تبليغاتX
عشق علیه السلام

 

 

 

 

 

 

از خراسان چه خبر...

 

                                تقديم به الف ژرفا، محمد رضا تركي ، هادي منوري، عباس باقري،‌عبدالرحيم سعيدي  راد ، علي محمد مودب ، علي هوشمند ، سعيد بيابانكي و ...

 

از شب كوچه و از صبح خيابان چه خبر؟

بي خبر نيستم از ايمان، از نان چه خبر؟

 

دل تان پنجره ي بازترين، رو به خداست

قاصدك ! راستي از "رحمت" و  "باران" چه خبر؟

 

آفتابي ست هواي دل "قيصر" آيا؟

بچه ها خوب اند؟ از خانه ي "سلمان" چه خبر؟

 

يادم از شعر "سهيل" آمد و شور "ساعد"

گفتم از اين چه خبر داري و از آن چه خبر؟

 

"بهمني" باز غزل مي خواند ؟ مي خندد؟

از كتاب دل صد پاره ي "عمران" چه خبر؟

 

"منزوي" هاي جوان باز غزل مي گويند ؟

"آسمان" ، "فاضل"، از تك تك ياران چه خبر؟

 

راستي كاست "كاكايي" بيرون آمد؟

از ترانه چه خبر داري از "ايمان" چه خبر؟

 

در خبر خواندم "شوريده"ي "شيدا" هم رفت 

دوستان!  راستي از حال " پريشان" چه خبر؟

 

تا پري گفت كسي،  ياد "فريد" افتادم

گفتم  از"خسرو"خوبان صفاهان چه خبر؟

 

"مرتضي"! باز كه اين شب ها بي خوابي تو!

از شفيعي چه خبر؟ هان ز خراسان چه خبر؟

 

چون غم كوه، غم كوه، بزرگ است غمت

از ترك هاي كف دست بيابان چه خبر؟

 

صندوق خاطره ات پر شده از صبح و سلام

كس نمي پرسد از گريه‌ي پنهان چه خبر!

 

ديدن هند به يك بار مي ارزد، اي ماه!

از خراسان چه خبر داري؟ از ايران چه خبر؟ 

 

                     سه شنبه 24 مهر1386- دهلي

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 19:30  توسط علی رضا قزوه  | 

مولاي من سلام !

 

من اين پيام را

براي سايت شما مي‌فرستم:

مولاي من!سلام

اگر قرار شد که بياييد

کافي‌ست شماره‌هاي يازده رقمي مان را

که عنقريب دوازده رقمي خواهد شد

همراه داشته باشيد

و يادتان باشد

که ما فقط تا ساعت ده شب بيداريم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 16:36  توسط علی رضا قزوه  | 

در وداع رمضان ...

 

گرچه غم مي كشدم سوي جهان هاي دگر

خنده را ترجمه كردم به زبان هاي دگر

 

عيد با آينه و سبزه و قرآن آمد

سبزم از جلوه و از جلوت جان هاي دگر

 

سي سحر سر شد و از عشق نپرسيدم چيست

فرق اين يك رمضان با رمضان هاي دگر؟

 

پشت اين كوه، پر از ديو سپيد است و سياه

هفت خوان طي شد و شد نوبت خوان هاي دگر

 

دشت لبريز سواران فرو افتاده ست

شادمانم  كه سوارند جوان هاي دگر

 

عيد شد عيد، مبادا نگرانم باشيد

نگران توام و دل نگران هاي دگر

 

در وداع رمضان ،چشم و زبان! گريه كنيد!

كاش مان چشم دگر بود و زبان هاي دگر

                                                   نوزدهم مهر 1386

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 23:49  توسط علی رضا قزوه  | 

با خاطرات چهل تكه

 

 

نامش حبيبه بود

حبيبه خانوم

با لهجه شمالي

شايد رشتي

و نام شوهرش

كه از فاميل هاي دور عموجان بود

آقاي دانايي

يا به قول حبيبه خانوم

دَنايي

نامش فاطمه بود

صدايش مي كردند فاطي

هنوز الفبا را ياد نگرفته بودم و

 نمي دانستم فاطي

سه حرف دارد يا چهار بخش

نامش فريدون بود

پيش از آن كه اسطوره را

مرگ به من تفهيم كند

همكلاسي من شد

روزي كه از مغازه

پنجاه شيرمال خريد

دانستم كه شيرين عقل است

هنوز ديكته مي نوشتيم

كه ماشين

مرگ را دو بخش كرد

نامش داوود بود

چقدر شيطان بوديم

حالا گمان كنم

 شبيه يك ساعت بي عقربه

 تعطيل است

نامش آقاخان بود

معلم پيرشدة ما

شايد بيست سال پيش از زلزله رودباررفت.

نامش مرتضي بود

 از كوه افتاد و مادرش دق كرد

نامش زنجير بود

نامش دسته بود

نامش ابوالفضل بود

ودسته اي كه هميشه در آخر صف بودم

آن روزهاي جاليز و خرمن و بابا بزرگ

و آن جمله معروف كه

 پيش و پس مي گفتم

كه زارعان پير و بيسواد

گاهي به خنده با هم مي خواندند

بابا بزرگ !خربزه خر را خورد!

شبيه حرف فيلسوفان بود، نبود؟

و حرف شاعران

و تازه وزن هم داشت

 

نامش ستاره بود

بر پشت بام كاهگلي

نامش عبدالحسين بود

 پسر عموي كوچك من

كه حالا دارد پير مي شود در جمله عذاب خدا اليم است

و من نمي دانستم

اليم را با عين نمي نويسند

نامش نيمسوز بود

معلم كلاس پنجم ما مي گفت و بچه ها مي خنديدند

نامش خيام بود

مدرسه اي كه مي رفتم

بدون آن كه شك كنم خيام

معلم خوبي

براي راهنمايي من نيست

بدون آن كه بخواهم تمام كوزه ها را

سر خيام بشكنم

نامش امام بود

مردي كه زير درخت سيب خنديد و نفت نبود

و مرگ بر شاه ارزان شد

نامش پدر بزرگ بود كه رفت

با دست هايي كه مي خراشد هنوز دلم را

نامش پدر بود

كه رفت تا يتيمي من كامل شود

درست روزهاي اول جنگ

نامش جنگ بود كه تركش شد

بر دندان محمّد

مين شد در پاي راست برادر كوچك ترم حميد

و من كه اين وسط

در ميان زخم و شعر ايستاده ام هنوز

نامش سعيد بود كه آمد

آن قدر دير كه نام خود را

بر محله شان ديد

نامش شعر بود بر زبانم

آقاي احمدي

مي خواست كاري كند كه آب ها شيرين شوند و نشد

وكيل شدن بهانه بود كه نشد

و تا هنوز نمي شود 

بعد از اين همه وقت

قاضي شدم كه حق پدر را بگيرم

اما آتش دوباره ام برگرداند

نامش بشنو از ني بود

نامش سلمان بود

نه اين سلمان خان

نامش احمد بود

 سيد حسن نامش بود

 وهر سه حالا

نشسته اند در کنار من

کنار فالگیر پیری 

در ميدان كانات پلس*

نامش دوشنبه بود

نامش سليم شاه بود

نامش بغداد بود

حالا نامش دهلي ست

كه مردم اين جا مي گويند دلّي

تا فرق كند با لهجه غريب نيو دلهي

نامش شبيه كودكي من بود

جايي كه فكر مي كنم گم شده بودم

كن يو هلپ مي سير!

ريگشا سوار با لهجه غليظ اردو

تف مي كند به سير

 اينديا گيت سير!

امشب از سه هندو

راه را پرسيديم

يكي با دست پيچيد به چپ

و دومي اشاره كرد به راست

و سومي به مستقيم

اما هر سه راه غلط بود

بايد برمي گشتيم

حالا كنار بساط دختركي ايستاده ام

كه سوزن مي زند

بر چهل تكّه هاي زندگي اش

منجوق مي دوزد بر تيره روزي اش

و هيچ نمي داند كه

دلارها بالا مي روند و پايين

نفت ها و طلاها بالا مي روند و بالا 

اما روپيه ها

همچنان روپيه اند

و زخم ها زخم

چل تكه را مي خرم و

با خاطرات چهل تكه

دوباره راه خانه مان را گم مي كنم

                                           غروب 17/7/1386- دهلي

* نام ميداني ست در دهلي

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:46  توسط علی رضا قزوه  | 

شب بوها

 

امشبم يكي از اون شباس كه غرق تب و تابم

صداي گريه شب بوها نمي‌ذاره بخوابم

 

نيگا كن به باغچة ما، به گلاش كه مث روزن

لاله عباسيا و شمعدونياش دارن مي‌سوزن

 

هر جا بيد مجنونه اون‌جا خيابونش قشتگه

امشبم يكي از اون شباس كه بارونش قشنگه

 

ديدي بيدا وقتي بارون مي‌خورن چه حالي دارن؟

زير بارون عاشقايي مث من چه حالي دارن؟

 

گريه ماهو نيگا كن، چشاشو بسته ستاره

چتر و باروني مي‌خوام چي كار؟ بگو بارون بباره

 

امشبم يكي از اون شباس كه غرق تب و تابم

صداي گرية شب بوها نمي‌ذاره بخوابم


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 11:51  توسط علی رضا قزوه  | 

 
!-- Begin WebGozar.com Counter code --> >