تبليغاتX
عشق علیه السلام

تنها تو مانده اي نصرالله!

 

شرم الشيخ كوفه است و

 جنوب ، نينوا!

دارد جنوب شبيه كربلا مي شود

مديترانه ، فرات است

فرات ، عباي توست!

براي اين همه زخمي

براي اين همه بي كفن

 تنها رداي مهربان تو مانده است !

وگرنه اين سران

دشداشه هاشان را

پرچم صلح كردند و فروختند

شايد اگر نبود نفت مي جنگيدند

ديروز، ذوالفقار را

با قطعنامه ها

تاخت زدند

امروز منتظرند

كه از قطعنامه ها

زمين و نان

فرشته و غلمان ببارد!

باريد!

و قطعنامه همين بمبي ست

كه دارد مي بارد!

 

جنوب غرق خون است و

غزه آهوي زخمي

تو تنها مانده اي نصرالله!

در خيبري به نام جنوب

و هواپيماها دارند خندق مي كنند و

كودكان زخمي تشنه اند

تو رفته اي از شريعه آب بياوري

در برابر چشم اين همه ماهواره جاسوسي

 

اوضاع روزگار بد نيست

از سران عرب

يكي با شمشيري از طلا بركمر

دارد ريشش را خضاب مي كند و

يكي

هميشه در مواقع حساس

به سجده مي رود

شيخ فلان

تا دشداشه را عوض كند

شيخ الرشيد تا سان ببيند از برابر عكسش

 شاه كوچك تا برگردد از تعطيلات امريكايي

دير خواهد شد

نماد ارتش عربي

پليس مصراست  

كه همچنان حمله مي كند به الازهر!

جان بولتون دارد پارس مي كند درسازمان ملل!

تنها تو مانده اي نصرالله !

پس شمشير را پس بگير و

اسب را پس بگير و

شريعه را پس بگير و

غيرت عربي را پس بگير

كه پادشاهان عرب

شيهه اسبان مرده اند!

۸۵/۴/۳۰

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 10:10  توسط علی رضا قزوه  | 

سر مخفي لولاك

 

 

بهار سفره ي سبزي ست از سيادت تو

شب تولد هستي ست يا ولادت تو ؟

 

تو سر مخفي لولاكي و جهان گم بود

اگر نبود گل افشاني ولادت تو

 

شهود ، شمه اي از ربناي شعله ورت

حضور ، گوشه اي از خلوت عبادت تو

 

تو نور نور علي نوري اي تمامت نور

كدام ذره ندارد سر ارادت تو

 

به پاس رويت رويت ركوع كرده هلال

و يا شكسته قدش در شب شهادت تو؟

 

پناهگريه ي  تنهايي علي ( ع ) بودي

قسم به خطبه ي مولايي رشادت تو

 

پر از جمال و جلال جمادي و رجبم

شب ولادت مولاست يا ولادت تو ؟!

                                              1385- علي رضا قزوه

 

معجزه ميلاد

 

از عرش مي زنند صلا ، زهرا(س) !

نام شكوهمند تو را ، زهرا !

 

تنها نه در مدينه و در مكه

نامت شكفته در دل ما ، زهرا!

 

تسبيح تو دواي دو عالم درد

اي ذكر تو شميم شفا ، زهرا !

 

هر پنج حرف فاطمه پنهان است

در پنج حرف آل عبا ، زهرا!

 

تقدير ريزه خوار نگاه توست

تغيير مي دهي به قضا ، زهرا!

 

اي مادر محمد ( ص ) و ابراهيم ( ع )

اي همسر ولي خدا ، زهرا!

 

نام تو بود معجزه ، ورنه هيچ

موسي نمي گرفت عصا ، زهرا!

 

عيسي اگر به مرده نفس مي داد

در سينه داشت مهر تو را ، زهرا!

 

حتي اگر رسول خدا باشد

بي تو نمي رسد به خدا ، زهرا!

 

پشت علي شكست ز داغ تو

درد علي شكست تو را ، زهرا!

 

ديوار و در به ناله در آمد ، آه

در حيرتم ، چگونه ؟ چرا؟ زهرا!

 

ميلاد تو ولادت لبخند است

اما دلم گرفته عزا زهرا!

 

از قدس ضجه مي شنوم ،از قدس

از قدس تا به كرببلا ، زهرا!

 

اي دستگير اين همه تنهايي

اي دستگير دست دعا ، زهرا!

 

از روضه قصيده گذشتم باز

اينك طنين طبل خدا ، زهرا!

 

اينك شب ولادت روح الله (رة )

اينك شكوه شادي ما ، زهرا!

 

چرخيده با تمام زمين ، هستي

در ما سماع كرده سما ، زهرا!

 

با ما به رقص آمده مهر و ماه

سرمست با ترنم يا زهرا!

 

هر چند هست در دل ما ، اما

آخر كجاست قبر شما ، زهرا!

 

                                       علي رضا قزوه - 1385

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 8:26  توسط علی رضا قزوه  | 

بازي تمام نخواهد شد

به اسماعيل هنيه و مردم غزه


جهان همان كه بود خواهد شد
و ما همان كه بايد باشيم
موسي و فرعون
يكي موسي خواهد شد
يكي فرعون
از ما و آن ها
يكي شهيد خواهد شد و
يكي قابيل!
تو زنده مي ماني اسماعيل !

بازي دارد به نيمه نهايي نزديك مي شود
اما بازي تمام نخواهد شد
فيفا و نازي ها
شوراي امنيت و كاخ سفيد در يك سو
و بچه هاي زخمي غزه در آن سو
بازي دارد به نيمه نهايي مي رسد
يازده گرگ با لباس و با چكمه
در الخليل دنبال يوسف زخمي مي گردند
رايس توپ را مي كارد درست بر نقطه پنالتي
خمپاره را مي كارد درست در سه متري دروازه
دروازه رفح
دروازه قديمي غزه
و طور سينا!
همه چيز قاطي شده ست با هم و
بازي ادامه دارد
النگوي ديويد بكام و ضجه هاي هدي *
لبخند مارادونا و گريه هاي خدا
فيگو پاس مي دهد به زيدان
دكو شوت مي زند به دروازه ايران
و ضربه هاي سر دايي
ديگر افاقه نمي كند
شيمون پرز نشسته است بر كرسي تمام مربي ها
و مي چيند مهره ها را
تمام توپ ها
در غزه فرود مي آيند
مي خواهند تو را شهيد كنند اسماعيل !
درست در بين دو نيمه فينال
بوش كارت قرمز مي دهد به زمين
كارت قرمز مي دهد به طور و موسي
رايس كارت قرمز مي دهد به كولينا
كارت زرد مي دهد به كوفي عنان
شايد البرادعي به زمين آمد!
شايد كرزاي تعويض شد!
شوراي امنيت دوباره در آفسايد است!

اسكولاري پاس مي دهد به سپ بلاتر
مارادونا به پله
پله به كلوزه
فردوسي پور از بهشت گزارش مي كند و
تمام ستاره ها جمع اند
نبرد هيتلر و موسوليني
داور بوش و خط نگهدار رايس و بلر
توپ جمع كن زلماي نمرودزاد!
داور تمام ساكنان فلسطين را ييرون كرد!
داور به هدي كارت زرد داد
شيمون پرز به بوش پرتقال خوني داد
با هر شوت
وزيري از حماس دستگير شد!

دروازه خودشان كوچك تر از توپ و
دروازه حريف ، تمام زمين
هواپيماهاي جنگي
فرود مي آيند بر زمين چمن
يازده گرگ ، آهويي را دنبال مي كنند و تماشاگران هورا مي كشند
يازده گرگ با دهان خوني
يك سرباز اسرائيلي با يازده ستاره شكسته بر شانه گم مي شود و
شهري در آتش مي سوزد!
ابراهيم را با چاقو مي زنند و
تو را مي خواهند شهيد كنند اسماعيل !

بازي به نيمه نهايي رسيده است
و بسته پيشنهادي شيطان ها براي خدا
حاوي بمب است!
آقاي گل با چكمه
با مسلسل سنگين
بر سكو مي ايستد و
بازي تمام مي شود
خدا ولي تمام نخواهد شد !
دوباره فرعون ، فرعون است وموسي موسي
تنها از ما و آن ها
يكي شهيد خواهد شد و
يكي قابيل
بازي تمام مي شود
و نام ها عوض خواهد شد
به جاي رايس
تخم مرغ گنديده
به جاي بوش
گوجه فرنگي له شده!
اما تو همچنان اسماعيل خواهي ماند!

نشسته ام كنار زمين
نه چمني
نه دروازه اي
نه قانوني
نه داوري
و منتظرم كه چه وقت خدا
به بسته هاي پيشنهادي
جواب خواهد داد!

* هدي : دخترك فلسطيني كه چند روز پيش صهيونيست ها پدرش را جلوي چشمش در ساحل دريا شهيد كردند.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 8:59  توسط علی رضا قزوه  | 

شتر سوار نه اي جان من خطا اين جاست

سفرنامه از سند تا هند /قسمت دهم

بعد از سفرما سيزده شاعري كه به پاكستان رفتيم اگر از من بپرسند صادرات ايران به پاكستان چيست؟ مي گويم گازمايع ، پسته اكبري و شعر! در گعده هاي دوستانه شب در خوابگاه گاه خسروخان احتشامي به منبر مي رفت و گاه پرويزبيگي برايمان آواز هندي مي خواند، خسرو از مسعود سعد سلمان مي گفت كه از اهالي لاهور بوده و از كليم كه اول به پاكستان آمده و بعد به هند رفته و اين خسرو جوري حرف مي زند كه انگار با مسعود سعد با

 هم در زندان ناي هم سلول بوده اند و گاه در وسط صحبت هايش دلش هواي سياوش- پسرش- را مي كند و مي گويد براي سياوشم هنوزهيچي نخريدم! و بازبا همان لهجه شيرين اصفهاني اش مي گويد قزوه جون در اين طوطي و سعدي هند يك تجديد نظري كن! و گاه محبت حديث و ادعيه يوميه و ليليه مي خواند و گاه عبدالملكيان شعري از عزيز دل بابا گروس يا از رضا صفريان يا از ديگران برايمان مي خواند و جالب آن كه دو شب پيش در حياط كنسولگري يك خبرنگار پاكستاني كه فارسي را هم خوب صحبت مي كرد سراغ رضا صفريان را از ما مي گرفت و مي گفت كه شعرش را دوست دارد و اعتقاد داشت كه انديشه در شعر صفريان قوي تر از انديشه فلان شاعر بسيار معروف ايراني – يعني شاملو عليه الرحمه - است.  و گاه سيد ضياء مي آيد به سراغم كه اين پنجاه روپيه را بگير كه فلان جا از تو قرض گرفته بودم  و بيگي حساب نوارهاي كاست شب عاشقي از كفش در رفته و اسرافيلي با خنده مي گويد آنقدر نوار آورده كه هر چه از كيفش كش مي روم نمي فهمد! براي آشنايي با زبان فارسي بهترين هديه همين نوارشعرخواني هاست ، با صداي خود شاعرو دست مريزاد به همت اين پرويز خان كه اين همه ساكش را پر از نوار و كتاب تذكره شاعران معاصر كرده و مفت و مجاني و با كلي احترام آن ها را به اساتيد دانشگاه و كتابخانه هاشان هديه مي دهد. در اتاق ديگر چند كانال تلويزيون ايران قابل رويت است و بساط هندوانه و چاي هم كه روبراه است و كاشف به عمل مي آيد كه اين دكتر توسلي شب ها به شيوه بچه هاي جبهه كفش شاعران را واكس مي زند و بچه ها هم شيفته همين تواضعش شده اند و هزاوه اي ها هم كه تا پاسي از شب يا هلو و چيكو – يك نوع ميوه خوشمزه هندي با طعم خرمالو و گلابي و شبيه سيب زميني – و انبه در پيش دستي مان مي گذارد و يا چاي وآب معدني مي آورد و شب هاي كراچي هم سرمي شود و گاهي هم با بچه ها كنار ساحل اقيانوس هند مي رفتيم و آنجا شتر سواري بود و اسب سواري و بچه هايي كه بادبادك هوا مي كردند و زنان و مرداني كه براي تماشاي دريا آمده بودند و بساط دستفروشان هم گرم بود و نسيم خنكي مي وزيد و جايتان خالي ، براي اولين بار در عمرم سوار شتر دو كوهانه هم  شدم و با حركت تند شتر در برخاستن و نشستن دلمان عجيب فرو ريخت و در وصف شترسواري دولا دولاي خودمان في البداهه گفتم كه :

شتر سوار نه اي جان من خطا اين جاست

تا يادم نرفته بگويم كه در پاكستان بازار چاي شير هم گرم است كه يحتمل از شير همين شتر هم مي تواند باشد.

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 12:58  توسط علی رضا قزوه  | 

كم زور هه ... كم پول هه

قسمت نهم سفرنامه

 

شب رفتيم كنار دريا و نسيم خوبي مي وزيد و بچه ها مي گفتند در كنار ساحل شني بساط گوش پاك كن ها و سلماني ها هم گرم است و ماساژ سر و گردن و ايضا روغن مالي به سر و توسري خوردن  هم لابد بازارش گرم است و البته مركز اين بازارهاي مكاره بمبئي ست كه اگر خدا قسمت كند سر ما را هم شيره خواهند ماليد!

و تا يادم نرفته از ماشين هاي ميني بوس و اتوبوس هاي نقاشي و آيينه كاري شده پاكستان بگويم و از كاميون هاي باري كه خودشان به آن لاري مي گويند . به گمانم سوگلي هنرهاي مردمي پاكستان همين تزيينات ماشين بايد باشد و همان طور كه در پشت كاميون هاي خودمان از جملات و شعرهاي اين نيز بگذرد ...  تا عشق من مادر ... و شهر من كرمانشاه ... و گوزل بالام سن ، مي توان به فكر و مرام و سوات طرف پي برد ، اين جا هم از تصاوير رمبو و هنرپيشه هاي فيلم پاكستاني و هندي گرفته تا عكس هواپيماي جت اف شانزده و موشك كاتيوشا را بر بدنه كاميونشان مي توان ديد.

مخفي نماند كه در همان شب اول حال حساس الشعرا كه من باشم به هم خورد و گلاب به رويتان تا ده دوازده ساعتي همين طور وزن كم كرديم و نه قرص هاي دكتر منوري افاقه كرد و نه جوشانده هاي نمي دانم چي چي استاد محبت و در همين احوالات كه درب و داغان بودم و هوا هم به شدت سونايي بود ، حضرت استاد يك ملحفه بزرگ پيچيده بود به سرم كه سرما نخورم و كولر و پنكه را هم خاموش كرده بود. قيافه ام را كه در آيينه ديدم ياد اين بيت بيدل افتادم كه:

 يك نخود كله و ده من دستار

اين كم و بيش چه معنا دارد

و باز به قول حضرت ظريف خان اعظم كه خودمان باشيم :

از معده همان برون تراود كه در اوست!

بچه ها رفته بودند به مراسم شعرخواني و من افتاده بودم گوشه اتاق و ضعف كرده بودم و شعرهاي ضعيف مي گفتم من جمله اين دو بيت كه در اوج اختلال مشاعر بلغمي و صفراوي در شهر كراچي با حال زارو نزارسروده آمد:

هر كه خورد از غذاي فلفل دار

نوش جان كرده است نيش مار

خاصه گر بگذرد ز حد و حدود

معده  مسئول آن نخواهد بود

و داشتم فكر مي كردم كه لابد حضرت خواجه را هم روزي فلفل خور كرده بودند كه گفت:

در اندرون من خسته دل ندانم كيست

كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست!

ظهر بچه ها از مراسم برگشتند و حال درب و داغانم را كه ديدند به زور مرا به بيمارستان بردند. اصرار دكتر منوري بود و سيد ضياء شفيعي و تازه اين برادر مهندس منابع طبيعي و كشاورزي هم مي خواست با ما بيايد بيمارستان كه از عبدالرحيم خان خواستم كه بماند و ماند. فكر مي كنيد بيماري من چه بود؟

خانم دكتر جواني كه به گمانم هنوز مهرمدرك  دكتري اش خشك نشده بود فشارم را گرفت و به همكارانش گفت كم زورهه!

الهي هيچ مسلماني در شهر غربت به درد كم زوري دچار نشود! از كم زوري حال خنديدن هم نداشتم. سرتان را درد نياورم ، چند تا آمپول و سرم را قاطي پاتي كردند و زدند توي دستم و يكي دو آزمايش و حتي نوار قلب و در يك ساعت چيزي حدود هشتاد دلار پياده شديم قربه الي الله! بعد فهميديم كه هزينه خدمات پزشكي در پاكستان چند برابر ايران است. بعد از نوش جان كردن چند آمپول آمدم خوابگاه و در گوشه دفترم نوشتم : كم زورهه ، كم پول هه !آخرش هم نفهميدم  اين جمله درست است يا غلط !

بچه هاي ته تغاري سفر - من جمله اين دو برادري كه مرا به بيمارستان بردند -  در لب تاب هايشان فيلم و عكس مراسم صبح را گذاشته بودند و در دانشگاه سيرسيد خان از بچه ها استقبال خوبي شده بود و وزير فرهنگ شان هم گويا به افتخار حضور دوستان شاعرما خواستار توجه ويژه به آموزش زبان فارسي در مدارس ابتدايي پاكستان شده بود. بعد هم دور گردن همه شان شال  قرمز رنگ بلندي به نشانه احترام انداخته بودند و سر همه شان يك كلاه سندي و براي نام خيلي از كتاب هاي دوستان كه به زبان اردو ترجمه شده بود وه وه كرده بودند كه همان به به خودمان است. سعيدي راد مي گفت وقتي نام كتاب عشق عليه السلام را بردند همه وه وه كردند. از قرار معلوم يك كتاب از كاكايي و يك كتاب از همين سعيدي راد - كه به تازگي به درجه استاد ناقصي نائل شده - هم شديدا مورد وه وه قرار گرفته بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 14:15  توسط علی رضا قزوه  | 

 
!-- Begin WebGozar.com Counter code --> >