تب ليله القدر
چرخ زدم چه ناگاه ، نور شدم چه آسان
روح من از مدینه ست ، خاك من ازخراسان
کیست برابر من ؟ آن سوی مشعر من
کشته ی آن نگاهم در شب عید قربان
سنگ بزن كه در من آينه اي برويد
سنگ بزن كه در من شور گرفته شيطان
نذر دلم كن امشب سلسله الذهب را
چيست به غير زنجير سلسله هاي عرفان
دف بزنيد امشب ، با دل من بچرخيد
عقل بگو بچرخد ، عشق بگو بچرخان
اين تب ليله القدر يا تب عيد اضحي ست
اين شب عيد فطر است يا شب عيد قربان ؟
هر چی به این جماعت می گویم که سیمرغ مال ماست به گوش شان نمی رود. سیمرغ مال عطار است و عطار هم شاعر. همیشه همین طور بوده و شعر سکوی پرش دیگر هنرها شده و سر خودش بی کلاه مانده. الغرض دیشب مدیر کل دفتر وزارتی ارشاد آب پاکی را ریخت روی دستمان و گفت فکر یک نام دیگر باشید. گویا کوپن سیمرغ شان تمام شده و حالا ما باید بگردیم دنبال یک چیز دیگری در مایه ی چکاوک طلایی یا گنجشک و جیرجیرک و هدهد و طاووس و یا از وادی پرندگان به سراغ پستانداران و چهارپایان برویم و مثلا آهویی یا غزالی یا در طبیعت بگردیم دنبال چیزی در مایه ی نخل طلایی یا آیینه یا قلم یا لوح یا چیزی که شما پیشنهاد می دهید. اوایل هفته آینده جلسه داریم و باید اسم قطعی شود و امیدوارم دوستان خوش ذوق وبلاگ نویس یاری مان کنند.
پاسخی به اقتراح دوستان وبلاگ نویسم ترکی علیه السلام و سعیدی راد که هنوز تخلص ندارد
وضع مالی بابام خوب بود. اما از همان سال های مدرسه و حدود ده سالگی مي رفتم کارگری و هميشه به خاطر اين مسئله نق و نوق مي شنيدم. يک بار از طبقه سوم يك ساختمان نيمه كاره يک قوطی گچ افتاد تو سرم و شاعر شدم.
هميشه شاگرد اول بودم. يکی با من رقابت داشت که الان معلم راهنمايی ست و اسمش حمید رضاست. وقت نتيجه امتحان نهايی با دوچرخه مي آمد به سراغم که برويم کارنامه را بگيرم که ببينيم من شاگرد اول شدم يا او. بعد هم يادش مي رفت که با دوچرخه مرا برگرداند خانه. چون باز هم من شاگرد اول شده بودم. رفقاي آن سال هايم بيشترشان كاره اي نشدند. يكي ساعت ساز شد و يكي كارگر ساده ساختمان و تك و توك هم كارمند ساده اي مثل خود من.
با وجود شاگرد اولی شلوغ ترين شاگرد کلاس بودم. معلم شيمی در کلاس اول دبيرستان در روز اول درس يک سيلی خواباند توی گوشم و وقتی برای حل مسئله های شيمی در سال های بعد مرا به پای تخته مي خواند هميشه مي گفت که چه اشتباهی کرده است. من مسئله های شيمی و رياضی را از حفظ حل می کردم و معلم مانده بود که ... بگذريم. آخرين بار كه ديدمش همين چند سال پيش بود و از پس اين همه سال باز حلاليت مي طلبيد!
شيطنت هايم هنوز هم ادامه دارد. مثلا يک بار از دانشگاهی آمده بودند پشت خانه مان تا دعوتم کنند برای سخنرانی و من سرم شلوغ بود و نمی توانستم بروم و ناگهان گربه ای از جلوی خانه مان گذشت و من بدون مقدمه شروع كردم به دنبال كردن گربه و طرف هم راهش را كشيد و رفت و من هم از شر يك سخنراني تكراري راحت شدم. يا مثلا چند سال پيش با سه تا يك دلاري كهنه رفتم به سفر انگلستان! و با همان سه دلار برگشتم.
سال 71 ازدواج كردم و الان دو دختر يازده ساله دارم به نام مهديه و مائده كه دوقلويند . همسرم را هم نديده انتخاب كردم به خاطر آن كه هنوز هم فكر مي كنم ازدواج شانس است . اگر بنا باشد شغل دومي انتخاب كنم آشپزي ست. تقريبا همه ي غذاها را بلدم بپزم و تابستان همين امسال كم مانده بود بروم در مسابقه پختن بهترين قرمه سبزي شركت كنم.
دوستانم : دكتر تركي – كاكايي – سعيدي راد – بيگي حبيب آبادي و ... وبلاگ سعيد بيابانكي و تركي و ابن محمود و هوشمند و ... را هم گاهي مي خوانم .