با "دارا نجات" قبل از رفتنم به تاجیکستان آشنا شدم. در کتاب "خورشیدهای گمشده" که پژوهشی در باره یکصد شاعر معاصر تاجیک از یکصد سال اخیر است به شعرهای سپید این شاعر پرداخته ام . بعدها در مدت اقامتم در تاجیکستان یکی از کتاب های شعرش با مقدمه ای از من چاپ شد .وی شاعر عنوان داری ست و یکی از معدود شاعرانی ست که در تاجیکستان شعر سپید می گوید. "در کوچه لیلی" نامی ست که برای مجموعه اشعارش که به زودی در ایران چاپ می شود پیشنهاد کرده ام. با هم شعری با همین نام را از این شاعر صمیمی تاجیک می خوانیم:
در كوچۀ ليلي
هيكل شكستۀ مجنونم
در كوچهاي
پر از جدايي ليلي.
سبزۀ ژوليدهمويي
پيچزده
به عرياني زانوان
و سفالينههاي كفيدۀ سرم.
سنگاندازها
دايره ميكشند
در حوض آب باران چشمانم.
ولي هنوز
غرورم بال ميزند،
كه سرلشكرم
در نبرد عشق،
و سر دوشياي دارم
از لانۀ گنجشك.
محمد کاظم علیپور دقیقا هم سن و سال من است . هر دو در یک روز به دنیا آمدیم . شعر با او مهربان است. اما شاید جهان با او مهربان نباشد . شعرش را با هم می خوانیم:
خرابيها
اين روزها خيلي خرابم
خراب
شبها دير ميخوابم
يا خوابم نميبرد
اين روزها مثل زهر مارم- كژدم
هي نيش ميزنم خود را
ارديبهشت را با ملال كتاب و تخته ميگذاري
خرداد خسته را در اضطراب امتحان
و بعد- تير ميزني به اين اوقات لعنتي
پس تابستان امسال هم
بي تفريح از نيمة مرداد گذشت
هي شعر مينويسم
هي شعر مينويسم خود را
در گنجه كه نه
همين طور پرت ميكنم گوشه اي
كه بعد پيدايم نميشود
روز- در ازدحام و همهمة آدمي
شب تن خسته ات را ميبري گوشه اي
بي صدا در اقليم كتابي گوشه ميگيري
هيچ چيز- تو را به حالت عادي بر نميگرداند
تو خراب شدهاي!
مثل ساعت اضافة تدريس
وتعطيلات آخر هفته.
در خيال كاغذي ات
سفر ميكني به جزايري دوردست
دلت خوش است شاعر شدهاي!
سلطان بي رقيب كلمات!
يك باره به خودت ميآيي
مي بيني دو سه سال هم از چهل سالگيات گذشته است
دلخوش به خانهاي قسطي
واتومبيلي ـ كه به عبث دور خودت ميچرخاني
و هنوز چك اوّلش را ندادهاي
هي هراس ورت ميدارد
كه 950 هزار تومان
يعني نيمه مرداد 85
آخر كسي نبود بگويد بيچاره
زندگي يعني؛ دست خودت را بگيري
ببري جايي دور و گم شوي
اين روزها خيلي خرابم
مثل تصوير تكّه تكّه شدة كودكان قانا
كه روي تمام آنتنهاي جهان
خون ميپاشند
رايس پشت ميز مذاكره لبخند ميزند
تا همراه بلر
طرح خاورميانة جديدش را بريزد
ديپلماتها
سفر به بيروت را به تأخير انداختهاند
و سيبها در لبنان
چه زود به خاك ميغلتند
مرد گندة سينماي آمريكا
از فارنهايت 911 اش پياده نشد
با تجارت جهاني اش
دوباره دست به كار شده است
اين روزها خيلي خرابم
سياستمداران
سناتورها
و قضات
هرگز اجازه نميدهند
تا نام فرزندانشان برود جزو فهرست داوطلبان ارتش
مايكل مور در نامه اش به بوش نوشته بود
« از پانصد و سي وپنج نمايندة كنگرة آمريكا»
فقط اسم بچّة يكي شان
در فهرست نيروهاي ارتش ديده ميشود
جمهوري خواهان
به سر سلامتي سربازان
به نوشانوشي مدام
بالا ميبرند!
جنگ هشت ساله
دفاع ايران
حملة عراق به كويت
و بودا ـ تمام مجسّمههايش را
به تيغ تيز طالبان سپرد
بن لادن
دست محبّتش را
بر سر دوقلوهاي آمريكا ميكشد
افغانستان ويران ميشود
تا دوباره بازسازي شود
تلويزيون اعلام ميكند
روزنامهها مينويسند
ديگر ايران به افغانستان كمك بلاعوض نميكند!
اين روزها خرابم
خيلي خراب!
مثل ديوارهاي شهر در ايام رقابتهاي انتخاباتي
مثل تصويري شهيد
روي ديوارهاي متروك خايدالو
مثل ضجّة كودكي يتيم
وقتي مادرش از رخت شويي خانههاي اعياني ميآيد
اين روزها خيلي خرابم!
مثل واقعيّتي بدون دخل و تصرّف
به طرز عجيبي به هم ريخته ام.
با بیژن نجدی از روزنامه اطلاعات و صفحه بشنو از نی آشنا شدیم و نامه هایی که برایم می داد و کتاب هایش که یکی دو تا بیشتر نبود و ان ها را با سایه دست خودش نوشته بود.بعدها فرصتی دست داد تا در لاهیجان همدیگر را ببینیم. با مرحوم صفا لاهوتی بودیم و با روانشاد نجدی آن شب دنبال قرص های صفا در داروخانه های لاهیجان می گشتیم.بعدها دانستم که نجدی لباس بسیجی هم پوشیده و به عنوان معلم بچه های رزمنده تا خطوط رزم هم رفته است و کلی یادداشت هم برای جنگ دارد. امسال هم توفیقی دست داد تا با اجازه همسرشان کتاب گزیده اشعارش را آماده چاپ کنیم. نام کتابش را گذاشتم "پسر عموی سپیدار" دو شعراز این دفتر را با هم می خوانیم.
واقعيت رؤياي من است
واقعيت رؤياي من است
و خون رؤياي من، برگتر از سبز
و سبزتر از برگ گياهان است
كه با دشنة تلكس خبرگزاريها
خنجر كلمات روزنامه
نميريزد
واقعيت خوابهاي من است
آنجا، هيچكس نميداند كه سيلي چيست؟
و چاقو
شرمندة تيغش، نه
آنجا، ترور نميشود لبخند
و شليك نميكنند به آرمان من
كشته نميشود سهراب
تكههاي تن كودكان بوسني هرزهگوين
در خوابهاي من، بازميگردند به گهواره و گريهاي نه از سر اندوه
آنها، بزرگ ميشوند در خوابهاي من
پير ميشوند در خوابهاي من
و در خانهاي ساده
بر سپيدِ ساده، سبزي ساده
كنار مردمي ساده
با تعريف سادهاي از مرگ ميميرند در خوابهاي من
و دريغ هر صبح
بيدار ميشوم با صداي راديو...
در روزنامه ميخوانم
باز هم
«تكه تكه شدهاند
كودكان فلسطين
بوسني
هرزهگوين
حتا در جزاير گُل سرخ
حتا سرزمين موز
حتا تپههاي چاي ...»
اين است كه هر صبح
به خودم در آينه ميگويم نه، اين رؤياست
واقعيت
هماناست كه من ديدهام در خواب.
گفتم كنايتي و مكرر نميكنم
ميدانيد كه نور آقاست
آب آقاست
امّا شعر سيّد و ساقه
واژه گلدان نيست
باغچه هم حتي نيست
كوير؟ نه دريا هم نه
خاستگاه سيب نابالغ است، كلمات
و زادگاه تبرّك گندم.
... زيرا شعر اشاره اوست كه گفت «بشود»
پس «شد»
... زيرا نيافريد خون را كه ريخته شود بر خاك
كه پير شود يك سيب
كه خشك شود گندمي ناگاه.
امّا ريخت و من ديدم كه واژه سيّد شد
شعر، مظلوم.
شعر، قطره قطره چكيد از شقيقة هابيل
در كسوفي كشيده شد به صليب
با اذان و شرم دشنه و رازهاي گلو
ديدم كه شعر افتاد بر دستهاي اذان
از اسب
بله، اينهاست كه من ديدهام
و ميبينم كه تاريخ بر سينهاش ميزند با كف دست
همچنان كه حالا دختران بيخاطرات من
صورت گذاشته بر آسفالت، كنار تقدس خون
در بوسني شعر شدهاند
پسرانم، فلسطيني
شعر شدهاند در تغزّل فرياد.
بله آقايان، خانمها كه سفره پهن كردهايد در سازمان ملل!
كه برايتان آب آقا نيست
نور آقا نيست
من چرا بهخاطر شعري اين همه سرخ
اين همه سبز، اين همه سيّد
بر سينهام نزنم با كف دست؟
و زنجير بر استخوان كتف قرن خودم.
مرتضی نوربخش هم سن و سال من است. شعر را همزمان با من و کاکایی شروع کرد. هشت کتاب شعر دارد اما از دنیای مجازی اینترنت دور افتاده است. شعری از این شاعر خوب لنگرودی را تقدیم تان می کنم.
عشقهاي گمشده
شهريور است و باز مينشيند
باران به روي برگهاي انجير
من ايستادهام به زير ابري
تنهايي من است رو به تكثير
من ايستادهام مگر كه خورشيد
از پشت ابر تيره سر برآرد
با دستهاي روشني پسندش
در چشمهاي من گُلي بكارد
من در پي اميدهاي خويشم
اي عشقهاي گمشده كجاييد؟
تا كودكي من پلي بسازيد
راهي به خاطرات من گشاييد
آن روزها كه عشقهاي تازه
ميداد در حريم خود پناهم
هر آن چه رنگ و بوي روشني داشت
خلوت گزيده بود در نگاهم
آن روزها كه مرغكان عاشق
بر شاخههاي توت ميسرودند
در باغ با حضور گرم باران
انجيرها دهان گشوده بودند
آن سوي تر به زير ساية ابر
پر بود رود از صداي ماهي
از شوق صيد خود پرندهاي سبز
ميزد به آب رود گاه گاهي
در چشمهاي كودكان جنگل
دريا شبيه پيشتر جوان بود
تحريرهاش در نهايت اوج
تصنيفهاش ساده و روان بود
اي كاش عاشقانه حفظ ميكرد
همواره زندگي، حضور خود را
تا آن كه چشمي آشنا نميشد
با لحظة زوال يك تماشا
اي عشق! آرزوي ديدن تو
در عمق انتظار، كرده ريشه
آن روزهاي خوش به خاطرم هست
با خاطرات روشنش هميشه؛
وقتي كه در كنار رود بودم
در حال چيدن تمشك در باد
يك دانه از تمشكهاي پخته
بر روي آب رودخانه افتاد
من در كنار رود ايستادم
مكثي نمودم از سر تماشا
گفتم اگر كه زندگي عبور است
بايد كه رفت رو به سوي دريا
امروز من كجاي اين زمينم
آيا زمن نشان زندهاي هست؟
در كوچه باغ زندگاني من
آيا ترنّم پرندهاي هست؟
اي عاشقان شعرهاي بومي!
تصوير زندگي اگر چه زيباست
بايد گريخت در پناه باغي
كان جا پرنده و درخت پيداست
آن جا كه نام عاشقي بلند است
آن جا كه لطف عشق همدم ماست
آن جا كه آسمان هميشه آبي ست
آن جا كه زندگي به رنگ درياست
شهريور1369
طوطی قصّه ی مولانا ...
سلسله ی ماست همین سلسله ی موها
گوش کن گوش به لب خوانی ابروها
هوهو و هی هی و هاها مزن ای عاشق
های و هوی است همه هاها- هوهوها
خواب دیدم همه می چرخیم، می چرخند
کعبه می چرخد و می چرخند گیسوها
***
من دلتنگ، من خسته کجایم باز؟
پشت دانایی گل در شب شب بوها!
بال بگشایید با من همه سی مرغان
هدهد این جاست بگو با بط ها ، قوها
همه مرغان به سوی کعبه شدند و من
سردر آورده ام از معبد هندوها!
طوطی قصّه ی مولانایم شاید
مُردم و زنده شدم، آه پرستوها
آخر قصه همین است که می بینید!
هند من گم شده درآن سوی بی سوها
آذرماه 1386
غزلی از بهمن صالحی شاعر پیشکسوت گیلانی
بود و گذشت
زندگي، قصّة پُر شور و شري بود و گذشت
خوابِ آشفتة وحشت اثري بود و گذشت
آنچه دوران حياتش به جهان مينامند
سيرِ بيهودة شام و سحري بود و گذشت
بر بساطي كه به حيراني ما گستردهست
حاصل ديده، به حسرت، نظري بود و گذشت
كار اين بلبل شوريده چه پُرسي كه از او
در قفس، ريختن بالا و پري بود و گذشت
جاي پايي مگر از دوست بيابم، ارنه
عشق در كوچة دل رهگذري بود و گذشت
روزي از برق نگاهي بهدلم راه گشود
ناتوانتر ز فروغِ شرري بود و گذشت
شرح اين يك دو نفس را چه نويسم كه به حق
عُمر ما هم سفر بيثمري بود و گذشت...
*
ياد «صالح» گرت آمد به سر، اي دوست، بگو:
شاعرِ عاشقِ خونين جگري بود و گذشت
سلام به دوستان
چند روزی نبودم. رفته بودم به حیدرآباد دکن. سمیناری بود برای مولانا و در جمع اردوزبانان و انگلیسی زبانان و استادان دانشگاه ابوالکلام آزاد. به اینترنت هم دسترسی نداشتم. هفته قبلش هم درگیر سمینار مولانا در دهلی بودیم و آمدن استادان دانشگاه و سخنرانی کش شدیم . برنامه ای داشتیم برای مولانا با همکاری سفارت افغانستان و ترکیه و دانشگاه ملیه دهلی و همه می خواستند مولانا را به نام خود کنند. از همه مضحک تر کار سفیر ترکیه بود که گفت اگر هم مولانا هیچ شعری به زبان ترکی ندارد اما باز هم یک ترک است! افغانستانی های عزیز هم با یادداشت رییس جمهور و وزیر فرهنگ و با تکیه بر بلخ آمده بودند تا سهم خودشان را از مولانا بگیرند و ما هم آمده بودیم گفتگوی تمدن ها کنیم!! و به خال هندویش بخشیم مولانا را... چند هفته قبل که ترک ها و آمریکایی ها با هم چند سمینار مشترک گذاشتند حتی یک اشاره در کتابشان به ایران و فرهنگ و زبان فارسی نداشتند. همین شد که به غرورم برخورد و نشستم تک و تنها ۴۲۰ صفحه کتاب مقالات و تحقیقات و دیدگاه های دانشمندان ایرانی را آماده نشر کردم در نشریه "قند فارسی" و از حروفچینی تا ویرایش و نوشتن مقاله و همه اش به گردن شکسته من بود و همکارانم هم جز یکی شان که هندی نسبتا با ذوقی ست از بقیه کمکی برنمی آمد و خدا را شکر به موقع کتاب بیرون آمد و در افتتاحیه سمینار رونمایی شد و همه دیدند که در ایران هم چه مقدار در مورد مولانا کار شده است. الغرض دوستان عزیز! این روزها سرم حسابی شلوغ بود و شاید یکی دو روز آینده بشود نفسی کشید. ضمنا برای قیصر عزیز هم بزرگداشتی گرفتیم و یک استاد دانشگاهی هندی به نام یونش جعفری برایم نامه ای از قیصر عزیز آورد که در فرصتی مناسب شاید در همین جا آن را آوردم . فعلا حق نگهدارتان باد، غرض عرض سلام بود و این که بحمدالله نفسی می آید ...