پيداست منظري كه در آن روز انتقام
سرهاي شمر و حرمله را بر سنان كنند
يارب، سپاه نيزه، همه دست شان تهي ست
بي توشه اند و همرهي كاروان كنند
با مهر من، غريب نمانند روز مرگ
آنان كه خاك مهر مرا حرز جان كنند


با پاي سر، تمامي شب، راه آمدم
تنهايي ام نبود، كه با ماه  آمدم

بند ششم


اي زلف خون فشان توام ليلة البرات
وقت نماز شب شده، حيّ علي الصلات
از منظر بلند،ببين صف كشيده اند
پشت سرت تمامي ذرات كائنات
خود، جاري وضوست، ولي در نماز عشق
از مشك هاي تشنه وضو مي كند، فرات
طوفان خون وزيده، سر كيست در تنور؟
خاك تو نوح حادثه را مي دهد نجات!
بين دو نهر، خضر شهادت به جستجو ست
تا آب نوشد از لبت، اي چشمه ي حيات
ما را حيات لم يزلي، جز رخ تو نيست
ما بي تو چشم بسته و ماتيم و در ممات


عشقت نشاند، باز به درياي خون، مرا
وقت است تيغت آورد از خود، برون، مرا

بند هفتم

 
از دست رفته دين شما، دين بياوريد!
خيزيد، مرهم از پي تسكين بياوريد!
دست خداست، اين كه شكستيد بيعتش
دستي خداي گونه تر از اين بياوريد!
وقت غروب  آمده، سرهاي تشنه را
از نيزه هاي بر شده، پايين بياوريد!
امشب براي خاطر طفل سه ساله ام
يك سينه ريز، خوشه ي پروين بياوريد!
گودال، تيغ كند، سنان هاي بي شمار
يك ريگزار، سفره ي چرمين بياوريد!
سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدي ست!
فالي زنيد و سوره ي ياسين بياوريد!


خاتم سوي مدينه بگو بي نگين برند!
دست بريده، جانب ام البنين برند!

بند هشتم


خون مي رود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده ست ماه، به گرد سر شما
آن زخم هاي شعله فشان، هفت اخترند
يا زخم هاي نعش علي اكبر شما؟
آن كهكشان شعله ور راه شيري است
يا روشنانِ خون علي اصغر شما؟
ديوان كوفه از پي تاراج  آمدند
گم شد نگين آبي انگشتر شما
از مكه و مدينه، نشان داشت كربلا
گل داد (نور ) و ( واقعه ) در حنجر شما
با زخم خويش، بوسه به محراب مي زديد
زان پيشتر كه نيزه شود منبر شما


گاهي به غمزه، ياد ز اصحاب مي كني
بر نيزه، شرح سوره ي احزاب مي كني

بند نهم


در مشك تشنه، جرعه ي آبي هنوز هست
اما به خيمه ها برسد با كدام دست؟
برخاست با تلاوت خون،  بانگ يا اخا
وقتي «كنار درك تو، كوه از كمر شكست»
تيري زدند و ساقي مستان ز دست رفت
سنگي زدند و كوزه ي لب تشنگان شكست!
شد شعله هاي العطش تشنگان، بلند
باران تير آمد و بر چشم ها نشست
تا گوش دل شنيد، صداي ( الست ) دوست
سر شد (بلي)ي تشنه لبانِ ميِ الست
ناگاه بانگ ساقي اول بلند شد
پيمانه پر كنيد، هلا عاشقان مست


باران مي گرفت و سبو ها كه پر شدند
در موج تشنگي، چه صدف ها كه دُر شدند

بند دهم


باران مي گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
ديگر به آب زمزم و كوثر چه حاجت است؟
آوازه ي شفاعت ما، رستخيز شد
در ما قيامتي ست، به محشر چه حاجت است؟
كي اعتنا به نيزه و شمشير مي كنيم؟
ما كشته ي توايم، به خنجر چه حاجت است؟ 
بي سر دوباره مي گذريم از پل صراط
تا ما بر آن سريم، به اين سر چه حاجت است؟
بسيار آمدند و فراوان، نيامدند
من لشكرم خداست، به لشكر چه حاجت است؟ 
بنشين به پاي منبر من،  نوحه خوان، بخوان!
تا نيزه ها به پاست،  به منبر چه حاجت است؟


در خلوت نماز، چو تحت الحَنَك كنم
راز غدير گويم و شرح فدك كنم

بند يازدهم


از شرق نيزه، مهر درخشان بر آمده ست
وز حلق تشنه، سوره ي قرآن بر  آمده ست
موج تنور پيرزني نيست اين خروش
طوفاني از سماع شهيدان بر آمده ست
اين كاروان تشنه،  ز هر جا گذشته است
صد جويبار، چشمه ي حيوان بر آمده ست
باور نمي كني اگر از خيزران بپرس
كآيات نور، از لب و دندان بر آمده ست
انگشت ما گواه شهادت كه روز مرگ
انگشتري ز دست شهيدان در آمده ست
راه حجاز مي گذرد از دل عراق
از دشت نيزه، خار مغيلان بر آمده ست


چون شب رسيد، سر به بيابان گذاشتيم
جان را كنار شام غريبان گذاشتيم

بند دوازدهم


گودال قتلگاه، پر از بوي سيب بود
تنها تر از مسيح، كسي بر صليب بود
سرها رسيد از پي هم، مثل سيب سرخ
اول سري كه رفت به كوفه، حبيب بود!
مولا نوشته بود : بيا اي حبيب ما
تنها همين، چقدر پيامش غريب بود
مولا نوشته بود : بيا، دير مي شود
آخر حبيب را ز شهادت نصيب بود
مكتوب مي رسيد فراوان، ولي دريغ
خطش تمام، كوفي و مهرش فريب بود
اما حبيب، رنگ خدا داشت نامه اش
اما حبيب، جوهرش « امن يجيب» بود


يك دشت، سيب سرخ، به چيدن رسيده بود
باغ شهادتش، به رسيدن رسيده بود

بند سيزدهم


تو پيش روي، و پشت سرت آفتاب و ماه
آن  يوسفي كه تشنه برون  آمدي زچاه
جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام
برگشته اي و مي نگري سوي قتلگاه
امشب، شبي ست از همه شب ها سياه تر
تنها تر از هميشه ام اي شاه بي سپاه
با طعن نيزه ها به اسيري نمي رويم
تنها اسير چشم شماييم، يك نگاه!
امشب به نوحه خواني ات از هوش رفته ام
از تار واي وايم و از پود آه آه
بگذار شام، جامه ي شادي به تن كند
شب با غم تو كرده به تن، جامه ي سياه!


بگذار آبي از عطشت نوشد آفتاب
پيراهن غريب تو را پوشد آفتاب

بند چهاردهم


قربان آن ني يي كه دمندش سحر، مدام
قربان آن مي يي كه دهندش علي الدوام
قربان آن پري كه رساند تو را به عرش
قربان آن سري كه سجودش شود قيام
هنگامه ي برون شدن از خويش، چون حسين(ع) 

راهي برو كه بگذرد از مسجدالحرام
اين خطي از حكايت مستان كربلاست :
ساقي فتاد، باده نگون شد، شكست جام!
تسبيح گريه بود و مصيبت، دو چشم ما
يك الامان ز كوفه و صد الامان ز شام
اشكم تمام گشت و نشد گريه ام خموش
مجلس به سر رسيد و نشد روضه ام تمام


با كاروان نيزه به دنبال، مي رویم
در منزل نخست تو از حال مي رویم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 1:22  توسط علی رضا قزوه  | 

چه مقدار خون در عدم خورده باشم

( به بهانه دیداری از باغ بیدل )

چند وقت پیش با پروفسور شریف قاسمی که از استادان برجسته زبان فارسی در دانشگاه دهلی ست سری به قبر بیدل دهلوی زدیم. در مرکز شهر دهلی و نزدیک ایندیا گیت و در تقاطع خیابانی به نام ماتورا رود محله پرگتی میدان یا نمایشگاه بین المللی دهلی نو  محلی به نام باغ بیدل وجود دارد. می گویند بیدل بنا به وصیتی که کرده بود در خانه خودش دفن شده بود و بعدها استخوانش را دوستان افغانی به افغانستان بردند و در آن جا هم قبری برایش درست کردند ( تقریبا همان کاری که ممکن است در آینده بر سر قبر من هم بیاورند!) اما برخی نیز اعتقاد دارند که بیدل در همین دهلی دفن است. اما تقریبا همه اعتقاد دارند که محل فعلی که به نام باغ بیدل مشهور است محل واقعی و دقیق دفن بیدل نیست.گویا در زمان برادران انگلیسی در زیر نام نوسازی و تمدن !! جاده را طوری کشیدند که قبر بیدل و زبان فارسی با هم به زیر خروارها خاک برود و شنیدم که برخی از دوستداران بیدل که بیشتر از برادران افغانی همزبان ما بودند در زمان جواهر لعل نهرو آن قدر نامه نوشتند و پیگیری کردند و آمدند و رفتند که شهرداری مجبور شد به آنها جایی بدهد . جایی در نزدیکترین محل به قبر واقعی بیدل یعنی در روبروی نمایشگاه بین المللی فعلی و  در قبرستانی متروک کنار قبر عارفی بزرگ معروف به متکه پیر - کسی که نظام اولیاء عارف بزرگ هند هم به زیارت قبرش می آمده - و دست مریزاد به همت همین برادران افغانی مان که با پیگیری و پافشاری شان مزار فعلی بیدل چندین دهه است که سر پاست. اگر چه ظاهرش از قبر  دیگر عارفان و بزرگان بهتر است اما هنوز با قبر شاعرانی چون سعدی و حافظ و عطار و دیگران از زمین تا آسمان فاصله دارد. اما همین قدر هم باید ممنون دوستداران واقعی بیدل باشیم که با سعی و همت آنان همین نیمه بنا نیز وجود دارد. البته از دولتمردان هم آقای امامعلی رحمانف رییس جمهور فعلی و تا همیشه تاجیکستان!! نیز سری به این قبر زده و سنگ بنایی به زبان فارسی و اردو و انگلیسی برای بیدل در بیرون بنای کوچک ورودی نصب کرده. البته خدا پدرش را بیامرزد که به زبان سیریلیک سنگ قبر نصب نکرده و اگر پافشاری و اصرار من در  نصب سنگ یادبود به زبان فارسی برای قبر رودکی نبود شاید امروز سنگ قبر پدر شعر فارسی نیز به زبان سیریلیک بود!!

به هر حال وضعیت قبر بیدل این بود . بی سنگ قبر و بی چلچراغ و بی زایر. در گوشه ای متروک و باغی که نه نشانی از گل دارد و نه نشانی از زایری. کلاغان می آیند و در این زمستان سرد به گوش کاجان چیزی می خوانند و می روند . شنیدم که  قبر شاعران دیگر مثل طالب آملی و کلیم کاشانی و قدسی مشهدی و نظیری نیشابوری و فیضی دکنی و غنی کشمیری و ... در سرینگر کشمیر نیز به خاکروبه ای تبدیل شده و  قبر حزین لاهیجی در بنارس نیز وضع بهتری ندارد !! جالب تر آن که شاعری بزرگ مثل فیضی دکنی را در مجلس اهل فرهنگ حیدرآباد دکن حتی به خوبی نمی شناسند و عده ای حتی می گویند فیضی اصالتا دکنی نیست! همین چیزی که برای بیدل می گویند که دهلوی نیست و عظیم آبادی ست (اسم قبلی پتنا مرکز ولایت بیهار کنونی در شرق هند).

این که چهار تا چراغ و یک سنگ قبر تهیه کنیم و بر سر قبر این بزرگان بگذاریم بدون منت این و آن از خود من هم بر می آید اما گویا برای این کارها کمی هم همت بزرگان لازم است. به هر حال وقتی بر سر قبر رودکی بودم و در همان چند روز اقامتم در روستای کلالی و پنجرود (در هشت سال پیش) حس و حالی داشتم که گویا رودکی با من حرف می زد و به من خوش آمد می گفت که :

هیچ شادی نیست اندر این جهان / برتر از دیدار روی دوستان / بیتی که آن را بر  سنگ قبر رودکی هم نوشتیم و یادش به خیر دکتر هادی منوری و انوشیروان فروغی و استاد رضا نامی که سنگ قبر را با هنرمندی کامل در مشهد آماده کردند و با هواپیما به تاجیکستان فرستادند و نصب هم شد .

و بر سر قبر بیدل هم یاد دوستان شاعر بخصوص مرحوم سید حسن و استاد شفیعی کدکنی و مرتضی امیری و محمد کاظم کاظمی و ... بودم و با خودم فکر می کردم اگر بیدل به هر زبانی جز زبان فارسی می خواست شعر بگوید الان این قدر غریب نبود. یا حتی اگر دو بیت شعر انگلیسی سروده بود الان تمدن  با ادبیات سر شاخ نمی شد. و مدام کسی این بیت بیدل را برایم می خواند:

چه مقدار خون در عدم خورده باشم

که بر خاکم آیی و من مرده باشم

بیتی که آرزو دارم روزی بر سنگ قبر بیدل نقش ببندد و چراغی بر مزارش روشن شود.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 10:14  توسط علی رضا قزوه  | 

جشنواره شعر فجر و عواقب آن

این که اولین جشنواره را با چه خون دلی برگزار کردیم بماند. این که برای آوردن همین ده دوازده میهمان خارجی چقدر مصیبت کشیدیم بماند. این که خیلی ها بعد از انتخاب اخوان و منزوی و بهمنی و قیصر و ... چقدر طعنه زدند بماند. یک جا گفتم که کار ما کار اول و سنگ بنا بود و مثل رزمندگانی که روی سیم خاردار خوابیدند تا بقیه بگذرند شده بودم. اما آن بچه ها یک فرق با این بچه ها دارند. آنها با گریه می گذشتند و می دانستند که کسی زیر پایشان دارد درد می کشد و له می شود. اما اینجا کسانی هستند که عاج های پوتین شان وقتی روی سر و صورتت می نشیند همزمان چهارتا فحش هم بارت می کنند. برای همین است که من دیگر تصمیم ندارم در جشنواره ای شرکت کنم. حتی اگر آن جشنواره جشنواره شعر فجر باشد. کافی ست مصاحبه حضرت دکتر صابر امامی دبیر علمی جشنواره امسال را با خبرگزاری مهر ببینید!

(صابر امامی با تاکید بر لزوم برگزاری جایزه شعر فجر در سطح بین المللی گفت: نمی خواهیم مانند سال گذشته تنها با حضور سه یا چهار شاعر از افغانستان و تاجیکستان و کشورهای عربی بگوییم جشنواره را بین المللی برگزار کرده ایم.

صابر امامی رئیس کمیته علمی دومین جشنواره شعر فجر در گفتگو با خبرنگار مهر، با تاکید بر لزوم تغییر رویه در برگزاری این جایزه، گفت: امسال تمهیداتی را برای برگزاری هرچه بهتر جشنواره اندیشیده ایم و امیدواریم با استقبال اهالی فن همین گونه هم برگزار شود. ما نمی خواهیم جشنواره امسال تکرار جشنواره ها و همایشهای قبلی باشد و تمامی سعی ما این است که جناح بندی و ارزشگذاری خاصی در آن صورت نگیرد و تمام سمت وسوهای فرهنگی جامعه را دربر گیرد.

وی افزود: تلاش می کنیم استعدادهای جوان را از استانهای مختلف شناسایی و به آنها فرصت حضور دهیم. اساساً در جشنواره امسال استانها نقش اساسی تری برعهده خواهند داشت و البته چهره های وجیه و جا افتاده ای را هم برای تقدیر به دبیرخانه جشنواره در تهران معرفی خواهند کرد.

امامی ادامه داد: قضاوتهای ارزشی درباره شاعران به ویژه پیش از ارائه آثارشان نیز صحیح نیست چرا که ممکن است شاعر برجسته ای در این میان تخطئه شود، تنها به این دلیل که گرایش فکری خاصی دارد.

وی با انتقاد به شیوه برپایی نخستین دوره جشنواره در سال 85 گفت: بین المللی برگزار شدن جشنواره نخست بیشتر امری تشریفاتی بود. در واقع شاعرانی انگشت شمار را از کشورهای همسایه ای مانند افغانستان، تاجیکستان و برخی کشورهای دیگر دعوت کرده بودند و ما نتوانستیم به تجربه ای جدید در شعر دست یابیم.

صابر امامی خاطرنشان کرد: با دعوت از سه چهار شاعر از کشورهایی مانند افغانستان و تاجیکستان و برخی کشورهای عربی جشنواره بین المللی نمی شود. ضمن اینکه این دسته از شاعران تمام این سالها در ایران حضور داشته اند و در واقع خارجی محسوب نمی شوند. در نتیجه من فکر می کنم اگر قرار بر برگزار شدن جشنواره در سطح بین المللی است، باید شاعران متعددی از کشورهای مختلف به ایران بیایند تا هم بتوان با جریان شعری جدید جهان آشنا شد و هم تجربه های شعری نویی را به دست آورد و حضور آنها در ایران واقعاً مغتنم باشد)

ای کاش یکی به این آقای دکتر بگوید که پارسال دوازده شاعر از هشت کشور دعوت شده بودند و فقط یک شاعر به نام محمد کاظم کاظمی از شاعران خوب افغانستان در ایران به سر می برد و بقیه از دهلی نو و لاهور و دوشنبه و تاشکند و کابل و بیروت و هلند آمده بودند و یک شاعر افغانی فارسی زبان به نام لطیف پدرام هم از آلمان آمده بود. جمعا از ده کشور دعوت کرده بودیم که شاعری از ترکیه و شاعری از عراق در آخرین لحظات از پرواز ماندند. حالا دوست بزرگوار ما ادعا می کند که دو سه شاعر... ای کاش لااقل سری به پرونده های سال گذشته بزنند و گزارش کار سال قبل ما را ببینند. یک دفعه سه چهار برابر کوچکنمایی کردن و ادعاهای بزرگ آن هم برای جشنواره ای که پارسال تا دقیقه نود بودجه بلیت مهمانان را نداده بودند و هزار مشکل دیگر یک بی انصافی بزرگ است. بقیه شیوه ها و کارها هم که همان کارهای پارسال ماست. بقیه را هم بگذاریم برای بعد از جشنواره. ضمن آن که در دنیا رسم است که از بانی یک جشنواره حداقل با زبان خشک و خالی تشکر می کنند...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:17  توسط علی رضا قزوه  | 

 

 

 

مجید زمانی اصل را از دهه شصت و از کنار بساط کتابفروشی زنده یاد آرش باران پور می شناسم. هنوز هم هر وقت  گذرم به اهواز می افتد در فلکه شهدا سراغ  شاعری می روم  که بساط شعر و کتاب و فقرش رو به راه است و خاطره آرش را برایم زنده می کند و این جمله زیبای آرش را که به من می گفت بنشین کنار همین پیاده رو و شعر بخوان که ما همه شهید شعریم!

مجید از شهیدان زنده شعر است و تا هنوز چراغ شعر را در فلکه شهدا و در پیاده روها روشن نگه داشته است. پارسال که در جشنواره شعر فجر کاره ای بودم او را به عنوان شاعر برگزیده از استان خوزستان انتخاب کردیم. امسال هم کتاب شعرهایش آماده چاپ شده است. " من از عشیره سوسن هایم" نامی ست که بر مجموعه شعرش پیشنهاد شده است. با هم شعری از این شاعر صمیمی جنوبی را می خوانیم:

 

 

غلام تاكستان رؤيا‌ها

 

صبح و نفس‌هاي زيتوني لبنان

وتاکستان‌هاي آه

يعني چه كه من هنوز آموختة زاري زبور‌هاي داوود نيستم

يعني چه که من هنوز غلام تاکستان‌هاي رؤيا‌هاي سليماني نيستم

يعني چه که من هنوز واژگان آن سوي خواب فريشتگان را

به معناي برکه‌ها نبرده‌ام

نه مگر من بوده‌ام

غربت کوه‌ها و سرگرداني پرندگان درّه‌ها را

عمو شده‌ام؟

و در مالرو مهتابي مويه‌هاي منظومه

ماه را ترمة ترانه بخشيدم

بر پيشاني‌اش سربند دو بيتي بسته‌ام

نه مگر من پدر بزرگ ستارگان و درراه‌ماندگان ترانه و دريا بوده‌ام؟

پس چرا مرا هي به سمت زاري و خاکستر خواب پرندگان ويران مي‌بريد؟

چرا سوسن و ماه را فلق و لبخند را با من دشمن ساخته‌ايد

ها! مي‌ترسيد بالا پوشم معطّر از آه‌هاي شعر مولانا شود

يا اين‌که قلبم عطر از صداي حافظ بگيرد؟

پس بد نيست بدانيد

من بقچه‌اي ترانه

از هفت هزار سال فرشتگان دور از وهم شما

در پستوي روحم پنهان دارم

ولي با اين همه

به خدا من همان پدر بزرگ ارغوان‌ها و رودخانه‌هاي کهن‌سالم

و ملکوت را از همان علف‌هاي روييده بر ديوار کليسايي که حسين پناهي اشاره کرده است

با قلبي کودکانه صدا مي‌زنم

به خاطر همين است

که گاهي هرازگاهي

فرشته‌اي غمين رو به رويم مي‌آيد

مشتي ملکوت از شکل خواب آينه‌اي