این روزها قطار مرگ سرعت گرفته است و مسافرانی که نگاهشان با تو آشناست بیشتر شده اند. همین چند روز پیش استاد صبحدل، موذن آن اذان جاودانه و قاری قرآن و استاد آواز و معلم اخلاق رفت. نخستین بار در تبلیغات قرارگاه کربلا در جنوب حضرت حجتی پریشان مرا به ایشان معرفی کردند و بعد سال ها در رادیو معارف به خدمتشان می رسیدم و بخصوص در اوقاتی که خودشان تلفن می کردند که برای سحرهای رادیو متن ادبی بنویس و آن روزها سرود روشنی می نوشتم و در انتهای شب و گاه برنامه های ویژه ای چون سحرهای رادیو. چقدر پیر شده بود استاد و آن نگاه دوست داشتنی و آن لبخند همیشگی در پشت چهره ای تکیده و خسته از سال ها کار و تلاش گم شده بود. خدایش بیامرزد و یادش سبز.
از روحانی ترین و هنرمندترین جانهای شیفته و عاشق بود. حضرت آیت الله سید مرتضی نجومی که شاید آخرین بار در کرمانشاه و همراه با استاد محمدجواد محبّت و محمّدسعید میرزایی عزیز خدمتشان رسیدیم در شبی که برق رفته بود و شمعی در خانه نبود و استاد تنها بود و ما در زیر نور چراغ دلش نشستیم و حکایت کردیم از شعر و خط و آن شب استاد با طنزی دوست داشتنی سخن می گفت و با تواضعی از جنس حقیقت و شیدایی و سخن ما را تکرا ر می کرد و غلوش را افزون که من جهانی هستم افتاده در گوشه ای! و می خندید و ما در زلالی آن سیّد روحانی گم شده بودیم. رفت. آن سیّد هنرمند روحانی عاشق نیز رفت. که به راستی جهانی بود افتاده در گوشه ای.خط استاد محشر بود و تواضعش محشرتر. ادبیاتش ناب بود و زلالی اش ناب تر.
از جنس آن دو بزرگمرد که حکایتشان رفت یکی هم استاد بزرگ ما محمود شاهرخی جذبه بود. شاعری که با زلزله بم در تهران شکست و چقدر از خویشاوندانش در آن زلزله مهیب رفتند و بعد از آن دیگر خنده های استاد کمرنگ شد و آن همه طنزها و شوخی ها و بذله گویی ها با صدای بلند که اگر کوک می شد ساعتها باید می خندید و می خندیدی. گریه خندی داشت استاد. لحظه ای بارانی بود و لحظه ای آفتابی. آن سال ها شاهرخی را با این مصرع بیشتر می شناختیم که : دگر شدند حریفان و من دگر نشدم ... هم استاد سبزواری و هم استاد مشفق و هم چند تن دیگر از آن استقبال کرده بودند. و تکیه کلامش عزیزجان بود که تکیه کلام اوستا هم همین بود و پاتوق استاد در شورای شعر و صبح زود می آمد و در یک سالی که در شورای شعر در خدمت شان بودیم زودتر از همه می آمد و به خاطر بیماری زودتر از همه می رفت. دلش آنقدر شکسته بود که مثل یک بچه زود به گریه می افتاد. وقتی شعری می شنید و مثلا نامی از کربلا و امام حسین (ع)و حضرت زینب (س) زودی می شکست. یا اگر بیتی زیبا می شنید چند بار ماشاءالله را تکرار می کرد.
همین چند لحظه پیش نشسته بودم کنارش در شورای شعر و با خنده حکایت و ماجرای دعوتش از استاد محبّت در دو دهه قبل را برایم تعریف می کرد. آن سالها که کرمانشاه مرتب موشک می خورد و استاد شام مفصلی پخته بودند در خانه و منتظر مهمان و دم غروب استاد محبت با یک نان بربری آمده بود و گفته بود که شام من همین است و همان را خورده بود و شام ها مانده بود. و آن را چه با آب و تاب برایم تعریف می کرد و حکایت های دیگر که خیلی شان از جنسی دیگر بود.
شاعران نمی میرند . آنها بازمی گردند برای نقل حکایت هاشان و خواندن دوباره شعرهاشان. دیشب تصاویر مدینه و مسجد شجره پخش می شد با شعر شهید احمد زارعی که خاطره اش این روزها زیاد با من است: باز امشب هوس گریه پنهان دارم...میل شبگردی در کوچه باران دارم ...
دوست دارم تلفن بزنم به تمام مردگان . به ترنج از همین گوشی موبایل ایرتل هند و ماجرای پیوند کبدش را تعریف کنم که گفته بودم نگران نباش جگر همین کاکایی را در می آوریم و پیوند می زنیم به تو. و او بعد از آن همه روزها و شبهای خستگی و درد خندیده بود. دوست دارم تلفن بزنم به صفا لاهوتی و سرکارش بگذارم و بگویم من بیگی ام چرا به قزوه چیزی نمی گویی . یا زنگ بزنم به زندگان با معرفت و گلایه کنی از روزگار و کمی دلتنگ شوی از دست دیگرانی که گاه میان دوستان شاعر را شکراب می کنند و همین حالا گوشی را بدهم به علی معلم و بگویم استاد شاهرخی پشت خط است. بیا خداحافظی کن. یا بروم به کنگره شعری و استاد سبزواری را وادار کنم که وقتش را بدهد به استاد گرمارودی و استاد گرمارودی را که تعارف تکه پاره کند برای استاد سبزواری و نمی دانم کجا بود که استاد گرمارودی یک عالمه احترام و تواضع نثار استاد سبزواری کرد.
دلم برای خیلی ها تنگ شده است این شبها و دلم به یاد خیلی هاست این روزها. حتی دلم می خواهد آنهایی که حوصله شان را سربرده ام را ببینم و سر به سرشان بگذارم و خطوط سیاسی را قاطی کنم و بگویم مگر خاتمی راست نبود؟ راستی ناطق چپ است یا هاشمی؟ و از این بازی ها.
هی استاد شاهرخی! می بینی که ما هنوز اینجا درگیریم . هنوز دغدغه هایمان تمام نشده است. به سلامت بروی استاد! شادان بروی شاعر بزرگ! حق پشت و پناهت باشد عزیزجان!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:5  توسط علی رضا قزوه
|
بخش نخست
(نگاهی به شعر و زندگی حکیم شیخ حسین شهرت شیرازی)*
در ادبیات هر سرزمینی همیشه شاعرانی بوده و هستند که به دلایلی به درستی مطرح نشده اند و گرد فراموشی بر آثار و نام شان نشسته است و بعد از قرنها شاید تنها یک اتّفاق توانسته است نام شان را دوباره بر سر زبانها بیندازد و گاه جاودانه کند. منظورم از جاودانه شدن تنها چاپ یک اثر در شکلی نفیس و داشتن دیوانی قطور به نام حکیم فلان و بهمان نیست، که از این دست آثار در گنجینة ادبیّات فارسی زبانان کم نیست. شاید در روزگاری عدم حضور قلّه های جدّی شعر و ادب، یک شاعر نسبتا خوب را نیز برجسته کند و آثارش را به رخ بکشاند، امّا در روزگاری بسیاری از شاعران خوب و جدّی در سایة نام شاعری بزرگتر از خود قرار بگیرند و به چشم نیایند. به عنوان مثال در حیاط حافظیّه و درست وقتی از پلّه های مقبره حافظ پایین می آیی به قبری ساده برمی خوری که نام شاعری بزرگ و آشنا را در خود دارد. اهلی شیرازی! شاعری که در کنار قلّة حافظ تقریبا گم شده است. شهرت شیرازی نیز اگرچه از دوستان نزدیک بیدل دهلوی و معاصر این شاعر بوده است، امّا با همة زیبایی های شعرش در زیر سایه دو چیز خود را گم کرده است، یکی بیدل دهلوی و دیگری شغلش که حکیم دربار بوده است.آن هم بزرگ حکیمان دربار و از این رو نگاه مردم و اهل فرهنگ و سیاست بیش از آنکه متوجّه جلالت شاعری او باشد، بی اختیار به سمت طبابت وی می رود. از این رو حکیم شیخ حسین شهرت شیرازی را نیز باید در شمار مظلومان ادب فارسی به حساب آورد، اگرچه دوری از ایران و هجرتش به هند نیز این مظلومیّت را تا حدّی مضاعف کرد. یکی دیگر از دلایل غریب ماندن این شاعر در ایران شرایط اجتماعی و ادبی دورة این شاعر بود که تقریبا نیم قرن دیر به هند رسیده بود و از قافلة شاعرانی چون کلیم و سلیم و صائب و ... عقب مانده بود. چرا که در دورة شاه جهان، هند مهد شعر و ادبیّات بود و دورة طلایی خود را سپری می کرد، امّا در دورة اورنگ زیب، شعر از دربار بیرون رانده شده بود و حدیث و قرآن و لشکرکشی های شاه عالمگیر جایی برای ادبیّات و شعر باقی نگذاشته بود. اینها همه دست به دست هم داد تا شاعری چون شهرت شیرازی چندان به چشم نیاید و امروز نیز در ایران و حتّی در سرزمین مادری اش – شیراز- نامی غریب باشد، امّا همواره روزگار بر مدار نامرادی نمی گردد و گاه به پایمردی و کوشش محقّق و پژوهشگری راستین، گَرد گمنامی از چهره شاعری کنار می رود، چنان که در ایران اشعار حزین لاهیجی مورد سرقت شخصی با تخلّص غوّاص! قرار گرفته بود و با کوشش شاعر و پژوهشگر ارزنده ادبیّات، دکتر محمّدرضا شفیعی کدکنی حزین دوباره جایگاه و منزلت اصلی خود را به دست آورد و به مردم ایران به درستی معرّفی شد...
حکیم شیخ حسین شهرت شیرازی بیشترین سالهای عمرش را در هند گذرانده و تا پایان حیات خویش در آرزوی دیدن وطن در سوز و بی تابی زیسته است. بیشتر تذکره نویسان سال ورود او به سرزمین هند را دوره پادشاهی اورنگ زیب(1068 -1118 ه) می دانند. وفات شاعر در سال 1149 ه روی داده است و چند ماده تاریخ وفات هم تصریح دارد که وی در این سال به دیار باقی شتافته است. امّا از سال ولادتش اطّلاع دقیقی در دست نیست. او در شعرهایش به موی سپید و بیماری اش نیز اشاره دارد و برخی از تذکره نگاران آورده اند که وی نیز چون امیرخسرو و بیدل روزگار هفت پادشاه را به چشم دیده است. به نظر می رسد که وی در دهة ششم قرن یازدهم و تقریبا همزمان با آغاز پادشاهی اورنگ زیب متولّد شده باشد و ورودش به هند می تواند مربوط به سال های میانه حکومت اورنگ زیب باشد، چرا که برخی از منابع نیز ورود او به هند را بعد از اورنگ زیب و همزمان با پادشاهی اخلاف اورنگ زیب همچون معظّم شاه و اعظم شاه می دانند. اگرچه این پادشاه اخیرتنها چند ماه حکومت می کند و در جنگ قدرت با برادر بزرگش (معظّم شاه) کشته می شود، امّا صاحب "سفینه هندی" و "بزم تیموریه" آورده اند که شیخ حسین شهرت و بیدل دهلوی و حاجی اسلم سالم و میرزا محمّد زمان از شاعران دربار او بودند. امّا باید دانست که صاحبان این سفینه ها دقـت لازم را برای بیان شرح حال این شاعران بخصوص بیدل نداشتند و اطلاق شاعر دربار به بیدل نه از آن روی بوده است که بیدل شعرش را وسیله درآمد کند بلکه وی به شغل پدرانش سپاهیگری علاقه داشت و پس از ازدواج در سال ۱۰۷۹ ه به جستجوی کسب معاش برآمد ، در خدمت شهزاده اعظم شاه پسر اورنگزيب ، پيوست و پيشه سپاهيگری نياکان را تجديد کرد ، بیدل در نظر داشت موازنهً ميان کار روحی و فعاليت جسمی ايجادکند. وی در دستگاه اعظم شاه به منصب پنجصدی نايل آمد و درطباخ خانه شاهزاده به حيث ناظر گماشته شد.با این وصف ورود شیخ حسین شهرت به هند می بایست قبل از آن و به طور یقین در همان دورة پادشاهی اورنگ زیب اتّفاق افتاده باشد. ضمن آن که بیدل خیلی زود دربار این پادشاه را ترک کرد و با حمایت های شکرالله خان - والی میوات- توانست خانه ای و گوشه ای دنج در دهلی برای خود اختیار کند و فارغ از مشکلات روزمره نام خود را به عنوان شاعری بزرگ جاودانه کند، امّا شیخ حسین شهرت شیرازی شغل اوّلش پزشکی دربار بود و وی در این حرفه تا بدانجا رسید که بعدها در دورة پادشاهی فرّخ سیر به وی، لقب حکیم الممالک و عنوان چهارهزاری** دادند. با این اوصاف وی شاعری را دستمایة مدح کسی نکرد و در تمام دیوانش نیز جز مدح مولاعلی(ع) و فرزندانش مدح کسی را نمی توان سراغ گرفت.
من به ضرورت ویراستاری و نگرش دوباره به متن و تصحیح برخی از اغلاط راه یافته به آن ، و آماده سازی کتاب برای چاپ، سعادت آن را داشتم که با دقّت و حوصلة تمام سه بار همة دیوان را بخوانم و این خوانش و ویرایش بیش از یک سال وقت برد و امروز خدا را شاکرم که این دیوان پیش روی شماست.
پژوهشگر ارجمند دیوان شهرت شیرازی جناب دکتر غلام مجتبی انصاری در نامه ای محبّت آمیز از من خواستند که نامم همراه با نام ایشان بر جلد این تحقیق آورده شود، امّا انصاف نبود و حق همین بود که تنها نام ارجمند ایشان بر جلد این دیوان بیاید و زحمات بی دریغ شان را به همراه درودی و سپاسی پاسخ گو باشم و خواسته شان را به گونه ای دیگر بر چشم نهم و در ثواب آن با نوشتن این مقاله و اشاره ای به برخی نوآوری ها و ویژگی های شاعر سهیم شوم، شاید اگر حوصله ای باشد در فرصتی، گزیده ای از غزلیّات شاعر را در دفتری مختصر با سرسخنی همراه با یادکرد زحمات این پژوهشگر ارجمند به ایرانیان معرفی کردم، و شاید هم این دیوان علاوه بر هند در ایران نیز فرصت معرّفی و چاپ را با همین شکل پیدا کرد.
اینک فرصتی ست تا در جای جای اشعار این دفتر عمیق شویم و برخی از جلوه ها و زیبایی های سخن شاعر را به رخ بکشیم. بیش از همه مضمون آفرینی های سبک هندی و خیال های مینیاتوری و ظریف را رصد می کنیم. این ابیات را ببینید:
از سيهرويان اگر ميبود خودبيني بهجا
كس نميبيند چرا هنگام شب آيينه را
یا این بیت :
از بس شدهست سنگ گرانجانيام سبك
باشد فلاخن آمد و رفت نفس مرا
این نگاه های ظریف و موشکافی های دقیق در این بیت به خوبی خود را نشان داده است:
از كفر سر زلف تو بيچاك دلي نيست
هر شانهاي از موي تو زنّار بهدست است
اگرچه شعرهای این شاعر همه یکدست نیست و با حوصله بیشتر می شد از میان حدود هشتصد غزل شاعر یکصد تا دویست غزل خوب را جدا کرد، امّا برخی از بیت های این شاعر از شعر بزرگانی چون صائب و کلیم هیچ کم ندارد و اگر برای استادان ادبیّات و شاعران فارسی زبان بیت های زیر را بخوانی بسیاری خواهند گفت این از حیث قوّت و سبک و سیاق شعر صائب است:
شب خواب حيات از بسكه با صبح است هم بالين
جوان پهلو بهپهلو تا بگردد پير ميگردد
**
در حقيقت هركه ممسك نيست دنيادار نيست
تا نگردد سخت رو كي قطره گوهر ميشود
**
مرگ ارباب هنر بيكارفرما بودن است
فرض كردم زنده شد ياقوت، مستعصم كجاست
اگر چه کلمه "کارفرما" کمی شعری نمی نماید، امّا مضمون، ظریف و بیت، به یادماندنی ست.
در ابیات زیر نیز ظرافت و لطافت خاص سبک هندی را می توان تماشا کرد:
ظالم از پهلوي مظلوم شود كامروا
تير هر كس بههدف خورد پرش از خود نيست
**
توان ز دانة انگور فیض میکده برد
که در پیالة این قطره آب دریاهاست
**
چون متاع توتيا در شهر كورانم كساد
كم خريداري مرا بسيار ارزان كرده است
**
حاجيان از راه خرج زر ز بس دل مردهاند
کعبهاز بر برنميآرد لباس ماتمي
**
همچو شهرت ضعف من در نامه گر انشا شود
قوّت پرواز از بال کبوتر ميپرد
**
نه تنها بهر عزلت هر کسي کاشانهاي دارد
کمان هم از براي گوشهگيري خانهاي دارد
**
یا این بیت که یادآور نگاه داشتن آیینه در پوششی از نمد در روزگاران قدیم بوده است:
لباس مردم درويش نيست بيدل روشن
هميشه در نمد خود قلندر آينه دارد
این بیت نیز اشاره زیبایی به میوه "به" یا "بهی" دارد که به دور خود پوششی نمدگون دارد:
جز قلندر مشربي کي در لباسی تن دهم
در رياض زندگي چون بِه نمدپوشم گذار
زبان شهرت در بسیاری از غزل هایش با سلاست و روانی همراه است و گاه که این بلاغت و سلاست با خیال همراه می شود، بیت هایی به یادماندنی خلق می شود و اگر تنها به عدد انگشتان دو دست از این ابیات در دیوان شاعری باشد، کافی ست تا در اذهان مردم فارسی زبان نامش جاودان بماند. شعرهایی از این دست در حدّ ضرب المثل زیباست، یا استعداد ضرب المثل شدن دارد:
چو آمدي بهجهان توشة رهي بردار
كه هر كه آمده از بهر رفتن آمده است
**
بسکه از كشتن هم اهل جهان خوشوقت اند
هيچ كم شادي اين طايفه از ماتم نيست
**
ميان ما و تو اي لاله فرق بسيار است
تو از براي خودي داغ و من براي کسي
**
البتّه در این میان ابیاتی که مطلع یک غزل اند به علّت داشتن قافیه و ردیف و موسیقی بالاتر از شانس بیشتری برای ضرب المثل شدن برخوردارند. این ابیات را ببینید:
هر که آمد به جهان با غم ایّام آمد
صبح تا رفت نفس تازه کند شام آمد
**
شيشه شد خالي و جام ما پر از صهبا نشد
حجّ اين ذيالحجّه هم رفت و نصيب ما نشد
**
يار ما بد نيست امّا قوم و خويشانش بدند
يوسف ما هر قدر خوب است اخوانش بدند
**
دل سياه بهکار نفس نميآيد
ز کوه سرمه صدا باز پس نميآيد
**
بخشی از شعرهای شاعر شعرهای اعتقادی و دینی اوست:
از غدير خم شود لبريز صهبا ساغرش
هركه فهميدهست شهرت ساقي ميخانه کيست
**
شهرتِ لب تشنه با پامردي مهر علي (ع)
آخر از هندوستان تا كربلا ديديم رفت
**
گردد براي دُرّ نجف طينتش صدف
هر كس كه دل بهخاك در بوتراب بست
**
بهرنگ قبلهنما چشم انتظار نگاهم
نظر بههيچ رهي جز ره حجاز ندارد
خراب ميکدهام محتسب بگوي بهناصح
مرا ز رفتن بیت الحرام باز ندارد
**
از هند تيره شکوه کجا بيصدا برم
فرياد سرمه را بهخموشي کجا برم
کردم ز خون ديده و دل عرضة رقم
خود قاصدم ز هند که تا کربلا برم
يارب عنايتي که ز هند اين شکسته را
بهر طواف پنجم آل عبا برم
**
چون طينت عبيد تو از خاک کربلاست
از خاک کربلاست چو اصل نهال من
شهرت دخيل قايم آل نبي شدي
کردي تو سرفراز مرا خوش بهحال من
ناله ها و بثّ الشکوی های شاعر نیز شنیدنی ست و در این دلتنگی ها و شکوه ها، شکوه از هند بیشتر به چشم می آید، اگرچه او از خویش نیز بارها شکوه کرده است:
ز شهرت ناله شد خاموشيام فرياد از شهرت
مرا رسواي عالم كرد شهرت، داد از شهرت
**
آرامگاه خلق ز بينوري است شب
هندوستان ز قحطي آدم بهشت شد
اگر بسیاری از شاعران به قول معروف فیل شان یاد هندوستان می کند، شهرت از آنهاست که دائم فیلش یاد اصفهان می کند و این دلتنگی ها آنقدر است که می توان به شهرت حتّی شهرت اصفهانی گفت! و عجیب آن که این گره خوردگی با اصفهان بیش از همه به سرمة آن مربوط می شود، شاید شاعر ما در جوانی دلش را در گرو سرمه چشمی در اصفهان گذاشته است:
در خزان هند تا كي نوبهارم بگذرد
چند در تاريكي شب روزگارم بگذرد
ميكند هركس كه دارد چشم استقبال آن
در صفاهان سرمهواري گر غبارم بگذرد
**
گريه سر کردم سواد هند را سيلاب برد
يک صفاهان سرمه را در پيش چشمم آب برد
**
سرمة تيرگي هند خموشم دارد
چه عجب نالة من گر بهصفاهان نرسد
**
هر كه ميخواهد نبيند تيره روزيهاي هند
بايدش چون سرمه در عين صفاهان بود و بود
**
کردهام يک عمر تحصيل سيه روزي ز هند
ميبرم اين سرمه تا در چشم اصفاهان کشم
**
دل در گرو اصفهان بستن شاعر را در سرمه سرودهای او دیدیم. بسیاری از ابیات شاعر نیز اشاره به شیرازی بودن و فارس بودن او دارد و آرزوی دیدن آن سرزمین نیز هماره با شاعر بوده است:
ز فارس كسب سخن هر كه كرد ميفهمد
كه فارسي همه شهريست روستايي نيست
**
چشم آن دارم که گردم هالة ماه چراغ
رخصت پروانگي يابم گر از شاه چراغ
ادامه دارد...
* این مقاله بخشی از مقدمه دیوان شاعر است که بزودی منتشر می شود.( این مقاله را در سه بخش تقدیم تان می کنم)
* *چهارهزاری مقامی والا در روزگار پادشاهان مغول هند بوده است و امیری که به وی این منصب را اعطا می کردند زیر دست خود چهارهزار پیاده نظام داشته است و هزینه های آنان از راه بخشیدن قطعه زمینی یا روستایی تامین می شده است. منصب های بالاتر چون پنجهزاری و شش هزاری برای امرای عمومی و هفت هزاری به ندرت برای امیران با لیاقت و نه هزاری برای شاهزاده ها و استثنائا برای ولیعهد داراشکوه منصب دوازده هزاری وجود داشته است. منصب های پایین تر از دویستی را ذکر نمی کردند و بالاتر از آن در حد سیصدی و چهارصدی و ... را در وقایع درباری ذکر می کردند. همچنین این صاحب منصبان باید در موقع جنگ به همان اندازه سوار یا پیاده به جنگ گسیل می کردند.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:36  توسط علی رضا قزوه
|
ياد چرخشها و حق حقها و هوهوها به خير
صبح ابروها مبارک، شام گيسوها به خير
زادروز صحبت پيغمبران راستين
در سماع قدسي بال پرستوها به خير
گود گلريزان و چرخاچرخ مردان غيور
ضرب مرشد، پاي زنگي، زور بازوها به خير
در قدمگاه ولايت راه مشتاقان سپيد
در غروب بي پناهي آه آهوها به خير
شور شبگير نشابور از هميشه شسته تر
بانگ قوّالان مرکّب، حال هندوها به خير
روز زنبور عسل، سرشار از باران وحي
بخت گلها آفتابي، وقت کندوها به خير
در طلوع صادق چشمان دختر بچّهها
ذوق معصومانة برق النگوها به خير
خندۀ رنگين کمان در آسمان چشمها
گريه پنهاني مهتاب در جوها به خير
در شبستان تغزّل روي ايوان بهار
گريه خند شمعدانيها و شب بوها به خير
لنجها ي روشنايي غرق شور و شروهاند
در خليج پارسايان عصر جاشوها به خير
دست افشاندم از اين مرداب لبريز از حباب
نو شدن در شام مرگ انديشي قوها به خير
مرداد ماه 1386
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:55  توسط علی رضا قزوه
|
بعد تو چندین قیامت دیر شد، ما را ببخش
مِهر مُرد و ماه در زنجیر شد، ما را ببخش
راوی این قصّه از یعقوب یادی هم نکرد
یوسف این قصّه دیگر پیر شد ما را ببخش
نازنینا عدل ما را کشت، تو دیگر مکش
مهربانا ظلم عالمگیر شد، ما را ببخش
از حدیث قدسی چشمت کسی شرحی نخواند
مصحف زلف تو بد تفسیر شد، ما را ببخش
ما ندانستیم رازعقل و سرّعشق چیست
عقل مُرد و عاشقی تحقیر شد، ما را ببخش
تیرمان بر سنگ خورد و خون مان بر خاک ریخت
سهم مان دنیای پر نخجیر شد، ما را ببخش
مدّتی گر عاشقی از یاد رفت از ما مرنج
اندکی گر مثنوی تأخیر شد ما را ببخش
۱۴ آبان ماه ۱۳۸۸
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 15:25  توسط علی رضا قزوه
|
گرچه من می شکنم در خود يكسر، قیصر!
مرگ حق است، تبسّم کن و بگذر، قیصر!
مرگ، پايان كبوتر نيست، وقتي بي بال
تا خدا پل زده اي مثل كبوتر، قيصر!
نام تو شهره تر از قاف شده ست اي سيمرغ
باز هم پر بگشا در خود بي پر، قيصر!

مرگ مرگ است ولي مرگ تو مرگي دگر است
داغ ، داغ است ولي داغ برادر... قيصر!
راستي مرگ چه جوري ست؟ مرا مي بيني؟
چه خبرداري از عالم ديگر، قيصر!؟
نقدهايت همه غوغا بود غوغا، "سيد"!
شعرهايت همه محشر بود ، محشر، قيصر!
جامة خاك به تن كردي و يادم آمد
از شب خون، شب آتش، شب سنگر، قيصر!
شعرهاي تو همه معني قرآن بودند
"آيه" اي داري چون سورة كوثر، قيصر!
تيغ مي چرخد و من سينه زنان مي گريم
در دلم هلهلة حيدر حيدر، قيصر!
پيش تر از من دلتنگ گذشتي ، بگذر
ما همه مي گذريم آخر از اين در، قيصر!
این غزل همزمان با مراسم دفن قیصر در گتوند و با یادش در دهلی نو سروده شد.
+
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:10  توسط علی رضا قزوه
|
خراسان در خراسان نور در جان تو ميچرخد
مگر خورشيد در چاك گريبان تو ميچرخد؟
خراسان مُهر دريا ميشود با گامهاي تو
به دست ابرها تسبيح باران تو ميچرخد
اگر شوق وصالت نيست در آيينهها، درها
چرا آيينه در آيينه، ايوان تو ميچرخد
طواف عاشقان هم بر مدار چشمهاي توست
سماع صوفيان هم گرد عرفان تو ميچرخد
به سقّاخانه ات زيباست رقص كاسههاي نور
در اين پيمانه، آن پيمانه، پيمان تو ميچرخد
بيابان در بيابان گرگ شد، هر كوه، صيّادي
چقدر آهوي زخمي در شبستان تو ميچرخد
در اين آدينه لبريز از آغاز گل، شاعر!
شروع تازهاي در بيت پايان تو ميچرخد
شب میلاد امام رضا (ع) 1384
برگشتهام امشب به خود از راه نشابور
شيرين دلکم يک دو دهن شوربخوان، شور
اي سورۀ اعراف من، اي قبلۀ هشـتم
در ظلمت من پنجـرهاي بـاز کن از نـور
اي طوس تو ميقات همه چلّه نشينان
آبي تري از نور، درخشان تري از طور
از شهر سنـابـاد برايــم کفن آريــد
امّيد که با نام تو سر بر کنم از گور
در حادثه موساي به هوش آمده ماييم
سبحانک يا نورتر از نورتر از نور!
تیرماه 1378
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 12:48  توسط علی رضا قزوه
|
جوحی به حج واجب ماه رجب رسید
همراه شیخنا که به درک رطب رسید
می خواست تا شراب طهوری دهد به ما
جوشید آنقدر که به آب عنب رسید
صبحی به منبر آمد و فرمود باک نیست
گر واجبات رفت به ما مستحب رسید
از نو صلا زدند که ما را وجب کنند
از رای ها به شیخ همان یک وجب رسید
مشت و وجب برای همین آفریده شد
بی آنکه انتخاب شود منتخب رسید!
جمعی وضو نکرده دویدند در صفوف
آخر نماز جمعه نخواندند و شب رسید
صفین و نهروان و جمل نوش جانشان
این کوفیان که مِهر علی شان به سب رسید
هر کس که دم زد از ادب مرد حرف بود
هر کس که فحش داد به فیض ادب رسید
بعد از سه ماه شعبده رنگ و ننگ و زنگ
آیینه شکسته شان از حلب رسید
شکر خدا که عابد و زاهد به هم شدند
این از جلو در آمد و آن از عقب رسید
دنبال کرسی اند بر این سنگ آسیا
دندان کرم خورده شان تا عصب رسید
با غرب و شرق مسخره بازان یکی شدند
نوبت به ریشخند سران عرب رسید
گوساله های سامری از طور آمدند
با سبز اشتری که بر آن بولهب رسید
چیزی نبود حاصل شان از هجوم وهم
جز مشت ریسمان که به کام حطب رسید
خاموشی ام مبین که در این آتش نفاق
روحم به چشم آمد و جانم به لب رسید
آبان ماه ۱۳۸۸
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:47  توسط علی رضا قزوه
|
دل خون شد و خنديد، ببينيد كَرَم را
ما گريه نكرديم مگر غربت هم را
دنيا همه آيينۀ شرمندگي ماست
در حشر نبينيم مگر صورت هم را
خون شد دلم از غصّۀ مرگِ حسنكها
يك چند بگريانم بگذار قلم را
اي عشق، همه كشتۀ شمشير تو هستيم
حكم تو قصاص است ولي صاحب دَم را
در حلقۀ چشمت به خدا خطّ طوافي ست
كم مانده كه زلفت شكند حدّ حرم را
مانند حبيب عجمي دل عربي كن
در عشق نپرسند عرب را و عجم را
عمري كه دويديم هوس بود و عبث بود
با پاي توكّل برويم اين دو قدم را
اردیبهشت ماه 1375
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 16:37  توسط علی رضا قزوه
|
شعری از محمد مهدی سیار شاعر خوب شیرازی را تقدیم تان می کنم.
از حلقههایمان به در افتاد رازها
با قیل وقال بیثمر عشقبازها
دوشید فتنهای شتران دو ساله را
بر دوششان نهاد به بازی جهازها
شوخی شدهست و عشوه نماز شیوخ شهر
رحمت به بینمازی ما بینمازها
خیل پیادهایم، کجا بازگو کنیم؟
رنجی که بردهایم ز شطرنجبازها
ماییم و زخم خنجر و دست برادران
ماییم و میزبانی این ترکتازها
در پیش چشم کوخ نشینان غریب نیست
از کاه، کوه ساختنِ کاخسازها
قرآن به نیزه رفت... خدايا مخواه باز
بر نیزهها طلوع سر سرفرازها
در گنبد کبود زمان ما کبوتران
بستیم چشم و بسته نشد چشمِ بازها
ما را چه غم ز هرزه گیاهی که سبز شد
بر خاکمان مباد هجوم گرازها
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 14:3  توسط علی رضا قزوه
|
گفتگو ی زهیر توکلی با مرتضي اميري اسفندقه
مرتضی امیری اسفندقه، آدم شوریدهای است که شعر هم میگوید. معنای این جمله آن است که تجربه زندگی او خیلی فراتر از شاعری است. از میل زدن و کباده کشیدن در زورخانههای مشهد، شبگردی با درویشان و زانوزدن در محضر حکمایی چون شیخ محمدباقر ساعدی بگیر تا کارگری در قهوهخانهای در پایین شهر مشهد. از بزرگ شدن زیر سایه پدری نظامی که حاضر نمیشود به راهپیمایان انقلاب تیر بیندازد و حکما باید خودش تیر بخورد تا نشست و برخاست دیرپا و فرزندانه با آکادمیسینهای حرفهای ادبیات.این «از ـ تا» ها در مشی و مرام و مشرب و مسلک امیری اسفندقه ادامه مییابد تا آنجا که برسیم به کنش مندی سیاسی او بهعنوان یک شاعر. این جا یک «از ـ تا»ی دیگر هم داریم: از شعر گفتن در ستایش سید محمد خاتمی در سالهای پس از دوم خرداد تا پس گرفتن آن شعر در خلال شعری دیگر در ماه اخیر. اینجاست که وسوسه روزنامهنگار را قلقلک میدهد تا بهسراغ امیری اسفندقه برود. او یکی از احیاکنندگان قالب قصیده در روزگار ماست و بهجرأت میتوان گفت که تعدادی از قصیدههای او «استادانه» و نزدیک به مرز «شاهکار» هستند. البته او در قالبهای دیگر شعری نیز طبعآزمایی کرده و احیانا موفق بوده است. شعر نیمایی «کدام استقلال، کدام پیروزی» را از او بهخاطر داریم که مسعود دهنمکی مستندی به همین نام درباره شهرآورد پایتخت ساخت و در آن از شعر نیمایی اسفندقه بهره برد.
دو غزل «حر» هم از او بر سر زبانهاست. او دانشآموخته کارشناسی ارشد ادبیات است و کارمند وزارت آموزش و پرورش. بیست سالی معلم بوده و سالیانی دراز، در کانون ادبی فرزندان شاهد با نسلی از فرزندان شهید همنفسی کرده و به آنها قلمزدن و سرودن آموخته است. اما اینها همه او نیست. همسرش در لابهلای مصاحبه، یکبار که چای آورد، گفت: دایما شعر میگوید، باران میآید شعر میگوید، برف میآید شعر میگوید، میرود خیابان و برمیگردد. با شعر میآید، دعوایی در کوچه میبیند، برمیگردد به خانه و شعر میگوید، گریه میکند و شعر میگوید...با یک سئوال بیپرده شروع میکنم، شما روزگاری جزو شاعران مذهبی بودید که با سینه برهنه از آقای خاتمی حمایت کردید، حتی شعر برای آقای خاتمی گفتید که همان زمان منتشر شد. الان در این جریانات اخیر به گونه دیگری موضع گرفتهاید و راه خودتان را ظاهرا از راه خیلی از دوستان دوم خردادی جدا کردهاید. اخیرا در جلسه دیدار شاعران با رهبر انقلاب قصیدهای خواندهاید ناظر بر انتخابات و به نوعی حاوی موضعگیری سیاسی از جانب شما. این دو را چگونه باید با هم جمع کرد؟ آیا این نوعی دمدمی مزاجی است یا به تحلیل جدیدی رسیدهاید؟حالا این پرسش و پاسخ قرار است چاپ شود؟
قرار است که چاپ شود با همین صراحت، شما هم به صراحت حرفتان را بزنید.چاپ اینها چه نفعی برای خوانندگان دارد؟
این یک سوژه است، من روزنامهنگارم و کارم این است. بالاخره مرتضای امیری اسفندقه، الان فقط قائم به خودش نیست. کسی است که بار یک میراث، امانت یک یادگار عزیز یعنی قصیده بردوش اوست. او جزو معدود قصیدهسرایان معاصر ماست. مسئله سلوک شاعر در گذرگاه جامعه و سیاست، مسئله مهمی است. این کنش و واکنشهای شاعری مثل شما که در شاعری و بزرگی شأن او در عالم شعر، تردیدی نیست، طبعا حساسیت بیشتری ایجاد میکند.من هیچ وقت شعری را برای اینکه چاپ بکنم نگفتهام اصلا و ابدا. مثلا در این دورهای که آمریکای جهانخوار، (بهترین نام همین است: آمریکای جهانخوار) به عراق حمله کرد، من بیش از شش دفتر شعر در همین حول و حوش عراق و شیعیان آنجا و بلای آمریکا برای آنها و ما، برای همه جهان، گفتهام ولی چاپ نکردهام. شاعر ناگزیر از گفتن است. نمیتواند نگوید، به حکم اینکه شاعر است. تا بیایی به خودت بجنبی و تحلیل کنی که چه شد، چه نشد، شعرش را گفتهای؛ تو عقلت آن موقع کار نمیکند به حکم اینکه شاعر هستی و اگر هم عقلت کار میکند، یک عقل منجمد نیست، یک عقل گر گرفته است. عقل، حیرت کرده که چه خبر است:
همسنگران به جان هم افتادهاند و تلخ
در تو مباد حمله به همسنگر آورند
وقتی میگویید شاعر به خودش نیست و تصمیم نمیگیرد که شعر بگوید یا نگوید، دارید وصف حال خودتان را میگویید؟بله، دارم حال خودم را وصف میکنم. خب، امروز دارد این اتفاق میافتد: از خیابان ولیعصر دارم رد میشوم، میبینم که یک عده سبز به یک عده قرمز حمله کردهاند، قرمز میزند تو گوش سبز، سبز میزند توی گوش قرمز. ممکن است شاعری باشد که ببیند و بگذرد و شب توی خانه سیگاری روشن بکند، نسکافهای بخورد، بعد خیلی کارهای دیگری که باید بکند را بکند و بعد از همه اینها بنشیند فکر بکند که حق با کی بود یا حق با کی نبود؟ بعد هم شعرش را بگوید ولی من نتوانستم و نمیتوانم. من اگر ببینم که چنین اتفاقی دارد میافتد، همانجا به دهانم میآید. از بچگی اینطور بودم، چون همین حال است که مرا زنده نگه داشته است. در آن لحظهای که میبینم دو نفر ایرانی در ملأعام، به جان هم افتادهاند، ناخودآگاه میگویم و میگویم و نمیتوانم در برابر اینچنین اتفاقاتی، طبع شعر خودم را در آبنمک بخوابانم، وقتی میبینم که بسیج و بسیجی و حرمت آن اینطور ملکوک میشود، نمیتوانم ساکت بنشینم. اگر از خودگذشتگی بسیجیها نبود، ما الان چه بودیم و کجا سیر میکردیم؟
آن بسیج یا این بسیج؟ برخی میگویند بسیجی دوران جنگ که مظلوم شهر و شهید جبهه لقب داشت یا این بسیجی که الان هست، کدام یک؟ آیا به نظر شما اینها یک تعریف دارند و با هم هیچ فرقی ندارند؟نه، چه فرقی میکند، تفاوت را ما درست کردهایم. اینها که معتقدند بسیج الان با بسیج دوران جنگ فرق کرده، یک نفرشان یک شب تا صبح، با یک شیمیایی سر کردهاند؟ کدامشان با آن بسیجی که هنوز در بدنش ترکش است نشستهاند که وقتی دارد با تو صحبت میکند در نیمساعت صحبت باید سه مرتبه نفسش را تازه کند.
بعضی از آنهایی که میگویند این بسیج با آن بسیج فرق میکند، خودشان بسیجی آن روزگارند، جنگ دیدهاند، جانبازند و خودشان روزگاری در کسوت بسیجی برای این جمهوری جنگیدهاند.من نظرم این است که فرق نکرده است. شاید بشود گفت که بسیجیهای دیروز، بسیجیهای امروز را تنها گذاشتهاند:
ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
بالاخره، بسیجیهای امروز اگر باید استاد بشوند، کدام بسیجیها باید دستشان را بگیرند؟ بسیجیهای قدیم باید کردار بسیجیهای امروز را سامان بدهند. من خودم ادعایی ندارم، چون من رزمنده نبودهام، اگرچه جنگ در خانه ما همواره حضور داشت، به حکم اینکه برادر دو شهیدم و به حکم اینکه یک فرزند شهید در خانواده ما بزرگ شده و بالیده است، آن هم از پدری که پنج سال منتظر فرزند بود و خدا به او نداد و درست بعد از قطعنامه رفت و شهید شد. پس من با جنگ بیگانه نیستم ولی رزمنده هم نبودهام. برخی از دوستانم هم شاعرند، هم بسیجی هم رزمنده. اما من در همین شاعری هم اما و اگر برای خودم دارم چه رسد به اینکه خودم را بسیجی قلمداد بکنم. البته در آن روزهای نوجوانی عضو بسیج محل بودم، میرفتیم و گشت میدادیم ولی هیچ وقت برادرانم نگذاشتند به جبهه بروم، بهجز دو روز که زود مرا از جبهه منتقل کردند به مشهد و گفتند: برو که خانواده بیسرپرست ماندهاند، چون همزمان پدرمان هم جبهه بود.
پدر نظامی مردی غریب بود و فقیر... بله، این مطلع یکی از قصاید من است، چند تا قصیده دیگر هم برایش گفتهام، او اصلا تمام عمرش را در جبهه گذراند؛ به مجرد اینکه جنگ شروع شد با ما خداحافظی کرد و رفت.
ارتشی بود؟بازنشسته بود ولی داوطلبانه رفت جبهه و کل آن هشت سال را در جبهه ماند، رفت بانه، کردستان، جنوب، شرهانی؛ هرجا که برادرانم بودند او هم پا به پای آنها رفت و به آنها سر زد.او بود، برادران شهیدم بودند، ولی من نبودم:
روشن شود هزار چراغ از فتیله ای
یک داغ دل بس است برای قبیلهای
من نرفتم پس نمیتوانم ادعای بسیجی بودن بکنم.
پرانتزی باز کنم و این سئوال را بپرسم، این برادرزاده شما همان است که دربارهاش گفتهاید: اینک پسری از تو یتیم است در اینجادر حسرت یک شب که پدر داشته باشدبله، همان است، قصیدهای با این مطلع:
تا کی دل من چشم به در داشته باشد
ایکاش کسی از تو خبر داشته باشد
بچه را پدرتان بزرگ کرد؟بچه پیش مادرش بزرگ شد، مادر من معتقد بود که گوشت و استخوان را نمیتوان از هم جدا کرد؛ میگفت که من هرچقدر هم مادربزرگ خوبی باشم، سرانجام مادربزرگ خوبی هستم اما بچهای که پدرش رفته، باید مادر بالاسرش باشد.
اسمش چیست؟اسمش علیرضا است. برادرم فرهاد در آخرین نامه گفته بود که اگر بچه به دنیا آمد و من زنده بودم، اسمش را میگذاریم رضا اما اگر به دنیا آمد و من نبودم، اسمش را میگذاریم علیرضا؛ رضا برادر اولم بود و علی برادر دومم البته در شناسنامه فرهاد بود و ما علی صدایش میزدیم. بچه که به دنیا آمد، علی شهید شده بود و ما به یاد دو برادر شهیدم و به خاطر وصیت پدرش، اسمش را علیرضا گذاشتیم؛ یعنی دو اسم دو شهید را در خودش دارد.
الان بیستویکی دو سالش باید باشد...بله، ازدواج کرده است.
برگردیم به بحثمان؛ شما میگویید بسیجیهای زمان جنگ، بسیجیهای امروز را تنها گذاشتهاند؟من میگویم که اگر اشتباهی رخ داده است، بسیجیهای دیروز و امروز، همدیگر را خوب میفهمند. بنشینند با همدیگر در یک فضای سالم صحبت بکنند تا ببینیم کدام دست پلیدی میان ما تفرقه انداخته است. آن دست را شناسایی بکنید و همدیگر را محکوم نکنید. خیلی از بسیجیها فرهنگی و اهل کتاب شدند، خوشتیپ شدند و تیپ هنری میزدند. ولی خیلی از بسیجیها هم نمیتوانند خوشتیپ باشند، چون همان حال و هوای جنگ را دارند؛ اینها را ما باید امّل بنامیم؟ باید عقبافتاده بنامیم؟!
شما دارید یک طرفه به قاضی میروید.چطور؟
وقتی که امر به معروف و نهی از منکر تقلیل داده میشود به برخی از ظواهر شرعی و همین تعریف سطحی و ناقص از این فریضه بنیادین، به یک سنت در بین یکسری از بروبچههای بسیج بدل میشود، تصویر بدی از بسیجیها در ذهن نسل جوان شکل میگیرد. اینها دروغ است.
نه دروغ نیست؛ برادر بنده چندبار به خاطر تیپ هنریاش کتک خورده است؛ او گرافیست است و در صنف گرافیک هم اعتباری برای خودش دارد، در عینحال بچه هیئتی است و هیئت حاج منصور هم میرود. میدانید چندبار کتک خورده بهخاطر تیپش؟من جواب شما را با یک مثال میدهم. همین محلهای که من دارم زندگی میکنم، اصلا حال و هوای جبهه را دارد، میبینی که؟ اینجا همه خانواده شهدا هستند. در همین محله، جوانهایی هستند که تیپ امروزی میزنند و با بسیجیها هم دوست هستند. هستند دخترهایی که مانتو تنشان میکنند و زلفی بیرون میاندازند و از جلوی همین بسیجیها رد میشوند و این بسیجیها سلامعلیک دارند با اینها، چون همسایهاند و هیچکدام یقه همدیگر را نمیگیرند؛ چرا نمیگیرند؟
چون با هم دوست شدهاند. رفاقت، آن چیزی است که از میان ما رخت بربسته است و ربطی هم به بسیجی و غیربسیجی ندارد. ما یادمان رفته که همه با هم رفیقیم. این جمله که: «مشکل خودت است» و ما در پاسخ خیلیها همین جمله را میگوییم، یک شعار بیگانه است که وارد سرزمین ما شده است. مشکل تو مشکل من است، مشکل من هم مشکل توست. این شعار را کی به بقالهای ما آموخته که بنویسند: «نسیه داده نمیشود» و بعد اضافه بکنند: «نسیه داده نمیشود حتی به شما» و بعدتر اضافه کنند: «نسیه داده نمیشود حتی به شما دوست عزیز» من یادم است که پدرم مرا به بقالی محل میفرستاد، مهمان میآمد خانه و هیچ آه در بساط نداشت؛ میگفت: برو پیش آقای دشتی و بگو یک کیلو برنج، یک کیلو لوبیا و... بدهید و بگذارید به حساب...
افسانه هم نیست؛ نهایتا مربوط به سه دهه پیش است.بله، افسانه نیست توی بقالی میرفتیم میدیدیم که نوشته: «هذا من فضل ربی»، میدیدی شعر حافظ را که نوشته:
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
حالا میروی و میبینی که نوشته: «مزاحمت بیجا مانع کسب است» یعنی اگر آمدی اینجا، باید پولی بدهی و چیزی بخری و بروی، دیگر «سلام و حالت چطور است و بچهام مریض است و مادرت خوب شد» را بگذار در کوزه... کی اینها را یاد ما داده است؟ همانهایی که اینها را به ما یاد دادهاند، بین بسیجیهای امروز و دیروز فاصله انداختهاند. من رفیق بسیجی دارم. خودم که بسیجی نبودهام، گفتم این را، اوایل جنگ در بسیج محل ثبتنام کردم. دوست داشتم برنو بگیرم دستم و گشت بزنم. شب دوم گفتند که تو برنو دست گرفتن بلد نیستی. اسلحه از دست ما گرفتند و قلم به دستمان دادند.
من هم واقعا اسلحه بگیر نبودم. آن دو روزی هم که جبهه رفتهام، امدادگر بودم، دوره امدادگری هم دیدم که راهم بدهند به آنجا و سرانجام هم بیرونم کردند. داشتم میگفتم این رفیق بسیجی من، یکبار که داشتم تند میرفتم، در آمد که: «تو که ترکش نخوردهای، تو که تا صبح توی بغل شهید نخوابیدهای، تو که با رفیقت ننشستهای قرمهسبزی بخوری، بعد رفیقت برای پر کردن پارچ آب برود بیرون، بعد صدای توپ بیاید، بعد از چادر بیایی بیرون و ببینی رفیقت افتاده و قرمهسبزیها که هنوز هضم نشدهاند ریخته بیرون. تو یکی حرف نزن!» دیدم که راست میگوید.
کی هست این رفیق دوران جنگ شما؟از دوستان خودم است در مشهد. گاهی وقتها هم از دیدن بعضی چیزها خیلی ناراحت میشد. عصبانی میشد و میخواست برود یقه طرف را توی همان خیابان بگیرد. به حکم اینکه میدانستم ناراحتیاش از چیست میگفتم، نه، یقه نگیر، صدایش بزن تا بیاید و با همدیگر صحبت کنید، حرف بزنید؛ گفتوگو میکنیم و طرف روشن میشود. چطور این کسانی که میخواستند گفتوگوی تمدنها را در جهان علم بکنند، بلد نیستند با رفیقهای بسیجی خودشان گفتوگو بکنند.
الان بحثمان رسیده به جایی که شما مسئله را دارید از دید فرهنگی نگاه میکنید. دست روی نقطه خیلی خوبی هم گذاشتهاید. من درباره بسیج یک اختلاف نظرهایی با شما دارم. من اعتقاد دارم تعریفی که از بسیجی شد بعد از جنگ، به تجدیدنظرهایی نیاز دارد. تعریف بسیج چیست؟ اصلا تعریفی از بسیج داده شده تا به حال؟
این هم یک بحث جدایی است.خود شما چه تعریفی از بسیج دارید؟
بسیجیها نوجوانهای مؤمن و پرشوری هستند که به شوق امام و به خاطر علاقه بسیار به رهبر انقلاب، عضو پایگاهها میشوند و ذهنشان را نوستالژی جنگ درست میکند. متأسفانه برنامه مدون و درازمدت برای مجهز کردن و مسلح کردن این نسل به فرهنگ و مأنوس کردن آنها با کتاب و قلم، وجود ندارد. ممکن است در یک پایگاه خاصی اینطور باشد اما بهطور عمومی وجود ندارد. کارویژهای هم که برای اینها تعریف شده است، کارویژهای که از جنس برقراری امنیت در محله یا کمک به نیروهای انتظامی در مواقع خطر است. این فینفسه نهتنها بد نیست بلکه باید هم اینگونه باشد اما نباید همه ماجرا به اینجا ختم شود. مسئولیت این کاستیها به گردن بسیجیها نیست بلکه باید متولیان امر برای خود تعریف داشته باشند که اگر میخواهیم نوجوان مردم را تحت عنوان بسیج جذب کنیم، برایش چه برنامه فرهنگی داریم.من از یک زاویه دیگر نگاه میکنم. میپرسم آن بسیجی که دیروز در جبهه بوده و الان یک شخصیت فرهنگی یا سیاسی شده، یک حوزه نفوذ اجتماعی یا حتی اقتصادی پیدا کرده، او مسئولیتش در قبال این بر و بچهها چیست؟ تویی که رزمنده زمان جنگی، بیش از هرکس دیگری مسئولیت داری که فرهنگ بسیجی ناب را که خلاصه میشد در از خود گذشتن به نسلهای بعدی انتقال بدهی. تو از اینها فاصله گرفتهای و اصلا اینها را داخل آدم حساب نمیکنی، پس حالا چه گلهای داری؟
آیا در قبال همان نسل بچههای جنگ هم برنامهای درست و حسابی در کار بود که برای اداره پایگاهها ازشان استفاده شود؟اینطورها هم نیست که شما میگویید. من خودم با این ریش تیغ زده که داری میبینی، هم با بسیجیها همکلاسی بودهام، هم 10 سال معلم فرزندان شهدا بودهام.
ما داریم درباره پایگاههای بسیج صحبت میکنیم. شما در مدرسه همکلاسی بسیجیها بودهاید یا در کانون ادبی فرزندان شاهد، معلم بچههای شهید بودهاید، ربطی به بحث ما ندارد.من صحبتم درباره میراث جنگ است. از جنگ یک مشت ویرانه ماند که باید ساخته میشد. اما غیر از این ویرانههای ظاهری در خرمشهر و آبادان، بسیاری فرزند شهید باقی مانده بود، بسیاری همسر شهید باقی مانده بود؛ همسری که تازه ازدواج کرده و بچه در شکم دارد، جنگ تمام شده و همسرش هم رفته، حالا او باید بچه را به دنیا بیاورد و خود به تنهایی بزرگش کند. خب این میراث جنگ را خود بچههای جنگ میبایست برایش آستین بالا بزنند. آنها بیش از هرکس دیگری نسبت به این میراث مسئولیت داشتند و دارند.
بحث خانواده شهدا و تربیت معنوی بچههای شهدا ربطی به بحث ما ندارد، بحث ما بسیج است.بسیج هم یکی از همین میراثهای معنوی جنگ بود. همه حرف من این است. باید به این میراث احترام گذاشته میشد. من اولین حکم آموزش و پرورشم برای تدریس در مدرسه شبانه صادر شد. این کلاس شبانه 5 نفر دانشآموز بزرگسال داشت که همه یادگاران جبهه بودند. جبهه رفتهاند و ترک تحصیل کردهاند و حالا جنگ تمام شده است؛ میخواهند جایی استخدام شوند و گفتهاند که اگر دیپلم داشته باشید بهتر است. آمدهاند دیپلمشان را بگیرند. یکی از اینها گونهاش زیر چشمش رفته بود. پرسیدم و گفت که در عملیات بدر ترکش خوردهام. خب، من در برابر او یک خاکسارم نه یک معلم. در برابر او، اول سرم پایین است. درست است که معلمم و میتوانم بیست را بکنم 18، 18 را بکنم 19، میتوانم به یکی صفر بدهم و بگویم که «برو خانه، تو اصلا آدم نیستی که توی خیابانها جلوی مردم را میگیری به زلف و یا پاچه خلقا... گیر میدهی.» اما من در برابر چنین آدمهایی اول سرم را میاندازم پایین و احترام میگذارم.
زیر شمشیر غمش رقصکنان باید رفت
کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد
این بیت را که در کتابهای درسی آن زمان بود، باید سر کلاس معنی میکردم ولی میدیدم برای کسی باید معنی بکنم که از رقص شمشیر برگشته است. آخر من به او چه بگویم. همین که به او میگویم «من در برابر تو هیچ نیستم» او هم سر صحبتش را باز میکند و با من دوست و رفیق میشود. در این رفاقت و تنها در این زمینهای که رفاقت ایجاد میکند، گفتوگو و رشد فرهنگی شکل میگیرد. خلاصه اینکه ما یادمان رفته که با هم دوست شویم.
مثالهایتان همه درباره بسیجیهای زمان جنگ است. این نسل جدید که امروز موضوع بحث ما و دلسوزان دیگر شده است، خیلیهایشان پس از جنگ به دنیا آمدهاند. من میگویم که اصلا از انتخابات بیا بیرون؛ کشور ایران را در نظر بگیر که انبوهی جوان بسیجی جنگ ندیده دارد، آیا این انبوه جوان بسیجی جنگ ندیده در کنارشان انبوهی بسیجی جنگ دیده هست یا نه؟
سئوال من از شما این است: این انبوه بسیجی جنگ دیده آیا برنامهای هدفمند، منسجم و کلان در کار بود برای اینکه ضمن حفظ عزت و تأمین معیشتشان، بتوانند تجربیات زمان جنگشان را انتقال دهند به بسیجیهای نسل بعد از جنگ؟بله، برنامه بوده است.
من میگویم نبوده است.اگر هم نبوده، مقصر من و شماییم، اولا و بالذات.
آخر آن برنامه کلان برای دخالت دادن نسل آرمانخواه جنگ در پرورش نسلهای بعد بسیج وظیفهای نیست که بر عهده من و شما باشد، خیلی کلانتر از این حرفهاست.چرا، هست؛ مثال میزنم. ما در دهلاویه کنگره شعر دفاع مقدس برگزار کردیم اما فقط شعر خواندیم، آیا نمیتوانستیم غیر از شعر، شعرهای مجسم را هم دعوت کنیم؟ آنجا، رزمندههایی بودند که نه بلد بودند شعر بگویند نه بلد بودند حرفهای قلمبه سلمبه بزنند، نمیتوانستیم آنها را هم دعوت کنیم و به آنها بگوییم شما اصلا لازم نیست شعر بگویید بلکه ما هم اگر به کنگره شعر دفاع مقدس آمدهایم، بهخاطر شما آمدهایم. ولی ما باورمان شد که شاعریم و آنها، بودن با آنها و رفاقت با آنها را فراموش کردیم.
این فاصله یک روزه و دو روزه درست نشده است. ما میتوانستیم در این کنگرههای شعر، بسیجیان به اصطلاح فرهنگی را با بسیجیان غیرفرهنگی کنار هم بنشانیم. این را هم بگویم که من آنها را هم غیر فرهنگی نمیبینم، چون اصل فرهنگ انقلاب، دفاع از دین و آیین و فرهنگ این سرزمین بود؟ هرکس این حس را داشت و دارد، میتواند بگوید که من ایرانیام. هرکس این حس را نداشت یا ندارد، به نظر من ایرانی نیست. البته با او هم میشود رفیق شد. ما سرانجام، از این انقلاب میخواهیم به سمت «انسان بما هو انسان» پیش برویم.
یک مثال دیگر میزنم. اگر یک روز وزیر آموزش عالی بیاید از وزیر آموزش و پرورش گلایه کند که تو معلمهایت بیسواد هستند، وزیر آموزش و پرورش باید بگوید این معلمها را خودت تحویل من دادی، پس از خودت گلایه بکن. ای بسیجی ترکش خورده دیروز، خاکریز دیده دیروز، جبهه رفته دیروز! امروز کدام لذت برای تو بالاتر که یک عده جنگ ندیده و جبهه نرفته میخواهند کسوت بسیجی تو را تنشان کنند؟ خب، استاد این کار شما هستید، پس با اینها گفتوگو کنید و آن تجربه دوره جنگ را به آنها انتقال بدهید.
اینها هموطن شما هستند، دوستهای شما هستند؛ وقتی شما فاصله بگیری، طبیعی است که روزی آنها پسرفت کنند، روزی تجربه تو را ناقص فراگیرند و یک مشت دشمن دوستنما، آنها را در ذهن مردم لولوهایی تصویر کنند که فقط بلدند چماق دست بگیرند تا به مردم بزنند. آنوقت توی رزمنده کجای این معرکه هستی که دارند به مردم تلقین میکنند که این افراد ریش و سبیلدار، چفیه به گردن انداخته، کفش کتانی پاره پا کرده، بسیجی نیستند، بسیجیهای دیروز، امروز کت و شلوار بر تن دارند، لباسشان تمیز است، ادکلن میزنند، خط ریششان آنکادر شده است، اشکال ندارد، اگر تو آراستهای و به سنت پیغمبر عمل میکنی، یا علی مدد! ولی اگر این بسیجیهای امروزی، تو را نمیفهمند و حرکت نمیکنند، خودت هم مقصری، فقط از دیگران گلایه نکن.
برمیگردیم به سر بحث، شما در ایام دوم خرداد برای چه از خاتمی حمایت کردید و شعر گفتید؟ آن موقع انگیزهتان چه بود؟دوم خرداد، قیصر امینپور زنده بود. قیصر شاعری بود که تحت هیچ شرایطی شاعرانگیاش را از دست نداد، با وجود اینکه عدهای تلاش میکردند او را منتسب به جناحی بکنند. در روزگارانی که ایران مدتها بود شاعر زندهای به خود ندیده بود، او قیصر امینپور شاعر بود و ماند. حسین منزوی زنده بود، شاملو زنده بود، اخوان زنده بود، اینها همه زنده بودند و شاعران بزرگی هم بودند اما از میان شاعران نسل انقلاب هیچ شاعری سر بر نکرده بود به اندازه قیصر، قیصر یک سر و گردن از همه بلندتر بود و حکم ارشاد برای شاعر جوانی مثل من داشت. در کنار قیصر و از همنسلان او از سیدحسن حسینی و یوسفعلی میرشکاک و علیرضا قزوه هم میتوان نام برد.
من این شعر را به اشارت هیچکسی جز دلم نگفتم. درباره بعضی از شعرهایم حتی میتوانم ادعا کنم که آن را به اشارت دلم هم نگفتهام، چون اصلا تا دلم آمده بجنبد و به من چیزی بگوید، شعر گفته شده است. آنهایی که با من زندگی کردهاند و از نزدیک مرا میشناسند، این را تأیید میکنند که من خود را در اختیار حس خودم قرار میدهم نه هیچچیز دیگر، خود را به دست حساسیت شاعرانه میسپارم. سید محمد خاتمی حرفهای بدی نزده بود. گفتوگوی تمدنها مگر بد بود؟ اینکه به دنیا بگوییم، اگر شما موشک کروز دارید، ما هم کلمه داریم، آنقدرها زیبایی داشت که یک شاعر ولو اینکه در دام زیبایی این کلام افتاده باشد، به پاس آن شعر بگوید:
با تو بگذار که بیفاصله صحبت بکنیم
از غم و غربت این قافله صحبت بکنیم
اما من در قطعهای که هفته پیش سرودهام آن شعر را پس گرفتم.حالا چرا آن غزل را پس گرفتهام؟ آیا این پس گرفتن یک حرکت سیاسی است؟ مگر من سیاسی شعر گفته بودم که سیاسی پس بگیرم؟ شاید اصلا آقای خاتمی آن شعر را نخوانده باشد. حاج آقای دعایی که من هرگز ایشان را ندیدهام، تا من بیایم متوجه شوم، این شعر را در روزنامه اطلاعات چاپ کردند، چون رفیق مشترکی داشتیم که این شعر را برایش خوانده بودم و آقای دعایی از طریق همان رفیق مشترک شعر را شنید و پسندید و منتشر کرد و بلافاصله افتاد بر سر زبانها.حالا چرا آن غزل را پس گرفتم؟
برای اینکه دوست میداشتم در این شلوغی بازار، سید محمد خاتمی که پرسش مهر را راه انداخته بود، بیاید خیلی راحت و بدون در نظر گرفتن سرخ و سبز بگوید: دانشآموزان! اول مهر مبارک! تابستانتان را ما خراب کردیم! ما فاتحه خواندیم بر تابستان شما. تا آمدید سهماه نفس بکشید، افتادید در دام انتخابات و فتنه سبز و قرمز. از سید محمد خاتمی توقع داشتم که نه مثل آن دو نفر دیگر بلکه مثل خودش باشد، مثل کسی که یک شاعر گمنام یک برادر شهیدی در یک تاریخی برایش شعر گفته بود، دوست داشتم او بیاید و بگوید که آقا! ما میتوانیم در صلح و صلاح و امنیت و امان و آرامش گفتوگو کنیم؛ ما که گفتوگوی تمدنها را راه انداختیم؛ خودمان هم با خودمان صحبت میکنیم. غرض اینکه هم آن غزل و هم این قطعه حرف دل من بوده است.من بسیار از این و آن درباره خودم شنیدم که فلانی شاعر درباری است، در صورتی که همان موقع اثاثیه خانه مرا داشتند به خیابان میریختند.
بد نیست ماجرای تخلیه خانهتان را هم بگویید.گفتن ندارد.
برای ثبت در تاریخ بد نیست.میدانید چرا دوست ندارم؟ من شاید با برادرم خیلی دعواها داشته باشم ولی دوست ندارم دیگران از آن باخبر شوند. اخوان آدم بسیار بزرگی بود. هم در کلام هم در مرام. زمانی احمد شاملو رفت آمریکا سخنرانی کرد و در آنجا فردوسی بزرگ را بهزعم خودش، فرو مالید و او را یک دروغزن بزرگ نامید. مدتی بعد از آن اخوان به آلمان سفر کرده بود. در آلمان در جمع ایرانیان برنامهای برایش گذاشته بودند. یک نفر از او سئوال کرد که نظرتان راجع به سخنرانی شاملو درباره فردوسی چیست؟ میدانید اخوان چه پاسخ داد؟ گفت: «این یک مشکل درونی است و ما خودمان در درون حل میکنیم.» برای اینکه گزک به دست چهار تا آدمی که دوست ندارند ایرانیها را با هم رفیق ببینند نداده باشد. این میشود مرامی که از معلمی مثل اخوان باید یاد بگیریم. چرا باید کاری کنیم که یک اختلاف داخلی، مایه خنده اجنبیها به ما شود؟
آیا واقعا فکر میکنید در این ماجرای تلخ چند ماهه، همه تقصیرها به گردن سید محمد خاتمی یا یک جناح خاص بوده است؟نه، من از او بهعنوان یک سید روحانی خوشپوش، خوشتیپ، خوش فکر، این توقع را داشتم که در این شلوغی حرفی بزند و دستی برآورد، کاری که در خورند اوست از او سر بزند. من در خورند او این را میدیدم که وقتی میبیند وطن در چنین التهابی دارد بهسر میبرد، بیاید و محترمانه اصول و مبانی را به رخ همه بهویژه دوستانش بکشد. اصول و مبانی هم به قول ناصر عزیزخانی در آن نامهاش که به فرزندان شهید همت نوشته، آنقدرها تاریک نیست.
به نظر شما، آن مبانی که واضح است، چیست؟بنده یک شاعرم و در مقام تشریح و تفسیر مبانی نیستم. البته بعضیها فکر میکنند شاعر یعنی کسی که برای مردم یا درباره مردم شعر میگوید؛ در حالی که شاعر کسی است که بین مردم است و از آن فراتر عین مردم است، ولو اینکه از مردم توگوشی بخورد. یک جایی یک نفر به من میگفت «تو ابله هستی!» در صورتی که همان فرد برای نامزدش نامه نوشته بود و در آن نامه شعر مرا آورده بود. جواب دادم که: مرد حسابی! من اینکه روبهروی تو نشسته است، نیستم، من همانم که از قولش برای نامزدت نوشتهای:
کشیده است به رسوایی و جنون کارم
میان جمع بگویم که دوستت دارم؟
من آنم. تو بخواهی یا نخواهی مرا دوست داری چون برای بهترین عزیزت مرا ارسال کردهای، آره رفیق! اینطوریهاست... .
از دیدگاه یک شاعر با همین تعریف خاصی که شما از شاعری دارید، مبانی انقلاب که روشن و واضح است، چیست؟آدم نباید بیپیر شود. بیپیری فحش است. تحت هیچ شرایطی نباید بیپیر بشویم. بالاخره انقلاب پیر دارد یا ندارد؟ امام خمینی، پیر انقلاب بود.آیا با فوت پیر این سلسله تداوم پیدا نمیکند؟ تداوم پیدا میکند. تو یا بیپیر شدهای یا گمان میکنی که خودت باید پیر باشی که صدالبته این فرض دوم، یک مسئله دیگری است. وگرنه اول و آخرش را بگیری، بیپیری زشت است.
اتفاقا ممالک به اصطلاح راقیه، بیپیرند؛ حتی من معتقدم که هند با تمامتوجهی که به عرفان داشته بیپیر است؛ چرا؟ چون ناگهان میبینی یک نفر پانزده سال بالای یک درخت نشسته و دستش را رو به آسمان گرفته است؛ خب، این زیبا نیست، این جالب نیست، تأسفآور است، اینکه انسان برای رسیدن به یک مرتبه بالا، پانزده سال بالای یک درخت به یک حالت بنشیند، ناامیدکننده است.
اگر پیری در کار بود و اگر نگاه آنها به یک نگاه علوی میخورد، به یک نگاه نبوی میخورد، میگفت که بیا پایین و او مثل یک پرنده میآمد پایین و میشد یک انسان معمولی.خب، تقصیری هم ندارد، ندیده آن نظر را، ندیده است؛ اشاره پیر به او نخورده است. خلاصه سخن اینکه بیپیری به قول قدیمیها شگرد ما نیست. شیوه ما نیست، در این خرابات ما را بیپیر راه ندادهاند.
تيتر اين گفتوگو برگرفته از اين بيت سروده اميري اسفندقه است:همسنگران به جان هم افتادهاند و سختدر تو مباد حمله به همسنگر آورندتهیه و تنظیم: زهير توكلي
منبع: هفته نامه پنجره
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:45  توسط علی رضا قزوه
|