تبليغاتX
عشق علیه السلام
 
    به بچه خفاشی که به ساحت امامان مظلوم شیعه اهانت کرد و به بچه های سرراهی "بالاترین" که کارگردانان این بازی اند.

 بسم رب النور

بسم رب العشق

بسم رب الهادی المهدی

آن که شعر و هرچه موسیقی ست

نذر درگاهش

آن که پاکان هنر در پای او سجاده افکندند

بسم رب العشق

آن که حافظ ها و سعدی ها

عشق او و آل او را بر زبان دارند

بسم رب الهادی المهدی

صاحب عصری که عالم وامدار اوست

گرچه دجالان بدآهنگ

گرچه شیطان های بد ترکیب

داردار و واق واق خویش را آواز می گویند

این نه موسیقی ست

این نه شعر و نه ترانه

این همه فحش است

این فضیحت نامه ی صهیون و آمریکاست

بچه های نطفه هایی از لجن روییده در مرداب

کارگردان

استخوانی پرت خواهد کرد

پیش دم جنبانی چلپاسه ای بدبو

آن دَل هرجایی یابو

 

مزد وق وق کردن سگهای بی اصل و نسب این است

مزد سگدوخوانی این از شغالان بدصداتر

مزد این چندین دهان بی چاک

استخوانی

مزد این مزدورهای مست عیاشش

فکر چندین جایزه از دست خام چند خاخام اند

جایزه در راستای  فکرهایی از جنابت تا جنایت پُر

 جایزه در راستای گنده گویی ها و چیزی از همین هایی که می دانید و می دانند

پولهای هرزه سهم حنجر بدبوی فحاشش

 

مرتدند اینان نه یک تن شان

مرتد اول همین بالاترین با بچه های تخس بی مادر

با همان اصحاب یک پاشان به اسرائیل

با همان  مسئول کلاشش

مرتد دوم

کارگردان چنین آهنگ بد آهنگ

مرتد سوم همین خفاش عیاشش ...

مانده آن سو مادری چشم انتظار راه

مادری شرمنده ی  شاهین...

                           نه ،  خفاشش!

 

 پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 15:3   علی رضا قزوه  | 


 

شب گريه های غربت مادر تمام شد

زینب (س) به گریه گفت که دیگر تمام شد


امشب اذان گریه بگويد بگو، بلال

سلمان به آه گفت: ابوذر! تمام شد


طفلان تشنه، هروله در اشک می کنند

ایام تشنه کامی مادر تمام شد


آن شب حسن (ع) شکست که آرام تر ! حسین (ع)

چشم حسین (ع) گفت : برادر! تمام شد


تا صبح با تو استن حنانه ضجه زد

محراب خون گريست كه منبر تمام شد


زاینده است چشمه ی زهرایی رسول

باور مكن که سوره ی کوثر تمام  شد


باور مكن كه فاطمه (س) از دست رفته است

باور مکن حماسه ي حیدر تمام شد


زهرا (س) اگرنبود حدیث کسا نبود

زینب (س) نبود و واقعه ي کربلا نبود...


 سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 21:36   علی رضا قزوه  | 

 

چه زود پیر شدند دوستانم

 

با شلوار خاکی و پیرهنی خاکی تر دیدمش نخستین بار که سنم به بیست نرسیده بود و او جوانی پخته بود در بیست و چهار سالگی اش و سید حسن آن روزها بیست و هفت ساله بود با پیراهن طوسی و قامتی رشید.

سید سه سال بزرگتر بود و سه سال زودتر رفت تا هر دو هم سن شوند در 48 سالگی شان.

سید گفته بود که میوه رسیده بر درخت نمی ماند. این را از قول پیرمردی اورازانی گفته بود در مرگ جلال یا سلمان .

و بعد خودش در سن و سال های جلال رفت و قیصر هم رفت درست وقتی عقربه سالشمار بر روی 48 ایستاد .

نمی دانم جلال 46 ساله بود که رفت یا 48 ساله، اما به قدر حالای سیمین پیر شده بود همان وقت ها حتی.

 سلمان هم ... آه از سلمان که در بیست و هفت سالگی رفت.

عزیزی هم که نمی دانم مانده است یا رفته.

آقاسی هنوز به جمع آن روز ما نیامده بود اما بعدها او هم زود پیر شد و رفت.

احمد زارعی را اولین بار من به قیصر و سید معرفی کردم و تا روزی که رفت دوستی شان عمیق بود

ترنج هم چه با رنج رفت

تیرداد نصری حتی غریب تر

در بیمارستان نیروی دریایی با کبدی پاره پاره باید دنبال یک کبد برای ترنج می گشتیم و من به شوخی می خواستم کبد کاکایی را اهدا کنم تا بخندد و خندید...

بیدل را می خواندم همین چند روز پیش بیتی داشت به این مضمون که  تا کفن نپوشی عریانی.

برای سید و قیصر و احمد و دوستان مانده و رفته زیاد دلتنگ نیستم.

آنها جایشان خوب است.

دو بار احمد را دیدم در خواب و دو بار قیصر را

در خواب می خندیدند و بار آخر قیصر با شهیدی آمده بود و یک بار هم در گوشه پنجره ای

من او را می دیدم و دوستان دیگر نمی دیدند...

سید را دیدم و گفتم لباس های چرک شده اش را بدهد بشویم

به مادرش هم خوابش را گفتم و گویا مادرش هم زیاد نماند و رفت 

روزهایی که سلمان می آمد با پرتقال هایی در یک ساک کوچک آبی، با ریش بلند و موهایی بلندتر یادم هست.

ساعد آواز می خواند و سهیل دم می گرفت و سید نقد می کرد و قیصر شعر می خواند و پرویز و عزیزی شلوغ می کردند و آهی مستفعلن مستفعلن می گفت و من هم هر بار با دوستانی تازه می آمدم. به کاکایی گفته بودم که حوزه پاتوق ما باشد و شده بود.

با قیصر خاطرات زیادی دارم ، یک بار زنگ زد که به جای او برای شعرخوانی و سخنرانی به دانشگاه لندن بروم و رفتم با سه دلار کهنه و بازگشتم با همان سه دلار. با دکتر مقدادی بودیم و با دکتر پورنامداریان.

حالا یادم آمد که یکی دیگر از این پیر شده ها هم بود

شاعر "بر سه شنبه برف می بارد" و بارید

و آخرین بار همین پارسال شاید در شهریور بود و شاید نه همان شهریور بود در عروسی یکی از شاعران جوان که خانواده من و قیصر و ساعد و کاکایی و بیگی هم دعوت بودند و زودتر آمدیم و قیصر هم زودتر از من آمده بود و از من خواست آخرین غزلم را بخوانم که  خواندم

صبح ابروها مبارک شام گیسوها به خیر

ساعد دست من و قیصر را گرفت که برویم در کنار داماد برقصیم و من دیوانه تر از آن بودم که با رقص آنان نرقصم  اما ما نرقصیدیم. تنها ساعد شاباشی داد به داماد و دست زدیم.

ما دنیا را می رقصانیم اما خود خاموشیم.

عزادار درد خویشیم ما شاعران با هم و تنها

کم عمر می کنیم و بسیار بار در خویش می میریم

به قول بیژن جلالی که گاهی در خلوت خانه اش به دیدار او و گربه هایش می رفتیم – با حسین جعفریان-

ما مردیم تا شعر به جای ما زندگی کند

و به قول آرش باران پور - کتابفروش گوشه میدان شهدای اهواز-:

ما همه شهید شعربم. و او هم جوان بود که افتاد.

بماند... حیف که نماند و  نماندند یارانم و نمی ماند کسی جز او....

شاید در فرصتی دیگر غزلی کردم اندوهم را و شاید نگاشتم خاطراتشان را...

در غزلی که سال پیش سرودم گفته بودم که

ما همه می گذریم آخر از این در قیصر!

چه زود پیر شدند دوستانم

و چه زود ناگهان دیر شد به قول آن که پیر شد زود

از دوستان پیر شده آن سال ها یکی هم  خود منم

بخصوص این آخری...

و باز بیدل است که  آمده است به دیدارم با بیتی که انگار برای این روزهای من گفته است:

مُردی به عزای دگران این چه جنون بود

در ماتم خود هیچ گریبان ندریدی...

 

                                                        سه شنبه سی ام مهر 1387

                   

 یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 16:32   علی رضا قزوه  | 

نه پلکی می زند عقلم، نه راهی می رود هوشم

چراغ خسته ای در انتهای شهر خاموشم

شبیه گنگ حیرانم، همین اندازه می دانم

نه هشیارم، نه سرمستم، نه بیدارم، نه مدهوشم

به دوشم بار شبهایی و روزانی ست پر حسرت

یکی این کوزه های کهنه را بردارد از دوشم

به چشمم نیش و نوش این جهان فرقی ندارد هیچ

نه عسرت می زند نیشم، نه عشرت می دهد نوشم

سکوتستان فریاد است هر سطر غزل هایم

اشارت های پنهانم،  قیامت های خاموشم

نصیحت های واعظ را لبی تر می کنم امشب

به قدر آتش روز قیامت باده می نوشم

به یاران اعتمادی نیست از خاطر اگر رفتم

کجایی ای فراموشی تو هم کردی فراموشم

بیا ای آفتاب مطمئن، خورشید پنهانی

که دست تو گره وا می کند از فکر مغشوشم

                    فروردین ماه 1391

 

 چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 11:38   علی رضا قزوه  | 

شب را خدا ز شرم نگاه تو آفريد
خورشيد را ز شعله ی آه تو آفريد

شمسي تر از نگاه تو منظومه اي نبود
صد كهكشان ز ابر نگاه تو آفريد

آه اي شهيده اي كه شهادت سپاه توست
جان را خدا شهيد سپاه تو آفريد

هر جا كه نور بود به گرد تو چرخ زد
ما را چو گرد بر سر راه تو آفريد

اي پشتوانه ی دو جهان، عشق را خدا
با جلوه و جلالت و جاه تو آفريد

تقواي محض، عصمت خالص، گل خدا!
آخر چگونه شعر كنم قصه تو را؟

تو آمدي و زن به جمال خدا رسيد
انسان دردمند به درك دعا رسيد

تو آمدي و مهر و وفا آفريده شد
تو آمدي و نوبت عشق و حيا رسيد

هاجر هر آن چه هروله كرد از پي تو كرد
آخر به حاجت تو به سعي صفا رسيد

احمد(ص) اگر به عرش فرا رفت با تو رفت
مولا اگر رسيد به حق با شما رسيد

داغ پدر، سكوت علي(ع)، غربت حسن(ع)
شعري شد و به حنجره ی كربلا رسيد

در تل زينبيه غروبت طلوع كرد
با داغ تو قيامت زينب(س) فرا رسيد

با محتشم به ساحل عمان رسيد اشك
داغ تو بود بار امانت به ما رسيد

تسبيح توست رشته ی تعقيب واجبات
قد قامت الصلاتي و حي علي الصلاه

 جمعه هجدهم فروردین 1391 10:10   علی رضا قزوه  | 

دو کوچه بالاتر از تماشا بهار شد بال و پر تکاندم

نماند از این خانه جز غباری و خانه را آن قدر تکاندم

و چشم ها را دوباره شستم و مثل ماهی از آب رستم

و سقف دل را سپید کردم و فرش جان را سحر تکاندم

نفس تکانی نکرده بودم چه بی هیاهو نفس کشیدم

جگر تکانی شنیده بودی؟ صدف شکستم جگر تکاندم

پر از شکوفه ست شانه هایم میان توفان و باد و باران

به دامنم ریخت یک جهان جان چو شانه را بیشتر تکاندم

لباس چرک نگاه خود را ز مردم دیده دور کردم

چه سخت بود این نظرتکانی به چوب مژگان نظر تکاندم

پرم شکستند پر کشیدم دلم شکستند دل سپردم

سرم بریدند خنده کردم سرم بریدند سر تکاندم

نه چپ نوشتم نه راست خواندم نه شرق گفتم نه غرب رفتم

تهی ست از هرچه جز بهاران دلی که از خشک و تر تکاندم

 

 یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 19:43   علی رضا قزوه  | 

دلم را چون انارى کاش يک شب دانه مى کردم

 به دريا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

 

چه مى شد آه اى موساى من، من هم شبان بودم

 تمام روز و شب زلف خدا را شانه مى کردم

 

نه از ترس خدا، از ترس اين مردم به محرابم

 اگر مى شد همه محراب را ميخانه مى کردم

 

اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقيقت زد

 حقيقت را اگر مى شد شبى افسانه مى کردم

 

چه مستى ها که هر شب در سر شوريده مى افتاد

 چه بازى ها که هر شب با دل ديوانه مى کردم

 

يقين دارم سرانجام من از اين خوبتر مى شد

 اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمى کردم

 

سرم را مثل سيبى سرخ صبحى چيده بودم کاش

 دلم را چون انارى کاش يک شب دانه مى کردم

 یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 14:24   علی رضا قزوه  | 

عاشقان از گوَن دشت عطش تاق­ترند

ماهیانی که اصیل­اند در اعماق ترند

 

دوره ی آینگی سر شده یا آینه نیست؟

مردم کوچه­ی آیینه بداخلاق ترند

 

واعظا موعظه بگذار که وعّاظ عزیز

به تقلاّی گناه از همه مشتاق ترند

 

راستی را اگر از نان و خورش نیست خبر

این گدایان ز چه از پادشهان چاق ترند؟

 

پسران و پدران بی­خبر از حال هم­اند

روز محشر پدران از پسران عاق ترند

 

بعد از این نام من و گوشه ی گمنامی­ها

که غریبان جهان شهره ی آفاق ترند

                                اسفند ماه ۱۳۸۷

 پنجشنبه چهارم اسفند 1390 9:23   علی رضا قزوه  | 

نه آدم است اگر آدمی خطا نکند

وفا کنیم  مگر عمر ما  وفا نکند

خدا کند که خدای من آن خدا باشد

مباد دل به خدایان دهم... خدا نکند

فریب شعبده بازان خنده را نخورید

کسی به گریه این قوم اعتنا نکند

بگو به صوفی ملحد که شاهدی بس کن

برو به شیخ بگو بعد از این ریا نکند

به پیشگاه خدا گرچه قرب او کم نیست

بگو برای خدا بیش از این دعا نکند

بگو به خانه ما دزد خانگی زده است

دلی که مخزن اسرار اوست وا نکند

بگو که آخرتش را بر آب خواهم ریخت

اگر قیامت این راز بر ملا نکند

دل شکسته ما بی کفن شکفته تر است

سر بریده ی ما فکر خونبها نکند

 شکوه ما همه در بستن لب و نفس است

دل حریر مرا شکوه بوریا نکند

فرشته بودم و آدم شدم، خطا کردم

یقین بدان که خطاپوش ما خطا نکند

بگو به حرمت آن روزه ای که نگرفتیم 

نمازهای  قضا را کسی قضا نکند

 چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 19:14   علی رضا قزوه  | 

کهنه صرّافان دنیا از تصرّف می خورند
از عدالت می نویسند، از تخلّف می خورند

می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است
دوستان خوب من تنها تأسّف می خورند!

این که طبع شاعران خشکیده باشد عیب کیست؟
ناقدان از سفرۀ چرب تعارف می خورند

عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان می کشند
عارفان هم دزدکی نان تصوّف می خورند

یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل!
کلفت دین اند و دنیا، از تکلّف می خورند

آخر این قصّه را من جور دیگر دیده ام
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند!
 یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 14:4   علی رضا قزوه  |