تبليغاتX
عشق علیه السلام

 

این روزها قطار مرگ سرعت گرفته است و مسافرانی که نگاهشان با تو آشناست بیشتر شده اند. همین چند روز پیش استاد صبحدل،  موذن آن اذان جاودانه و قاری قرآن و استاد آواز و معلم اخلاق رفت. نخستین بار در تبلیغات قرارگاه کربلا در جنوب حضرت حجتی پریشان مرا به ایشان معرفی کردند و بعد سال ها در رادیو معارف به خدمتشان می رسیدم و بخصوص در اوقاتی که خودشان تلفن می کردند که برای سحرهای رادیو متن ادبی بنویس  و آن روزها سرود روشنی می نوشتم و در انتهای شب و گاه برنامه های ویژه ای چون سحرهای رادیو. چقدر پیر شده بود استاد و آن نگاه دوست داشتنی و آن لبخند همیشگی در پشت چهره ای تکیده و خسته از سال ها کار و تلاش گم شده بود. خدایش بیامرزد و یادش سبز.

از روحانی ترین و هنرمندترین جانهای شیفته و عاشق بود. حضرت آیت الله سید مرتضی نجومی که شاید آخرین بار در کرمانشاه و همراه با استاد محمدجواد محبّت و محمّدسعید میرزایی عزیز خدمتشان رسیدیم در شبی که برق رفته بود و شمعی در خانه نبود و استاد تنها بود و ما در زیر نور چراغ دلش نشستیم و حکایت کردیم از شعر و خط و آن شب استاد با طنزی دوست داشتنی سخن می گفت و با تواضعی از جنس حقیقت و شیدایی و سخن ما را تکرا ر می کرد و غلوش را افزون که من جهانی هستم افتاده در گوشه ای! و می خندید و ما در زلالی آن سیّد روحانی گم شده بودیم. رفت. آن سیّد هنرمند روحانی عاشق نیز رفت. که به راستی جهانی بود افتاده در گوشه ای.خط استاد محشر بود و تواضعش محشرتر. ادبیاتش ناب بود و زلالی اش ناب تر.

از جنس آن دو بزرگمرد که حکایتشان رفت یکی هم استاد بزرگ ما محمود شاهرخی جذبه بود. شاعری که با زلزله بم در تهران شکست و چقدر از خویشاوندانش در آن زلزله مهیب رفتند و بعد از آن دیگر خنده های استاد کمرنگ شد و آن همه طنزها و شوخی ها و بذله گویی ها با صدای بلند که اگر کوک می شد ساعتها باید می خندید و می خندیدی. گریه خندی داشت استاد. لحظه ای بارانی بود و لحظه ای آفتابی. آن سال ها شاهرخی را با این مصرع بیشتر می شناختیم که : دگر شدند حریفان و من دگر نشدم ... هم استاد سبزواری و هم استاد مشفق و هم چند تن دیگر از آن استقبال کرده بودند. و تکیه کلامش عزیزجان بود که تکیه کلام اوستا هم همین بود و پاتوق استاد در شورای شعر و صبح زود می آمد و در یک سالی که در شورای شعر در خدمت شان بودیم زودتر از همه می آمد و به خاطر بیماری زودتر از همه می رفت. دلش آنقدر شکسته بود که مثل یک بچه زود به گریه می افتاد. وقتی شعری می شنید و مثلا نامی از کربلا و امام حسین (ع)و حضرت زینب (س) زودی می شکست. یا اگر بیتی زیبا می شنید چند بار ماشاءالله را تکرار می کرد.

 

 همین چند لحظه پیش نشسته بودم کنارش در شورای شعر و  با خنده حکایت و ماجرای دعوتش از استاد محبّت در دو دهه قبل را برایم تعریف می کرد. آن سالها که کرمانشاه مرتب موشک می خورد و استاد  شام مفصلی پخته بودند در خانه و منتظر مهمان و دم غروب استاد محبت با یک نان بربری آمده بود و گفته بود که شام من همین است و همان را خورده بود و شام ها مانده بود. و آن را چه با آب و تاب برایم تعریف می کرد و حکایت های دیگر که خیلی شان از جنسی دیگر بود.

شاعران نمی میرند . آنها بازمی گردند برای نقل حکایت هاشان و خواندن دوباره شعرهاشان. دیشب تصاویر  مدینه و مسجد شجره پخش می شد با شعر شهید احمد زارعی که خاطره اش این روزها زیاد با من است: باز امشب هوس گریه پنهان دارم...میل شبگردی در کوچه باران دارم ...

دوست دارم تلفن بزنم به تمام مردگان . به ترنج از همین گوشی موبایل ایرتل هند و ماجرای پیوند کبدش را تعریف کنم که گفته بودم نگران نباش جگر همین کاکایی را در می آوریم و پیوند می زنیم به تو. و او بعد از آن همه روزها و شبهای خستگی و درد خندیده بود. دوست دارم تلفن بزنم به صفا لاهوتی و سرکارش بگذارم و بگویم من بیگی ام چرا به قزوه چیزی نمی گویی . یا زنگ بزنم به زندگان با معرفت و گلایه کنی از روزگار و کمی دلتنگ شوی از دست دیگرانی که گاه میان دوستان شاعر را شکراب می کنند و همین حالا گوشی را بدهم به علی معلم و بگویم استاد شاهرخی پشت خط است. بیا خداحافظی کن. یا بروم به کنگره  شعری و استاد سبزواری را وادار کنم که وقتش را بدهد به استاد گرمارودی و استاد گرمارودی را که تعارف تکه پاره کند برای استاد سبزواری و نمی دانم کجا بود که استاد گرمارودی یک عالمه احترام و تواضع نثار استاد سبزواری کرد.

 دلم برای خیلی ها تنگ شده است این شبها و دلم به یاد خیلی هاست این روزها. حتی دلم می خواهد آنهایی که حوصله شان را سربرده ام را ببینم و سر به سرشان بگذارم و خطوط سیاسی را قاطی کنم و بگویم مگر خاتمی راست نبود؟ راستی ناطق چپ است یا هاشمی؟  و از این بازی ها. 

 هی استاد شاهرخی! می بینی که ما هنوز اینجا درگیریم . هنوز دغدغه هایمان تمام نشده است. به سلامت بروی استاد! شادان بروی شاعر بزرگ! حق پشت و پناهت باشد عزیزجان!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:5  توسط علی رضا قزوه  | 

                                                                                                                                             بخش نخست

  (نگاهی به شعر و زندگی حکیم شیخ حسین شهرت شیرازی)*

 

در ادبیات هر سرزمینی همیشه شاعرانی بوده و هستند که به دلایلی به درستی مطرح نشده اند و گرد فراموشی بر آثار و نام شان نشسته است و بعد از قرنها شاید تنها یک اتّفاق توانسته است نام شان را دوباره بر سر زبانها بیندازد و گاه جاودانه کند. منظورم از جاودانه شدن تنها چاپ یک اثر در شکلی نفیس و داشتن دیوانی قطور به نام حکیم فلان و بهمان نیست، که از این دست آثار در گنجینة ادبیّات فارسی زبانان کم نیست. شاید در روزگاری عدم حضور قلّه های جدّی شعر و ادب، یک شاعر نسبتا خوب را نیز برجسته کند و آثارش را به رخ بکشاند، امّا در روزگاری بسیاری از شاعران خوب و جدّی در سایة نام شاعری بزرگتر از خود قرار بگیرند و به چشم نیایند. به عنوان مثال در حیاط حافظیّه و درست وقتی از پلّه های مقبره حافظ پایین می آیی به قبری ساده برمی خوری که نام شاعری بزرگ و آشنا را در خود  دارد. اهلی شیرازی! شاعری که در کنار قلّة حافظ تقریبا گم شده است. شهرت شیرازی نیز اگرچه از دوستان نزدیک بیدل دهلوی و معاصر این شاعر بوده است، امّا با همة زیبایی های شعرش در زیر سایه دو چیز خود را گم کرده است، یکی بیدل دهلوی و دیگری شغلش که حکیم دربار بوده است.آن هم بزرگ حکیمان دربار و از این رو نگاه مردم و اهل فرهنگ و سیاست بیش از آنکه متوجّه جلالت شاعری او باشد، بی اختیار به سمت طبابت وی می رود. از این رو حکیم شیخ حسین شهرت شیرازی را نیز باید در شمار مظلومان ادب فارسی به حساب آورد، اگرچه دوری از ایران و هجرتش به هند نیز این مظلومیّت را تا حدّی مضاعف کرد. یکی دیگر از دلایل غریب ماندن این شاعر در ایران شرایط اجتماعی و ادبی دورة این شاعر بود که تقریبا نیم قرن دیر به هند رسیده بود و از قافلة شاعرانی چون کلیم و سلیم و صائب و ... عقب مانده بود. چرا که در دورة  شاه جهان، هند مهد شعر و ادبیّات  بود و دورة طلایی خود را سپری می کرد، امّا در دورة اورنگ زیب، شعر از دربار بیرون رانده شده بود و حدیث و قرآن و لشکرکشی های شاه عالمگیر جایی برای ادبیّات و شعر باقی نگذاشته بود. اینها همه دست به دست هم داد تا شاعری چون شهرت شیرازی چندان به چشم نیاید و امروز نیز در ایران و حتّی در سرزمین مادری اش – شیراز-  نامی غریب باشد، امّا همواره روزگار بر مدار نامرادی نمی گردد و گاه به پایمردی و کوشش محقّق و پژوهشگری راستین، گَرد گمنامی  از چهره شاعری کنار می رود، چنان که در ایران  اشعار حزین لاهیجی مورد سرقت شخصی با تخلّص غوّاص! قرار گرفته بود و با کوشش شاعر و پژوهشگر ارزنده ادبیّات، دکتر محمّدرضا شفیعی کدکنی حزین دوباره جایگاه و منزلت اصلی خود را به دست آورد و به مردم ایران به درستی معرّفی شد...

حکیم شیخ حسین شهرت شیرازی بیشترین سالهای عمرش را در هند گذرانده و تا پایان حیات خویش در آرزوی دیدن وطن در سوز و بی تابی زیسته است. بیشتر تذکره نویسان سال ورود او به سرزمین هند را دوره پادشاهی اورنگ زیب(1068 -1118 ه) می دانند. وفات شاعر در سال 1149 ه روی داده است و چند ماده تاریخ وفات هم تصریح دارد که وی در این سال به دیار باقی شتافته است. امّا از سال ولادتش اطّلاع دقیقی در دست نیست. او در شعرهایش به موی سپید و بیماری اش نیز اشاره دارد و برخی از تذکره نگاران آورده اند که وی نیز چون امیرخسرو و بیدل روزگار هفت پادشاه را به چشم دیده است. به نظر می رسد که وی در دهة ششم قرن یازدهم و تقریبا همزمان با آغاز پادشاهی اورنگ زیب متولّد شده باشد و ورودش به هند می تواند مربوط به سال های میانه حکومت اورنگ زیب باشد، چرا که برخی از منابع نیز ورود او به هند را بعد از اورنگ زیب و همزمان با پادشاهی  اخلاف اورنگ زیب همچون معظّم شاه و اعظم شاه می دانند. اگرچه این پادشاه اخیرتنها چند ماه حکومت می کند و در جنگ قدرت با برادر بزرگش (معظّم شاه) کشته می شود،  امّا صاحب "سفینه هندی" و "بزم تیموریه" آورده اند که شیخ حسین شهرت و بیدل دهلوی و حاجی اسلم سالم  و میرزا محمّد زمان از شاعران دربار او بودند. امّا باید دانست که  صاحبان این سفینه ها دقـت لازم را برای بیان شرح حال این شاعران بخصوص بیدل نداشتند و اطلاق شاعر دربار به بیدل نه از آن روی بوده است که بیدل شعرش را وسیله درآمد کند بلکه وی به شغل پدرانش سپاهیگری علاقه داشت و پس از ازدواج در سال ۱۰۷۹ ه به جستجوی کسب معاش برآمد ، در خدمت شهزاده اعظم شاه پسر اورنگزيب ، پيوست و پيشه سپاهيگری نياکان را تجديد کرد ، بیدل در نظر داشت موازنهً ميان کار روحی و فعاليت جسمی ايجادکند. وی در دستگاه اعظم شاه به منصب پنجصدی نايل آمد و درطباخ خانه شاهزاده به حيث ناظر گماشته شد.با این وصف ورود شیخ حسین شهرت به هند می بایست قبل از آن و به طور یقین در همان دورة پادشاهی اورنگ زیب اتّفاق افتاده باشد. ضمن آن که بیدل خیلی زود دربار این پادشاه را ترک کرد و با حمایت های شکرالله خان - والی میوات- توانست خانه ای و گوشه ای دنج در دهلی برای خود اختیار کند و فارغ از مشکلات روزمره نام خود را به عنوان شاعری بزرگ جاودانه کند، امّا شیخ حسین شهرت شیرازی شغل اوّلش پزشکی دربار بود و وی در این حرفه تا بدانجا رسید که بعدها در دورة پادشاهی فرّخ سیر به وی، لقب حکیم الممالک و عنوان چهارهزاری** دادند. با این اوصاف وی شاعری را دستمایة مدح کسی نکرد و در تمام دیوانش نیز جز مدح مولاعلی(ع) و فرزندانش مدح کسی را نمی توان سراغ گرفت.

من به ضرورت ویراستاری و نگرش دوباره به متن و تصحیح برخی از اغلاط راه یافته به آن ، و آماده سازی کتاب برای چاپ، سعادت آن را داشتم که با دقّت و حوصلة تمام سه بار همة دیوان را بخوانم و این خوانش و ویرایش بیش از یک سال وقت برد و امروز خدا را شاکرم که این دیوان پیش روی شماست.

 پژوهشگر ارجمند دیوان شهرت شیرازی جناب دکتر غلام مجتبی انصاری در نامه ای محبّت آمیز از من خواستند که نامم همراه با نام ایشان بر جلد این تحقیق آورده شود، امّا انصاف نبود و حق همین بود که تنها نام ارجمند  ایشان بر جلد این دیوان بیاید و زحمات بی دریغ شان را به همراه درودی و سپاسی پاسخ گو باشم و خواسته شان را به گونه ای دیگر بر چشم نهم و در ثواب آن با نوشتن این مقاله و اشاره ای به برخی نوآوری ها و ویژگی های شاعر سهیم شوم، شاید اگر حوصله ای باشد در فرصتی، گزیده ای از غزلیّات شاعر را در دفتری مختصر با سرسخنی همراه با یادکرد زحمات این پژوهشگر ارجمند به ایرانیان معرفی کردم، و شاید هم این دیوان علاوه بر هند در ایران نیز فرصت معرّفی و چاپ را با همین شکل پیدا کرد.

اینک فرصتی ست تا در جای جای اشعار این دفتر عمیق شویم و برخی از جلوه ها و زیبایی های سخن شاعر را به رخ بکشیم. بیش از همه مضمون آفرینی های سبک هندی و خیال های مینیاتوری و ظریف را رصد می کنیم. این ابیات را ببینید:

از سيه‌رويان اگر مي‌بود خودبيني به‌جا

كس نمي‌بيند چرا هنگام شب آيينه را

یا این بیت :

از بس شده‌ست سنگ گرانجاني‌ام سبك

باشد فلاخن آمد و رفت نفس مرا

این نگاه های ظریف و موشکافی های دقیق در این بیت به خوبی خود را نشان داده است:

از كفر سر زلف تو بي‌چاك دلي نيست

هر شانه‌اي از موي تو زنّار به‌دست است

اگرچه شعرهای این شاعر همه یکدست نیست و با حوصله بیشتر می شد از میان حدود هشتصد غزل شاعر یکصد تا دویست غزل خوب را جدا کرد، امّا برخی از بیت های این شاعر از شعر بزرگانی چون صائب و کلیم هیچ کم ندارد و اگر برای استادان ادبیّات و شاعران فارسی زبان بیت های زیر را بخوانی بسیاری خواهند گفت این از حیث قوّت و سبک و سیاق شعر صائب است:

شب خواب حيات از بس‌كه با صبح است هم بالين
جوان پهلو به‌پهلو تا بگردد پير مي‌گردد
**

در حقيقت هركه ممسك نيست دنيادار نيست

تا نگردد سخت رو كي قطره گوهر مي‌شود

**

 مرگ ارباب هنر بي‌كارفرما بودن است

فرض كردم زنده شد ياقوت، مستعصم كجاست

اگر چه کلمه "کارفرما" کمی شعری نمی نماید، امّا مضمون، ظریف و بیت، به یادماندنی ست.

در ابیات زیر نیز ظرافت و لطافت خاص سبک هندی را می توان تماشا کرد:

ظالم از پهلوي مظلوم شود كامروا

تير هر كس به‌هدف خورد پرش از خود نيست              

**

توان ز دانة انگور فیض میکده برد

که در پیالة این قطره آب دریاهاست

**

چون متاع توتيا در شهر كورانم كساد

كم خريداري مرا بسيار ارزان كرده است

**

حاجيان از راه خرج زر ز بس دل مرده‌اند
کعبه‌از بر برنمي‌آرد لباس ماتمي
**

همچو شهرت ضعف من در نامه گر انشا شود

قوّت پرواز از بال کبوتر مي‌پرد

**

نه تنها بهر عزلت هر کسي کاشانه‌اي دارد

  کمان هم از براي گوشه‌گيري خانه‌اي دارد

**

یا این بیت که یادآور نگاه داشتن آیینه در پوششی از نمد در روزگاران قدیم بوده است:

لباس مردم درويش نيست بي‌دل روشن
هميشه در نمد خود قلندر آينه دارد


این بیت نیز اشاره زیبایی به میوه "به" یا "بهی" دارد که به دور خود پوششی نمدگون دارد:

جز قلندر مشربي کي در لباسی تن دهم

در رياض زندگي چون بِه ‌نمدپوشم گذار

زبان شهرت در بسیاری از غزل هایش با سلاست و روانی همراه است و گاه که این بلاغت و سلاست با خیال همراه می شود، بیت هایی به یادماندنی خلق می شود و اگر تنها به عدد انگشتان دو دست از این ابیات در دیوان شاعری باشد، کافی ست تا در اذهان مردم فارسی زبان  نامش جاودان بماند. شعرهایی از این دست در حدّ ضرب المثل زیباست، یا استعداد ضرب المثل شدن دارد:

چو آمدي به‌جهان توشة رهي بردار

كه هر كه آمده از بهر رفتن آمده است

**

بس‌که از كشتن هم اهل جهان خوشوقت اند

هيچ كم شادي اين طايفه از ماتم نيست

**

ميان ما و تو اي لاله فرق بسيار است
تو از براي خودي داغ و من براي کسي

**

البتّه در این میان ابیاتی که مطلع یک غزل اند به علّت داشتن قافیه و ردیف و موسیقی بالاتر از شانس بیشتری برای ضرب المثل شدن برخوردارند. این ابیات را ببینید:

هر که آمد به جهان با غم ایّام آمد

صبح تا رفت نفس تازه کند شام آمد

**

شيشه شد خالي و جام ما پر از صهبا نشد
حجّ اين ذي‌الحجّه هم رفت و نصيب ما نشد

**

يار ما بد نيست امّا قوم و خويشانش بدند
يوسف ما هر قدر خوب است اخوانش بدند
**

دل سياه به‌کار نفس نمي‌آيد
ز کوه سرمه صدا باز پس نمي‌آيد
**

بخشی از شعرهای شاعر شعرهای اعتقادی و دینی اوست:

از غدير خم شود لبريز صهبا ساغرش

هركه فهميده‌ست شهرت ساقي ميخانه کيست

**

شهرتِ لب تشنه با پامردي مهر علي (ع)

آخر از هندوستان تا كربلا ديديم رفت

**

گردد براي دُرّ نجف طينتش صدف

هر كس كه دل به‌خاك در بوتراب بست

**

به‌رنگ قبله‌نما چشم انتظار نگاهم

نظر به‌هيچ رهي جز ره حجاز ندارد

خراب ميکده‌ام محتسب بگوي به‌ناصح

مرا ز رفتن بیت الحرام باز ندارد

**

از هند تيره شکوه کجا بي‌صدا برم

فرياد سرمه را به‌خموشي کجا برم
کردم ز خون ديده و دل عرضة رقم
خود قاصدم ز هند که تا کربلا برم
يارب عنايتي که ز هند اين شکسته را
بهر طواف پنجم آل عبا برم
**

چون طينت عبيد تو از خاک کربلاست

از خاک کربلاست چو اصل نهال من
شهرت دخيل قايم آل نبي شدي
کردي تو سرفراز مرا خوش به‌حال من

ناله ها و بثّ الشکوی های شاعر نیز شنیدنی ست و در این دلتنگی ها و شکوه ها، شکوه از هند بیشتر به چشم می آید، اگرچه او از خویش نیز بارها شکوه کرده است:

ز شهرت ناله شد خاموشي‌ام فرياد از شهرت

مرا رسواي عالم كرد شهرت، داد از شهرت

**

آرامگاه خلق ز بي‌نوري است شب
هندوستان ز قحطي آدم بهشت شد

اگر بسیاری از شاعران به قول معروف فیل شان یاد هندوستان می کند، شهرت از آنهاست که دائم فیلش یاد اصفهان می کند و این دلتنگی ها آنقدر است که می توان به شهرت حتّی شهرت اصفهانی گفت! و عجیب آن که این گره خوردگی با اصفهان بیش از همه به سرمة آن مربوط می شود، شاید شاعر ما در جوانی دلش را در گرو سرمه چشمی در اصفهان گذاشته است:

در خزان هند تا كي نوبهارم بگذرد

چند در تاريكي شب روزگارم بگذرد

مي‌كند هركس كه دارد چشم استقبال آن

در صفاهان سرمه‌واري گر غبارم بگذرد

**

گريه سر کردم سواد هند را سيلاب برد
يک صفاهان سرمه را در پيش چشمم آب برد
**

سرمة تيرگي هند خموشم دارد
چه عجب نالة من گر به‌صفاهان نرسد

**

هر كه مي‌خواهد نبيند تيره روزي‌هاي هند

بايدش چون سرمه در عين صفاهان بود و بود

**

کرده‌ام يک عمر تحصيل سيه روزي ز هند

مي‌برم اين سرمه تا در چشم اصفاهان کشم

**

 دل در گرو اصفهان بستن شاعر را در سرمه سرودهای او دیدیم. بسیاری از ابیات شاعر نیز اشاره به شیرازی بودن و فارس بودن او دارد و آرزوی دیدن آن سرزمین نیز هماره با شاعر بوده است:

ز فارس كسب سخن هر كه كرد مي‌فهمد

كه فارسي همه شهري‌ست روستايي نيست

**

چشم آن دارم که گردم هالة ماه چراغ
رخصت پروانگي يابم گر از شاه چراغ

                                                           ادامه دارد...

*  این مقاله بخشی از مقدمه دیوان شاعر است که بزودی منتشر می شود.( این مقاله را در سه بخش تقدیم تان می کنم)

* *چهارهزاری مقامی والا در روزگار پادشاهان مغول هند بوده است و امیری که به وی این منصب را اعطا می کردند زیر دست خود چهارهزار  پیاده نظام داشته است و هزینه های آنان از راه بخشیدن قطعه زمینی یا روستایی تامین می شده است. منصب های بالاتر چون پنجهزاری و شش هزاری برای امرای عمومی و هفت هزاری به ندرت برای امیران با لیاقت و نه هزاری برای شاهزاده ها و استثنائا برای ولیعهد داراشکوه منصب دوازده هزاری وجود داشته است. منصب های پایین تر از دویستی را ذکر نمی کردند و بالاتر از آن در حد سیصدی و چهارصدی و ... را در وقایع درباری ذکر می کردند. همچنین این صاحب منصبان باید در موقع جنگ به همان اندازه سوار یا پیاده به جنگ گسیل می کردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:36  توسط علی رضا قزوه  | 

 

 

ياد چرخش‌ها و حق حق‌ها و هوهو‌ها به خير

صبح ابروها مبارک، شام گيسوها به خير

 

زادروز صحبت پيغمبران راستين

 در سماع قدسي بال پرستوها به خير

 

گود گلريزان و چرخاچرخ مردان غيور

ضرب مرشد، پاي زنگي، زور بازوها به خير

 

در قدمگاه ولايت راه مشتاقان سپيد

در غروب بي پناهي آه آهوها به خير

 

شور شبگير نشابور از هميشه شسته تر

بانگ قوّالان مرکّب، حال هندوها به خير

 

روز زنبور عسل، سرشار از باران وحي

بخت گل‌ها آفتابي،  وقت کندوها به خير

 

در طلوع صادق چشمان دختر بچّه‌ها

ذوق معصومانة برق النگوها به خير

 

خندۀ رنگين کمان در آسمان چشم‌ها

گريه پنهاني مهتاب در جوها به خير

 

در شبستان تغزّل روي ايوان بهار

گريه خند شمعداني‌ها و شب بوها به خير

 

لنج‌ها ي روشنايي غرق شور و شروه‌اند

در خليج پارسايان عصر جاشوها به خير

 

دست افشاندم از اين مرداب لبريز از حباب

نو شدن در شام مرگ انديشي قوها به خير

 

                                                                 مرداد ماه 1386

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:55  توسط علی رضا قزوه  | 

 

بعد تو چندین قیامت دیر شد، ما را ببخش

مِهر مُرد و ماه  در زنجیر شد، ما را ببخش

 

راوی این قصّه از یعقوب یادی هم نکرد

یوسف این قصّه دیگر پیر شد ما را ببخش

 

نازنینا عدل ما را کشت، تو دیگر مکش 

 مهربانا ظلم عالمگیر شد، ما را ببخش

 

از حدیث قدسی چشمت کسی شرحی نخواند

مصحف زلف تو بد تفسیر شد، ما را ببخش

 

ما ندانستیم رازعقل و سرّعشق چیست

عقل مُرد و عاشقی تحقیر شد، ما را ببخش

 

تیرمان بر سنگ خورد و خون مان بر خاک ریخت

سهم مان دنیای پر نخجیر شد، ما را ببخش

 

مدّتی گر عاشقی از یاد رفت از ما مرنج

اندکی گر مثنوی تأخیر شد ما را ببخش

                                     ۱۴ آبان ماه ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 15:25  توسط علی رضا قزوه  | 

 

گرچه من می شکنم در خود يكسر، قیصر!

مرگ حق است، تبسّم کن و بگذر، قیصر!

مرگ، پايان كبوتر نيست، وقتي بي بال

تا خدا پل زده اي مثل كبوتر، قيصر!

نام تو شهره تر از قاف شده ست اي سيمرغ

باز هم پر بگشا در خود بي پر، قيصر!

مرگ مرگ است ولي مرگ تو مرگي دگر است

داغ ، داغ است ولي داغ برادر... قيصر!

راستي مرگ چه جوري ست؟ مرا مي بيني؟

 چه خبرداري از عالم ديگر، قيصر!؟

نقدهايت همه غوغا بود غوغا، "سيد"!

شعرهايت همه محشر بود ، محشر، قيصر!

جامة خاك به تن كردي و يادم آمد

از شب خون، شب آتش، شب سنگر، قيصر!

شعرهاي تو همه معني قرآن بودند

"آيه" اي داري چون سورة كوثر، قيصر!

تيغ مي چرخد و من سينه زنان مي گريم

در دلم هلهلة حيدر حيدر، ‌قيصر!

پيش تر از من دلتنگ گذشتي ، بگذر

ما همه مي گذريم آخر از اين در، قيصر!

       این غزل همزمان با مراسم دفن قیصر در گتوند و با یادش در دهلی نو سروده شد.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:10  توسط علی رضا قزوه  | 

 

خراسان در خراسان  نور در جان تو مي‌چرخد

مگر خورشيد در چاك گريبان تو مي‌چرخد؟

خراسان مُهر دريا مي‌شود با گام‌هاي تو

به دست ابرها تسبيح باران تو مي‌چرخد

اگر شوق وصالت نيست در آيينه‌ها، درها

چرا آيينه در آيينه، ايوان تو مي‌چرخد

طواف عاشقان هم بر مدار چشم‌هاي توست

سماع صوفيان هم گرد عرفان تو مي‌چرخد 

به سقّاخانه ات زيباست رقص كاسه‌هاي نور

در اين پيمانه، آن پيمانه، پيمان تو مي‌چرخد

بيابان در بيابان گرگ شد، هر كوه، صيّادي  

چقدر آهوي زخمي در شبستان تو مي‌چرخد

در اين آدينه لبريز از آغاز گل، شاعر!

شروع تازه‌اي در بيت پايان تو مي‌چرخد

                                                               شب میلاد امام رضا (ع) 1384

برگشته‌ام امشب به خود از راه نشابور

شيرين دلکم يک دو دهن شوربخوان، شور

اي سورۀ اعراف من، اي قبلۀ هشـتم

در ظلمت من پنجـره‌اي بـاز کن از نـور

اي طوس تو ميقات همه چلّه نشينان

آبي تري از نور، درخشان تري از طور

از شهر سنـابـاد برايــم کفن آريــد

امّيد که با نام تو سر بر کنم از گور

در حادثه موساي به هوش آمده ماييم

سبحانک يا نورتر از نورتر از نور!

                                                          تیرماه 1378

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 12:48  توسط علی رضا قزوه  | 

 

جوحی به حج واجب ماه رجب رسید

همراه شیخنا که به درک رطب رسید

می خواست تا شراب طهوری دهد به ما

جوشید آنقدر که به آب عنب رسید

صبحی به منبر آمد و فرمود باک نیست

گر واجبات رفت به ما مستحب رسید

از نو صلا زدند که ما را وجب کنند

از رای ها به شیخ همان یک وجب رسید

مشت و وجب برای همین آفریده شد

بی آنکه انتخاب شود منتخب رسید!

جمعی وضو نکرده دویدند در صفوف

آخر نماز جمعه نخواندند و شب رسید

صفین و نهروان و جمل نوش جانشان

این کوفیان که مِهر علی شان به سب رسید

هر کس که دم زد از ادب مرد حرف بود

هر کس که فحش داد به فیض ادب رسید

بعد از سه ماه شعبده رنگ و ننگ و زنگ

آیینه شکسته شان از حلب رسید

شکر خدا که عابد و زاهد به هم شدند

این از جلو در آمد و آن از عقب رسید

دنبال کرسی اند بر این سنگ آسیا

دندان کرم خورده شان تا عصب رسید

با غرب و شرق مسخره بازان یکی شدند

نوبت به ریشخند سران عرب رسید

گوساله های سامری از طور آمدند

با سبز اشتری که بر آن بولهب رسید

چیزی نبود حاصل شان  از هجوم وهم

جز مشت ریسمان که به کام حطب رسید

خاموشی ام مبین که در این آتش نفاق

روحم به چشم آمد و جانم به لب رسید

                           آبان ماه ۱۳۸۸

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:47  توسط علی رضا قزوه  | 

 

دل خون شد و خنديد، ببينيد كَرَم را

ما گريه نكرديم مگر غربت هم را

 

دنيا همه آيينۀ  شرمندگي ماست

در حشر نبينيم مگر صورت هم را

 

خون شد دلم از غصّۀ مرگِ حسنك‌ها

يك چند بگريانم بگذار قلم را

 

اي عشق، همه كشتۀ شمشير تو هستيم

حكم تو قصاص است ولي صاحب دَم را

 

در حلقۀ چشمت به خدا خطّ طوافي ست

كم مانده كه زلفت شكند حدّ حرم را

 

مانند حبيب عجمي دل عربي كن

در عشق نپرسند عرب را و عجم را

 

عمري كه دويديم هوس بود و عبث بود

با پاي توكّل برويم اين دو قدم را

                                                اردیبهشت ماه 1375


+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 16:37  توسط علی رضا قزوه  | 

 

 شعری از محمد مهدی سیار شاعر خوب شیرازی را تقدیم تان می کنم.

از حلقه­هایمان به­ در افتاد رازها

با قیل وقال بی­ثمر عشقبازها 

دوشید فتنه­ای شتران دو ساله را

بر دوششان نهاد به بازی جهازها

شوخی شده­ست و عشوه نماز شیوخ شهر

رحمت به بی­نمازی ما بی­نمازها

خیل پیاده­ایم، کجا بازگو کنیم؟

رنجی که برده­ایم ز شطرنج­بازها

 ماییم و زخم خنجر و دست برادران

 ماییم و میزبانی این ترکتازها  

در پیش چشم کوخ نشینان غریب نیست

از کاه، کوه ساختنِ کاخ­سازها 

قرآن به نیزه رفت... خدايا مخواه باز

بر نیزه­ها طلوع سر سرفرازها

در گنبد کبود زمان ما کبوتران

بستیم چشم و بسته نشد چشمِ بازها

  ما را چه غم ز هرزه گیاهی که سبز شد

بر خاکمان مباد هجوم گرازها

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 14:3  توسط علی رضا قزوه  | 

 
گفتگو ی زهیر توکلی با  مرتضي اميري اسفندقه
مرتضی امیری اسفندقه، آدم شوریده‎ای است که شعر هم می‎گوید. معنای این جمله آن است که تجربه زندگی او خیلی فراتر از شاعری است. از میل زدن و کباده کشیدن در زورخانه‎های مشهد، شب‎گردی با درویشان و زانوزدن در محضر حکمایی چون شیخ محمدباقر ساعدی بگیر تا کارگری در قهوه‎خانه‎ای در پایین شهر مشهد. از بزرگ شدن زیر سایه پدری نظامی که حاضر نمی‎شود به راهپیمایان انقلاب تیر بیندازد و حکما باید خودش تیر بخورد تا نشست و برخاست دیرپا و فرزندانه با آکادمیسین‎های ‎حرفه‎ای ادبیات.
این «از ـ تا» ها در مشی و مرام و مشرب و مسلک امیری اسفندقه ادامه می‎یابد تا آن‎جا که برسیم به کنش مندی سیاسی او به‎عنوان یک شاعر. این جا یک «از ـ تا»ی دیگر هم داریم: از شعر گفتن در ستایش سید محمد خاتمی در سال‎های پس از دوم خرداد تا پس گرفتن آن شعر در خلال شعری دیگر در ماه اخیر.

 این‎جاست که وسوسه روزنامه‎نگار را قلقلک می‎دهد تا به‎سراغ امیری اسفندقه برود. او یکی از احیاکنندگان قالب قصیده در روزگار ماست و به‎جرأت می‎توان گفت که تعدادی از قصیده‎های او «استادانه» و نزدیک به مرز «شاهکار» هستند. البته او در قالب‎های دیگر شعری نیز طبع‎آزمایی کرده و احیانا موفق بوده است. شعر نیمایی «کدام استقلال، کدام پیروزی» را از او به‎خاطر داریم که مسعود ده‎نمکی مستندی به همین نام درباره شهرآورد پایتخت ساخت و در آن از شعر نیمایی اسفندقه بهره برد.

 دو غزل «حر» هم از او بر سر زبان‎هاست. او دانش‎آموخته کارشناسی ارشد ادبیات است و کارمند وزارت آموزش و پرورش. بیست سالی معلم بوده و سالیانی دراز، در کانون ادبی فرزندان شاهد با نسلی از فرزندان شهید هم‎نفسی کرده و به آن‎ها قلم‎زدن و سرودن آموخته است. اما این‎ها همه او نیست. همسرش در لابه‎لای مصاحبه، یک‎بار که چای آورد، گفت: دایما شعر می‎گوید، باران می‎آید شعر می‎گوید، برف می‎آید شعر می‎گوید، می‎رود خیابان و برمی‎گردد. با شعر می‎آید، دعوایی در کوچه می‎بیند، برمی‎گردد به خانه و شعر می‎گوید، گریه می‎کند و شعر می‎گوید...

با یک سئوال بی‎پرده شروع می‎کنم، شما روزگاری جزو شاعران مذهبی بودید که با سینه برهنه از آقای خاتمی حمایت کردید، حتی شعر برای آقای خاتمی گفتید که همان زمان منتشر شد. الان در این جریانات اخیر به گونه دیگری موضع گرفته‎اید و راه خودتان را ظاهرا از راه خیلی از دوستان دوم خردادی جدا کرده‎اید. اخیرا در جلسه دیدار شاعران با رهبر انقلاب قصیده‎ای خوانده‎اید ناظر بر انتخابات و به نوعی حاوی موضع‎گیری سیاسی از جانب شما. این دو را چگونه باید با هم جمع کرد؟ آیا این نوعی دم‎دمی مزاجی است یا به تحلیل جدیدی رسیده‎اید؟

حالا این‎ پرسش و پاسخ قرار است چاپ شود؟

قرار است که چاپ شود با همین صراحت، شما هم به صراحت حرفتان را بزنید.

چاپ این‎ها چه نفعی برای خوانندگان دارد؟

این یک سوژه است، من روزنامه‎نگارم و کارم این است. بالاخره مرتضای امیری اسفندقه، الان فقط قائم به خودش نیست. کسی است که بار یک میراث، امانت یک یادگار عزیز یعنی قصیده بردوش اوست. او جزو معدود قصیده‎سرایان معاصر ماست. مسئله سلوک شاعر در گذرگاه جامعه و سیاست، مسئله مهمی است. این کنش و واکنش‎های شاعری مثل شما که در شاعری و بزرگی شأن او در عالم شعر، تردیدی نیست، طبعا حساسیت بیشتری ایجاد می‎کند.

من هیچ وقت شعری را برای این‎که چاپ بکنم نگفته‎ام اصلا و ابدا. مثلا در این دوره‎ای که آمریکای جهان‎خوار، (بهترین نام همین است: آمریکای جهانخوار) به عراق حمله کرد، من بیش از شش دفتر شعر در همین حول و حوش عراق و شیعیان آن‎جا و بلای آمریکا برای آن‎ها و ما، برای همه جهان، گفته‎ام ولی چاپ نکرده‎ام. شاعر ناگزیر از گفتن است. نمی‎تواند نگوید، به حکم این‎که شاعر است. تا بیایی به خودت بجنبی و تحلیل کنی که چه شد، چه نشد، شعرش را گفته‎ای؛ تو عقلت آن موقع کار نمی‎کند به حکم این‎که شاعر هستی و اگر هم عقلت کار می‎کند، یک عقل منجمد نیست، یک عقل گر گرفته است. عقل، حیرت کرده که چه خبر است:

همسنگران به جان هم افتاده‎اند و تلخ
در تو مباد حمله به همسنگر آورند

وقتی می‎گویید شاعر به خودش نیست و تصمیم نمی‎گیرد که شعر بگوید یا نگوید، دارید وصف حال خودتان را می‎گویید؟

بله، دارم حال خودم را وصف می‎کنم. خب، امروز دارد این اتفاق می‎افتد: از خیابان ولیعصر دارم رد می‎شوم، می‎بینم که یک عده سبز به یک عده قرمز حمله کرده‎اند، قرمز می‎زند تو گوش سبز، سبز می‎زند توی گوش قرمز. ممکن است شاعری باشد که ببیند و بگذرد و شب توی خانه سیگاری روشن بکند، نسکافه‎ای بخورد، بعد خیلی کارهای دیگری که باید بکند را بکند و بعد از همه این‎ها بنشیند فکر بکند که حق با کی بود یا حق با کی نبود؟ بعد هم شعرش را بگوید ولی من نتوانستم و نمی‎توانم. من اگر ببینم که چنین اتفاقی دارد می‎افتد، همان‎جا به دهانم می‎آید. از بچگی این‎طور بودم، چون همین حال است که مرا زنده نگه داشته است. در آن لحظه‎ای که می‎بینم دو نفر ایرانی در ملأعام، به جان هم افتاده‎اند، ناخودآگاه می‎گویم و می‎گویم و نمی‎توانم در برابر این‎چنین اتفاقاتی، طبع شعر خودم را در آب‎نمک بخوابانم، وقتی می‎بینم که بسیج و بسیجی و حرمت آن این‎طور ملکوک می‎شود، نمی‎توانم ساکت بنشینم. اگر از خودگذشتگی بسیجی‎ها نبود، ما الان چه بودیم و کجا سیر می‎کردیم؟

آن بسیج یا این بسیج؟ برخی می‎گویند بسیجی دوران جنگ که مظلوم شهر و شهید جبهه لقب داشت یا این بسیجی که الان هست، کدام یک؟ آیا به نظر شما این‎ها یک تعریف دارند و با هم هیچ فرقی ندارند؟

نه، چه فرقی می‎کند، تفاوت را ما درست کرده‎ایم. این‎ها که معتقدند بسیج الان با بسیج دوران جنگ فرق کرده، یک نفرشان یک شب تا صبح، با یک شیمیایی سر کرده‎اند؟ کدامشان با آن بسیجی که هنوز در بدنش ترکش است نشسته‎اند که وقتی دارد با تو صحبت می‎کند در نیم‎ساعت صحبت باید سه مرتبه نفسش را تازه ‎کند.

بعضی از آن‎هایی که می‎گویند این بسیج با آن بسیج فرق می‎کند، خودشان بسیجی آن روزگارند، جنگ دیده‎اند، جانبازند و خودشان روزگاری در کسوت بسیجی برای این جمهوری جنگید‎ه‎اند.

من نظرم این است که فرق نکرده است. شاید بشود گفت که بسیجی‎های دیروز، بسیجی‎های امروز را تنها گذاشته‎اند:

ای بی‎خبر بکوش که صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

بالاخره، بسیجی‎های امروز اگر باید استاد بشوند، کدام بسیجی‎ها باید دستشان را بگیرند؟ بسیجی‎های قدیم باید کردار بسیجی‎های امروز را سامان بدهند. من خودم ادعایی ندارم، چون من رزمنده نبود‎ه‎ام، اگرچه جنگ در خانه ما همواره حضور داشت، به حکم این‎که برادر دو شهیدم و به حکم این‎که یک فرزند شهید در خانواده ما بزرگ شده و بالیده است، آن هم از پدری که پنج سال منتظر فرزند بود و خدا به او نداد و درست بعد از قطعنامه رفت و شهید شد. پس من با جنگ بیگانه نیستم ولی رزمنده هم نبوده‎ام. برخی از دوستانم هم شاعرند، هم بسیجی هم رزمنده. اما من در همین شاعری هم اما و اگر برای خودم دارم چه رسد به این‎که خودم را بسیجی قلمداد بکنم. البته در آن روزهای نوجوانی عضو بسیج محل بودم، می‎رفتیم و گشت می‎دادیم ولی هیچ وقت برادرانم نگذاشتند به جبهه بروم، به‎جز دو روز که زود مرا از جبهه منتقل کردند به مشهد و گفتند: برو که خانواده بی‎سرپرست مانده‎اند، چون همزمان پدرمان هم جبهه بود.

پدر نظامی مردی غریب بود و فقیر... بله، این مطلع یکی از قصاید من است، چند تا قصیده دیگر هم برایش گفته‎ام، او اصلا تمام عمرش را در جبهه گذراند؛ به مجرد این‎که جنگ شروع شد با ما خداحافظی کرد و رفت.

ارتشی بود؟

بازنشسته بود ولی داوطلبانه رفت جبهه و کل آن هشت سال را در جبهه ماند، رفت بانه، کردستان، جنوب، شرهانی؛ هرجا که برادرانم بودند او هم پا به پای آن‎ها رفت و به آن‎ها سر زد.او بود، برادران شهیدم بودند، ولی من نبودم:

روشن شود هزار چراغ از فتیله ‎ای
یک داغ دل بس است برای قبیله‎ای

من نرفتم پس نمی‎توانم ادعای بسیجی بودن بکنم.

پرانتزی باز کنم و این سئوال را بپرسم، این برادرزاده شما همان است که درباره‎اش گفته‎اید:
اینک پسری از تو یتیم است در این‎جا
در حسرت یک شب که پدر داشته باشد

بله، همان است، قصیده‎‎ای با این مطلع:

تا کی دل من چشم به در داشته باشد
ای‎کاش کسی از تو خبر داشته باشد

بچه را پدرتان بزرگ کرد؟

بچه پیش مادرش بزرگ شد، مادر من معتقد بود که گوشت و استخوان را نمی‎توان از هم جدا کرد؛ می‎گفت که من هرچقدر هم مادربزرگ خوبی باشم، سرانجام مادربزرگ خوبی هستم اما بچه‎ای که پدرش رفته، باید مادر بالاسرش باشد.

اسمش چیست؟

اسمش علی‎رضا است. برادرم فرهاد در آخرین نامه گفته بود که اگر بچه به دنیا آمد و من زنده بودم، اسمش را می‎گذاریم رضا اما اگر به دنیا آمد و من نبودم، اسمش را می‎گذاریم علی‎رضا؛ رضا برادر اولم بود و علی برادر دومم البته در شناسنامه فرهاد بود و ما علی صدایش می‎زدیم. بچه که به دنیا آمد، علی شهید شده بود و ما به یاد دو برادر شهیدم و به خاطر وصیت پدرش، اسمش را علی‎رضا گذاشتیم؛ یعنی دو اسم دو شهید را در خودش دارد.

الان بیست‎ویکی دو سالش باید باشد...

بله، ازدواج کرده است.

برگردیم به بحثمان؛ شما می‎گویید بسیجی‎های زمان جنگ، بسیجی‎های امروز را تنها گذاشته‎اند؟

من می‎گویم که اگر اشتباهی رخ داده است، بسیجی‎های دیروز و امروز، همدیگر را خوب می‎فهمند. بنشینند با همدیگر در یک فضای سالم صحبت بکنند تا ببینیم کدام دست پلیدی میان ما تفرقه انداخته است. آن دست را شناسایی بکنید و همدیگر را محکوم نکنید. خیلی از بسیجی‎ها فرهنگی و اهل کتاب شدند، خوش‎تیپ شدند و تیپ هنری می‎زدند. ولی خیلی از بسیجی‎ها هم نمی‎توانند خوش‎تیپ باشند، چون همان حال و هوای جنگ را دارند؛ این‎ها را ما باید امّل بنامیم؟ باید عقب‎افتاده بنامیم؟!

شما دارید یک طرفه به قاضی می‎روید.

چطور؟

وقتی که امر به معروف و نهی از منکر تقلیل داده می‎شود به برخی از ظواهر شرعی و همین تعریف سطحی و ناقص از این فریضه بنیادین، به یک سنت در بین یک‎سری از بروبچه‎های بسیج بدل می‎شود، تصویر بدی از بسیجی‎ها در ذهن نسل جوان شکل می‎گیرد.

این‎ها دروغ است.

نه دروغ نیست؛ برادر بنده چندبار به خاطر تیپ هنری‎اش کتک خورده است؛ او گرافیست است و در صنف گرافیک هم اعتباری برای خودش دارد، در عین‎حال بچه هیئتی است و هیئت حاج منصور هم می‎رود. می‎دانید چندبار کتک خورده به‎خاطر تیپش؟

من جواب شما را با یک مثال می‎دهم. همین محله‎ای که من دارم زندگی می‎کنم، اصلا حال و هوای جبهه را دارد، می‎بینی که؟ این‎جا همه خانواده شهدا هستند. در همین محله، جوان‎هایی هستند که تیپ امروزی می‎زنند و با بسیجی‎ها هم دوست هستند. هستند دخترهایی که مانتو تنشان می‎کنند و زلفی بیرون می‎اندازند و از جلوی همین بسیجی‎ها رد می‎شوند و این بسیجی‎ها سلام‎علیک دارند با این‎ها، چون همسایه‎اند و هیچ‎کدام یقه همدیگر را نمی‎گیرند؛ چرا نمی‎گیرند؟

چون با هم دوست شده‎اند. رفاقت، آن‎ چیزی است که از میان ما رخت بربسته است و ربطی هم به بسیجی و غیربسیجی ندارد. ما یادمان رفته که همه با هم رفیقیم. این جمله که: «مشکل خودت است» و ما در پاسخ‎ خیلی‎ها همین جمله را می‎گوییم، یک شعار بیگانه است که وارد سرزمین ما شده است. مشکل تو مشکل من است، مشکل من هم مشکل توست. این شعار را کی به بقال‎های ما آموخته که بنویسند: «نسیه داده نمی‎شود» و بعد اضافه بکنند: «نسیه داده نمی‎شود حتی به شما» و بعدتر اضافه کنند: «نسیه داده نمی‎شود حتی به شما دوست عزیز» من یادم است که پدرم مرا به بقالی محل می‎فرستاد، مهمان می‎آمد خانه و هیچ آه در بساط نداشت؛ می‎گفت: برو پیش آقای دشتی و بگو یک کیلو برنج، یک کیلو لوبیا و... بدهید و بگذارید به حساب...

افسانه هم نیست؛ نهایتا مربوط به سه دهه پیش است.

بله، افسانه نیست توی بقالی می‎رفتیم می‎دیدیم که نوشته: «هذا من فضل ربی»، می‎دیدی شعر حافظ را که نوشته:
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

حالا می‎روی و می‎بینی که نوشته: «مزاحمت بی‎جا مانع کسب است» یعنی اگر آمدی این‎جا، باید پولی بدهی و چیزی بخری و بروی، دیگر «سلام و حالت چطور است و بچه‎ام مریض است و مادرت خوب شد» را بگذار در کوزه... کی این‎ها را یاد ما داده است؟ همان‎هایی که این‎ها را به ما یاد داده‎اند، بین بسیجی‎های امروز و دیروز فاصله انداخته‎اند. من رفیق بسیجی دارم. خودم که بسیجی نبوده‎ام، گفتم این را، اوایل جنگ در بسیج محل ثبت‎نام کردم. دوست داشتم برنو بگیرم دستم و گشت بزنم. شب دوم گفتند که تو برنو دست گرفتن بلد نیستی. اسلحه از دست ما گرفتند و قلم به دستمان دادند.

من هم واقعا اسلحه بگیر نبودم. آن دو روزی هم که جبهه رفته‎ام، امدادگر بودم، دوره‎ امدادگری هم دیدم که راهم بدهند به آن‎جا و سرانجام هم بیرونم کردند. داشتم می‎گفتم این رفیق بسیجی من، یک‎بار که داشتم تند می‎رفتم، در آمد که: «تو که ترکش نخورده‎ای، تو که تا صبح توی بغل شهید نخوابیده‎ای، تو که با رفیقت ننشسته‎ای قرمه‎سبزی بخوری، بعد رفیقت برای پر کردن پارچ آب برود بیرون، بعد صدای توپ بیاید، بعد از چادر بیایی بیرون و ببینی رفیقت افتاده و قرمه‎سبزی‎ها که هنوز هضم نشده‎اند ریخته بیرون. تو یکی حرف نزن!» دیدم که راست می‎گوید.

کی هست این رفیق دوران جنگ شما؟

از دوستان خودم است در مشهد. گاهی وقت‎ها هم از دیدن بعضی چیزها خیلی ناراحت می‎شد. عصبانی می‎شد و می‎خواست برود یقه طرف را توی همان خیابان بگیرد. به حکم این‎که می‎دانستم ناراحتی‎اش از چیست می‎گفتم، نه، یقه نگیر، صدایش بزن تا بیاید و با همدیگر صحبت کنید، حرف بزنید؛ گفت‎وگو می‎کنیم و طرف روشن می‎شود. چطور این کسانی که می‎خواستند گفت‎وگوی تمدن‎ها را در جهان علم بکنند، بلد نیستند با رفیق‎های بسیجی‎ خودشان گفت‎وگو بکنند.

الان بحث‎مان رسیده به جایی که شما مسئله را دارید از دید فرهنگی نگاه می‎کنید. دست روی نقطه خیلی خوبی هم گذاشته‎اید. من درباره بسیج یک اختلاف‎ نظرهایی با شما دارم. من اعتقاد دارم تعریفی که از بسیجی شد بعد از جنگ، به تجدیدنظرهایی نیاز دارد.

تعریف بسیج چیست؟ اصلا تعریفی از بسیج داده شده تا به حال؟

این هم یک بحث جدایی است.

خود شما چه تعریفی از بسیج دارید؟

بسیجی‎ها نوجوان‎های مؤمن و پرشوری هستند که به شوق امام و به خاطر علاقه بسیار به رهبر انقلاب، عضو پایگاه‎ها می‎شوند و ذهنشان را نوستالژی جنگ درست می‎کند. متأسفانه برنامه مدون و درازمدت برای مجهز کردن و مسلح کردن این نسل به فرهنگ و مأنوس کردن آن‎ها با کتاب و قلم، وجود ندارد. ممکن است در یک پایگاه خاصی این‎طور باشد اما به‎طور عمومی وجود ندارد. کارویژه‎ای هم که برای این‎ها تعریف شده است، کارویژه‎ای که از جنس برقراری امنیت در محله یا کمک به نیروهای انتظامی در مواقع خطر است. این فی‎نفسه نه‎تنها بد نیست بلکه باید هم این‎گونه باشد اما نباید همه ماجرا به این‎جا ختم شود. مسئولیت این کاستی‎ها به گردن بسیجی‎ها نیست بلکه باید متولیان امر برای خود تعریف داشته باشند که اگر می‎خواهیم نوجوان مردم را تحت عنوان بسیج جذب کنیم، برایش چه برنامه‎ فرهنگی داریم.

من از یک زاویه دیگر نگاه می‎کنم. می‎پرسم آن بسیجی که دیروز در جبهه بوده و الان یک شخصیت فرهنگی یا سیاسی شده، یک حوزه نفوذ اجتماعی یا حتی اقتصادی پیدا کرده، او مسئولیتش در قبال این بر و بچه‎ها چیست؟ تویی که رزمنده زمان جنگی، بیش از هرکس دیگری مسئولیت داری که فرهنگ بسیجی ناب را که خلاصه می‎شد در از خود گذشتن به نسل‎های بعدی انتقال بدهی. تو از این‎ها فاصله گرفته‎ای و اصلا این‎ها را داخل آدم حساب نمی‎کنی، پس حالا چه گله‎ای داری؟

آیا در قبال همان نسل بچه‎های جنگ هم برنامه‎ای درست و حسابی در کار بود که برای اداره پایگاه‎ها ازشان استفاده شود؟

این‎طورها هم نیست که شما می‎گویید. من خودم با این ریش تیغ زده که داری می‎بینی، هم با بسیجی‎ها همکلاسی بوده‎ام، هم 10 سال معلم فرزندان شهدا بوده‎ام.

ما داریم درباره پایگاه‎های بسیج صحبت می‎کنیم. شما در مدرسه هم‎کلاسی بسیجی‎ها بوده‎اید یا در کانون ادبی فرزندان شاهد، معلم بچه‎های شهید بوده‎اید، ربطی به بحث ما ندارد.

من صحبتم درباره میراث جنگ است. از جنگ یک مشت ویرانه ماند که باید ساخته می‎شد. اما غیر از این ویرانه‎های ظاهری در خرمشهر و آبادان، بسیاری فرزند شهید باقی مانده بود، بسیاری همسر شهید باقی مانده بود؛ همسری که تازه ازدواج کرده و بچه در شکم دارد، جنگ تمام شده و همسرش هم رفته، حالا او باید بچه را به دنیا بیاورد و خود به تنهایی بزرگش کند. خب این میراث جنگ را خود بچه‎های جنگ می‎بایست برایش آستین بالا بزنند. آن‎ها بیش از هرکس دیگری نسبت به این میراث مسئولیت داشتند و دارند.

بحث خانواده شهدا و تربیت معنوی بچه‎های شهدا ربطی به بحث ما ندارد، بحث ما بسیج است.

بسیج هم یکی از همین میراث‎های معنوی جنگ بود. همه حرف من این است. باید به این میراث احترام گذاشته می‎شد. من اولین حکم آموزش و پرورشم برای تدریس در مدرسه شبانه صادر شد. این کلاس شبانه 5 نفر دانش‎آموز بزرگسال داشت که همه یادگاران جبهه بودند. جبهه رفته‎اند و ترک تحصیل کرده‎اند و حالا جنگ تمام شده است؛ می‎خواهند جایی استخدام شوند و گفته‎اند که اگر دیپلم داشته باشید بهتر است. آمده‎اند دیپلمشان را بگیرند. یکی از این‎ها گونه‎اش زیر چشمش رفته بود. پرسیدم و گفت که در عملیات بدر ترکش خورده‎‎ام. خب، من در برابر او یک خاکسارم نه یک معلم. در برابر او، اول سرم پایین است. درست است که معلمم و می‎توانم بیست را بکنم 18، 18 را بکنم 19، می‎توانم به یکی صفر بدهم و بگویم که «برو خانه، تو اصلا آدم نیستی که توی خیابان‎ها جلوی مردم را می‎گیری به زلف و یا پاچه خلق‎ا... گیر می‎دهی.» اما من در برابر چنین آدم‎هایی اول سرم را می‎اندازم پایین و احترام می‎گذارم.

زیر شمشیر غمش رقص‎کنان باید رفت
کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

این بیت را که در کتاب‎های درسی آن زمان بود، باید سر کلاس معنی می‎کردم ولی می‎دیدم برای کسی باید معنی بکنم که از رقص شمشیر برگشته است. آخر من به او چه بگویم. همین که به او می‎گویم «من در برابر تو هیچ نیستم» او هم سر صحبتش را باز می‎کند و با من دوست و رفیق می‎شود. در این رفاقت و تنها در این زمینه‎ای که رفاقت ایجاد می‎کند، گفت‎وگو و رشد فرهنگی شکل می‎گیرد. خلاصه‎ این‎که ما یادمان رفته که با هم دوست شویم.

مثال‎هایتان همه درباره بسیجی‎های زمان جنگ است. این نسل جدید که امروز موضوع بحث ما و دلسوزان دیگر شده است، خیلی‎هایشان پس از جنگ به دنیا آمده‎اند.

من می‎گویم که اصلا از انتخابات بیا بیرون؛ کشور ایران را در نظر بگیر که انبوهی جوان بسیجی جنگ ندیده دارد، آیا این انبوه جوان بسیجی جنگ ندیده در کنارشان انبوهی بسیجی جنگ دیده هست یا نه؟

سئوال من از شما این است: این انبوه بسیجی جنگ دیده آیا برنامه‎ای هدفمند، منسجم و کلان در کار بود برای این‎که ضمن حفظ عزت و تأمین معیشت‎شان، بتوانند تجربیات زمان جنگشان را انتقال دهند به بسیجی‎های نسل بعد از جنگ؟

بله، برنامه بوده است.

من می‎گویم نبوده است.

اگر هم نبوده، مقصر من و شماییم، اولا و بالذات.

آخر آن برنامه کلان برای دخالت دادن نسل آرمان‎خواه جنگ در پرورش نسل‎های بعد بسیج وظیفه‎ای نیست که بر عهده من و شما باشد، خیلی کلان‎تر از این حرف‎هاست.

چرا، هست؛ مثال می‎زنم. ما در دهلاویه کنگره شعر دفاع مقدس برگزار کردیم اما فقط شعر خواندیم، آیا نمی‎توانستیم غیر از شعر، شعرهای مجسم را هم دعوت کنیم؟ آن‎جا، رزمنده‎هایی بودند که نه بلد بودند شعر بگویند نه بلد بودند حرف‎های قلمبه سلمبه بزنند، نمی‎توانستیم آن‎ها را هم دعوت کنیم و به آن‎ها بگوییم شما اصلا لازم نیست شعر بگویید بلکه ما هم اگر به کنگره شعر دفاع مقدس آمده‎ایم، به‎خاطر شما آمده‎ایم. ولی ما باورمان شد که شاعریم و آن‎ها، بودن با آن‎ها و رفاقت با آ‎ن‎ها را فراموش کردیم.

 این فاصله یک روزه و دو روزه درست نشده است. ما می‎توانستیم در این کنگره‎های شعر، بسیجیان به اصطلاح فرهنگی را با بسیجیان غیرفرهنگی کنار هم بنشانیم. این را هم بگویم که من آن‎ها را هم غیر فرهنگی نمی‎بینم، چون اصل فرهنگ انقلاب، دفاع از دین و آیین و فرهنگ این سرزمین بود؟ هرکس این حس را داشت و دارد، می‎تواند بگوید که من ایرانی‎ام. هرکس این حس را نداشت یا ندارد، به نظر من ایرانی نیست. البته با او هم می‎شود رفیق شد. ما سرانجام، از این انقلاب می‎خواهیم به سمت «انسان بما هو انسان» پیش برویم.

 یک مثال دیگر می‎زنم. اگر یک روز وزیر آموزش عالی بیاید از وزیر آموزش و پرورش گلایه کند که تو معلم‎هایت بی‎سواد هستند، وزیر آموزش و پرورش باید بگوید این معلم‎ها را خودت تحویل من دادی، پس از خودت گلایه بکن. ای بسیجی ترکش خورده دیروز، خاکریز دیده دیروز، جبهه رفته دیروز! امروز کدام لذت برای تو بالاتر که یک عده جنگ ندیده و جبهه نرفته می‎خواهند کسوت بسیجی تو را تنشان کنند؟ خب، استاد این کار شما هستید، پس با این‎ها گفت‎وگو کنید و آن تجربه‎ دوره جنگ را به آن‎ها انتقال بدهید.

 این‎ها هموطن شما هستند، دوست‎های شما هستند؛ وقتی شما فاصله بگیری، طبیعی است که روزی آن‎ها پس‎رفت کنند، روزی تجربه تو را ناقص فراگیرند و یک مشت دشمن دوست‎نما، آن‎ها را در ذهن مردم لولوهایی تصویر کنند که فقط بلدند چماق دست بگیرند تا به مردم بزنند. آن‎وقت توی رزمنده کجای این معرکه هستی که دارند به مردم تلقین می‎کنند که این افراد ریش و سبیل‎دار، چفیه به گردن انداخته، کفش کتانی پاره پا کرده، بسیجی نیستند، بسیجی‎های دیروز، امروز کت و شلوار بر تن دارند، لباسشان تمیز است، ادکلن می‎زنند، خط ریش‎شان آنکادر شده است، اشکال ندارد، اگر تو آراسته‎ای و به سنت پیغمبر عمل می‎کنی، یا علی مدد! ولی اگر این بسیجی‎های امروزی، تو را نمی‎فهمند و حرکت نمی‎کنند، خودت هم مقصری، فقط از دیگران گلایه نکن.

برمی‎گردیم به سر بحث، شما در ایام دوم خرداد برای چه از خاتمی حمایت کردید و شعر گفتید؟ آن موقع انگیزه‎تان چه بود؟

دوم خرداد، قیصر امین‎پور زنده بود. قیصر شاعری بود که تحت هیچ شرایطی شاعرانگی‎اش را از دست نداد، با وجود این‎که عده‎ای تلاش می‎کردند او را منتسب به جناحی بکنند. در روزگارانی که ایران مدت‎ها بود شاعر زنده‎ای به خود ندیده بود، او قیصر امین‎پور شاعر بود و ماند. حسین منزوی زنده بود، شاملو زنده بود، اخوان زنده بود، این‎ها همه زنده بودند و شاعران بزرگی هم بودند اما از میان شاعران نسل انقلاب هیچ شاعری سر بر نکرده بود به اندازه قیصر، قیصر یک سر و گردن از همه بلندتر بود و حکم ارشاد برای شاعر جوانی مثل من داشت. در کنار قیصر و از هم‎نسلان او از سیدحسن حسینی و یوسفعلی میرشکاک و علی‎رضا قزوه هم می‎توان نام برد.

من این شعر را به اشارت هیچ‎‎کسی جز دلم نگفتم. درباره بعضی از شعرهایم حتی می‎توانم ادعا کنم که آن را به اشارت دلم هم نگفته‎ام، چون اصلا تا دلم آمده بجنبد و به من چیزی بگوید، شعر گفته شده است. آن‎هایی که با من زندگی کرده‎اند و از نزدیک مرا می‎شناسند، این را تأیید می‎کنند که من خود را در اختیار حس خودم قرار می‎دهم نه هیچ‎چیز دیگر، خود را به دست حساسیت شاعرانه می‎سپارم. سید محمد خاتمی حرف‎های بدی نزده بود. گفت‎وگوی تمدن‎ها مگر بد بود؟ این‎که به دنیا بگوییم، اگر شما موشک کروز دارید، ما هم کلمه داریم، آن‎قدرها زیبایی داشت که یک شاعر ولو این‎که در دام زیبایی این کلام افتاده باشد، به پاس آن شعر بگوید:

با تو بگذار که بی‎فاصله صحبت بکنیم
از غم و غربت این قافله صحبت بکنیم

اما من در قطعه‎ای که هفته پیش سروده‎ام آن شعر را پس گرفتم.حالا چرا آن غزل را پس گرفته‎ام؟ آیا این پس گرفتن یک حرکت سیاسی است؟ مگر من سیاسی شعر گفته بودم که سیاسی پس بگیرم؟ شاید اصلا آقای خاتمی آن شعر را نخوانده باشد. حاج آقای دعایی که من هرگز ایشان را ندیده‎ام، تا من بیایم متوجه شوم، این شعر را در روزنامه اطلاعات چاپ کردند، چون رفیق مشترکی داشتیم که این شعر را برایش خوانده بودم و آقای دعایی از طریق همان رفیق مشترک شعر را شنید و پسندید و منتشر کرد و بلافاصله افتاد بر سر زبان‎ها.حالا چرا آن غزل را پس گرفتم؟

 برای این‎که دوست می‎داشتم در این شلوغی بازار، سید محمد خاتمی که پرسش مهر را راه انداخته بود، بیاید خیلی راحت و بدون در نظر گرفتن سرخ و سبز بگوید: دانش‎آموزان! اول مهر مبارک! تابستانتان را ما خراب کردیم! ما فاتحه خواندیم بر تابستان شما. تا آمدید سه‎ماه نفس بکشید، افتادید در دام انتخابات و فتنه سبز و قرمز. از سید محمد خاتمی توقع داشتم که نه مثل آن دو نفر دیگر بلکه مثل خودش باشد، مثل کسی که یک شاعر گمنام یک برادر شهیدی در یک تاریخی برایش شعر گفته بود، دوست داشتم او بیاید و بگوید که آقا! ما می‎توانیم در صلح و صلاح و امنیت و امان و آرامش گفت‎وگو کنیم؛ ما که گفت‎وگوی تمدن‎ها را راه انداختیم؛ خودمان هم با خودمان صحبت می‎کنیم. غرض این‎که هم آن غزل و هم این قطعه حرف دل من بوده است.من بسیار از این و آن درباره خودم شنیدم که فلانی شاعر درباری است، در صورتی که همان‎ موقع اثاثیه خانه مرا داشتند به خیابان می‎ریختند.

بد نیست ماجرای تخلیه خانه‎تان را هم بگویید.

گفتن ندارد.

برای ثبت در تاریخ بد نیست.

می‎دانید چرا دوست ندارم؟ من شاید با برادرم خیلی دعواها داشته باشم ولی دوست ندارم دیگران از آن باخبر شوند. اخوان آدم بسیار بزرگی بود. هم در کلام هم در مرام. زمانی احمد شاملو رفت آمریکا سخنرانی کرد و در آن‎جا فردوسی بزرگ را به‎زعم خودش، فرو مالید و او را یک دروغ‎زن بزرگ نامید. مدتی بعد از آن اخوان به آلمان سفر کرده بود. در آلمان در جمع ایرانیان برنامه‎ای برایش گذاشته بودند. یک نفر از او سئوال کرد که نظرتان راجع به سخنرانی شاملو درباره فردوسی چیست؟ می‎دانید اخوان چه پاسخ داد؟ گفت: «این یک مشکل درونی است و ما خودمان در درون حل می‎کنیم.» برای این‎که گزک به دست چهار تا آدمی که دوست ندارند ایرانی‎ها را با هم رفیق ببینند نداده باشد. این می‎شود مرامی که از معلمی مثل اخوان باید یاد بگیریم. چرا باید کاری کنیم که یک اختلاف داخلی، مایه خنده اجنبی‎ها به ما شود؟

آیا واقعا فکر می‎کنید در این ماجرای تلخ چند ماهه، همه تقصیرها به گردن سید محمد خاتمی یا یک جناح خاص بوده است؟

نه، من از او به‎عنوان یک سید روحانی خوش‎پوش، خوش‎تیپ، خوش فکر، این توقع را داشتم که در این شلوغی حرفی بزند و دستی برآورد، کاری که در خورند اوست از او سر بزند. من در خورند او این را می‎دیدم که وقتی می‎بیند وطن در چنین التهابی دارد به‎سر می‎برد، بیاید و محترمانه اصول و مبانی را به رخ همه به‎ویژه دوستانش بکشد. اصول و مبانی هم به قول ناصر عزیزخانی در آن نامه‎اش که به فرزندان شهید همت نوشته، آن‎قدرها تاریک نیست.

به نظر شما، آن مبانی که واضح است، چیست؟

بنده یک شاعرم و در مقام تشریح و تفسیر مبانی نیستم. البته بعضی‎ها فکر می‎کنند شاعر یعنی کسی که برای مردم یا درباره مردم شعر می‎گوید؛ در حالی که شاعر کسی است که بین مردم است و از آن فراتر عین مردم است، ولو این‎که از مردم توگوشی بخورد. یک‎ جایی یک نفر به من می‎گفت «تو ابله هستی!» در صورتی که همان فرد برای نامزدش نامه نوشته بود و در آن نامه شعر مرا آورده بود. جواب دادم که: مرد حسابی! من این‎که روبه‎روی تو نشسته است،‎ نیستم، من همانم که از قولش برای نامزدت نوشته‎ای:

کشیده‎ است به رسوایی و جنون کارم
میان جمع بگویم که دوستت دارم؟

من آنم. تو بخو‎اهی یا نخواهی مرا دوست داری چون برای بهترین عزیزت مرا ارسال کرده‎ای، آره رفیق! این‎‎طوری‎هاست... .

از دیدگاه یک شاعر با همین تعریف خاصی که شما از شاعری دارید، مبانی انقلاب که روشن و واضح است، چیست؟

آدم نباید بی‎‎پیر شود. بی‎پیری فحش است. تحت هیچ شرایطی نباید بی‎پیر بشویم. بالاخره انقلاب پیر دارد یا ندارد؟ امام خمینی، پیر انقلاب بود.آیا با فوت پیر این سلسله تداوم پیدا نمی‎کند؟ تداوم پیدا می‎کند. تو یا بی‎پیر شده‎ای یا گمان می‎کنی که خودت باید پیر باشی که صدالبته این فرض دوم، یک مسئله دیگری است. وگرنه اول و آخرش را بگیری، بی‎پیری زشت است.

اتفاقا ممالک به اصطلاح راقیه، بی‎پیرند؛ حتی من معتقدم که هند با تمام‎توجهی که به عرفان داشته بی‎پیر است؛ چرا؟ چون ناگهان می‎بینی یک نفر پانزده سال بالای یک درخت نشسته و دستش را رو به آسمان گرفته است؛ خب، این زیبا نیست، این جالب نیست، تأسف‎آور است، این‎که انسان برای رسیدن به یک مرتبه بالا، پانزده سال بالای یک درخت به یک حالت بنشیند، ناامیدکننده است.

 اگر پیری در کار بود و اگر نگاه آن‎ها به یک نگاه علوی می‎خورد، به یک نگاه نبوی می‎خورد، می‎گفت که بیا پایین و او مثل یک پرنده می‎آمد پایین و می‎شد یک انسان معمولی.خب، تقصیری هم ندارد، ندیده آن نظر را، ندیده است؛ اشاره پیر به او نخورده است. خلاصه سخن این‎که بی‎پیری به قول قدیمی‎ها شگرد ما نیست. شیوه ما نیست، در این خرابات ما را بی‎پیر راه نداده‎اند.

تيتر اين گفت‌وگو برگرفته از اين بيت سروده اميري اسفندقه است:

همسنگران به جان هم افتاده‌اند و سخت
در تو مباد حمله به همسنگر آورند

تهیه و تنظیم: زهير توكلي

منبع: هفته نامه پنجره
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:45  توسط علی رضا قزوه  | 

 
!-- Begin WebGozar.com Counter code --> >