![]() |
|
|
|
گل آمده با سبزه به همراهی نوروز دل پر شده از عطر هواللهی نوروز گر منتقم خون بهارید بیایید گل جامه دریده ست به خونخواهی نوروز همراه تو هر روز به نوروز رسیدم هم راهی امروزم و هم راهی نوروز مشق شب من نیست مگر سبز شدن ها گل می کنم از درس سحرگاهی نوروز فرصت بشمار این دو نفس تازه شدن را پیراهن عمر است به کوتاهی نوروز سبز است دلم سبزتر از سبزه ی این عید سرخ است دلم سرخ تر از ماهی نوروز فروردین 1392
|
||
|
|
جمعه شانزدهم فروردین 1392 22:59 علی رضا قزوه
|
|
|
![]() |
|
|
|
قصیده ی نفس در اتاق 213 بیمارستان خاتم الانبیا پنج روزی را درگیر بیماری تنفسی بودم و بعد دانستم که 213 نام مبارک حضرت زهرای مرضیه است و شفای این نفس هم به دست اوست. نیست پیدا با چه آهی می کشم پنهان نفس از نفس حیران منم از دست من حیران نفس کو به سرگردانی من از نفس افتاده ای مثل سرگردانی من هست سرگردان نفس بی نفس مُردم خدایا سنبلستانت کجاست تا بریزد بر سرم یک غنچه ی خندان نفس عطر باران هر گلی را تازه کرد و بهر من مانده ام حیران چرا قحط است در باران نفس کاش جای آب و نان تنها نفس می ریختند کاش قوت جسم من می بود جای جان، نفس کاش نبض زندگی در من تپیدن می گرفت کاش سامانی بگیرد بی سر و سامان نفس کاشکی مسعود بودم مانده ای در بند نای نی در این نایی که وامانده ست در زندان نفس من اگر می شد که خوانسالار باشم روز بزم می نهادم جای هر قوتی به دسترخوان نفس مَردم از لقمان ادب خواهند و من از اضطرار خواهم از روی ادب یک لقمه از لقمان نفس کاش مهمانی بیاید عارف و صاحب جلال ارمغان با خویش آرد شاید آن مهمان نفس کاش امشب آخرین شام غریبانم شود درد بی درمان نفس، ای درد بی درمان نفس ** از نفس افتادم و هرگز نیفتادم ز پای ای پریشانی چه کردی با من طوفان نفس بیم آن دارم که صبحی بی نیایش عاقبت بشکند در قفل قلبم این کلید جان- نفس با خودم می گویم آیا کفر نعمت نیست این می کشد آیا درون سینه ام شیطان نفس؟ خسته ام از دست این تکرارهای بی فروغ روز و شب در هرزگی ها می دهد جولان نفس می رود سرسان و سرگردان در این بازار مکر می دهد تا کی به پای مشتری تاوان نفس نرخ جان بالا و پایین شد در این سودای جسم ازکجا چوب حراجی خورد و شد ارزان نفس غیرت خود را کجا این روزها گم کرده ایم باید این شبها گدایی کرد از مردان نفس از تماشای" نفخت فیه من روحی" بپرس تا ببینی کیست جاری کرده در انسان نفس یک نفس آماده ی دیدار روی مرگ باش پلک بر هم می زنیم و می شود ویران نفس قدردان لحظه های گرم و نورانی شوید مثل باران است در شبهای تابستان نفس بیت هایم یک به یک خالی ست از عطر پَری می کشم در شعر خود از بس که با دیوان نفس باد از ما پرسشی در محضر خورشید کرد گفت با خود هین چه آوردید؟ گفتم: هان، نفس! نفخه ی روح خدا جاری ست در باد بهار می دمد در عیدهامان حضرت رحمان نفس کاش جانم یک گل کوچک ولی سرزنده بود جای گل می کاشتم روزی در این گلدان نفس کاشکی تنها نفس می شد کشید از بطن نور چون ملک کو می کشد از باطن قرآن نفس دستگیر این نفس هر لحظه یک دست دعاست با دعا بالا و پایین می رود هر آن نفس تکسواری خسته ام زین کرده اسب آرزو لنگ لنگان می رود هر شب از این دالان نفس ای خداوندی که جانم هر نفس در دست توست یا نفس را زیر و رو گردان و یا بستان نفس عطر یا قدوس و یا صبوح در جانم بریز زنده کن روح مرا با یک بغل ایمان نفس ** حضرت زهرا(س) به داد این تن تنها رسید یک دو روزی می شود جان می کشد آسان نفس چرخ دیگر می زنم در گردش چرخ و فلک پهلوانی تازه در من کرده گلریزان نفس ما به پایان نفس ها بی تماشا می رسیم کاش آغازی بگیرد باز در پایان نفس 15اسفند 1391 |
||
|
|
پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 19:36 علی رضا قزوه
|
|
|
![]() |
|
|
|
كجاست كعبه اگر مسجد الحرام تويي تو قسم به كرببلا حج من تمام تويى تو همه نمازى و نيت ، قيام توست قيامت شهيد ظهر تشهّد تويى ، سلام تويى تو سر بريده و آيات بينات ؟ چه حالى ! يقين كه ركن يماني تويى ، مقام تويى تو به سعى سجده به گودال قتلگاه تو رفتم نه سر برآورم از سجده تا امام تويى تو تو بيت اوّلى و كربلاست اوّل بيتم تو بيت آخرى و آخر كلام تويى تو |
||
|
|
سه شنبه بیست و سوم آبان 1391 18:16 علی رضا قزوه
|
|
|
![]() |
|
|
|
کیست تا کشتی جان را ببرد سوی نجات
دست ما را برساند به دعای عرفاتموسی من تو به دنبال کدامین خضری؟گوشه ی چشم تو ابری ست پر از آب حیات
|
||
|
|
پنجشنبه چهارم آبان 1391 8:7 علی رضا قزوه
|
|
|
![]() |
|
|
|
امروز شنیدم کتاب "صبح بنارس" که شعرهای پنج سال آخر من در هند بود و توسط شهرستان ادب منتشر شده بود جایزه بیست و یکمین دوره کتاب فصل را در بخش شعر به خود اختصاص داده است. ارزش مادی و معنوی این جایزه را تقدیم می کنم به زنده یاد محسن پزشکیان شاعری
که در عین شایستگی هرگز فرصت شناخته شدن نیافت . شاعری از اهل مبارزه و
اعتراض که از زندانیان زمان شاه بود و در اوایل انقلاب برای دیدار امام به
قم می رفت که در تصادفی با فرزند کوچکش به دیار باقی شتافتند. خدایشان
بیامرزاد.
|
||
|
|
سه شنبه چهارم مهر 1391 23:4 علی رضا قزوه
|
|
|
![]() |
|
|
|
اوّل مهر رسید و من در همان " اوّل آ " بودم
مثل گنجشک دلم می زد، مثل گنجشک رها بودم پای یک پنجره میزی بود، چه تقلّای عزیزی بود پنجره راه گریزی بود، خیره در پنجره ها بودم پشت هر پنجره دنیایی ست ، چشم وا کردم و بستم ، آه من کجایم؟ تو کجا؟ با خویش در همین چون و چرا بودم گفت : بابا دو هجا دارد... نام من چار هجایی بود نان یکی... آب یکی ... باران... مثل باران دو هجا بودم گفت: هر حرف صدا دارد... در سکون حرف زدم با خود هم صدا بودم و هم ساکت ، نه سکوت و نه صدا بودم گفت: دلتنگ که ای؟ خندید... گریه کردم که پدر... خم شد آه بابا، بابا، بابا، سخت دلتنگ شما بودم جنگ شد، پنجره ها افتاد ، بچّه ها تشنه سفر کردند هشت نهر آینه جاری شد، تشنه در کرببلا بودم گفت: هی هی! تو کجایی؟ تو ... راست می گفت، کجایم من؟ تو نبودی... تو چهل سال است... من... اجازه؟... همه را بودم تو چهل سال همه غایب... تو چهل سال همه در خویش... من چهل سال، خدای من! من چهل سال کجا بودم؟ |
||
|
|
شنبه یکم مهر 1391 18:55 علی رضا قزوه
|
|
|
![]() |
|
|
|
به تازگی این شعر مرا به همراه چند شعر دیگر از من و دیگران آوازخوان شهیر تاجیکستان استاد دولتمند خالف با موسیقی تاجیکی و لحن دلنشین تاجیکانه خوانده اند:
دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم چه مى شد آه اى موساى من، من هم شبان بودم تمام روز و شب زلف خدا را شانه مى کردم نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم اگر مى شد همه محراب را میخانه مى کردم اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقیقت زد حقیقت را اگر مى شد شبى افسانه مى کردم چه مستى ها که هر شب در سر شوریده مى افتاد چه بازى ها که هر شب با دل دیوانه مى کردم یقین دارم سرانجام من از این خوبتر مى شد اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمى کردم سرم را مثل سیبى سرخ صبحى چیده بودم کاش دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم |
||
|
|
شنبه هجدهم شهریور 1391 19:6 علی رضا قزوه
|
|
|
![]() |
|
|
|
به رییس علی دلواری قهرمان مبارزه با استعمارگران در جنوب و به مدافعان خلیج فارس طاقت آوردی خلیج فارس من این همه سالها تو گرمای جنوب سفره ی آبی و سبز آسمون سفره ی مردم تنهای جنوب ** دشمن از ما چی می خواد؟ خلیج فارس صدای موجاش گریه هامونه مرواریداش کابین همسرامون صدفاش قلک بچه هامونه ** اون روزا امامقلی خان تو جنوب پشت پرتغالیا رو خوب شکست قصه ی دلیری رییس علی یاد انگلیسیا همیشه هست ** بچه های دسته ی رییس علی یه بار دیگه به میدون می زنن شب مث ماهی می رن تو دریاها صبحا مثل موج بیرون می زنن
** پشت این تنگه رو محکم بگیرین نذارین دشمنامون پا بگیرن به امام حسین قسم، یزیدیا اومدن دریا رو از ما بگیرن مردادماه 1391 |
||
|
|
شنبه چهارم شهریور 1391 17:11 علی رضا قزوه
|
|
|
![]() |
|
|
|
ایمان ما دو نیمه شد ونان ما دو نیم دست من و نگاه تو یا سیّدالکریم روحم تمام زخمی و جانم تمام درد یک امشبم ببخش به آرامش نسیم از شعله های روز قیامت رها شدیم افتاده ایم باز در این ورطه ی جحیم چیزی بگو شبیه سخن گفتن شبان حکمی بده به سادگی حکمت حکیم ما راهیان کوی چپ و راست نیستیم ما راست آمدیم سر راه مستقیم ما عاشقان شهید توهستیم تا ابد ما سالکان مرید تو بودیم از قدیم برقی بگو وزان شود از سمت یا لطیف اشکی بگو فرو چکد از ابر یا کریم ما را ببر به رویت لبخند عید فطر ما را بخوان به خلوت یا رب و یا عظیم مردادماه 1391 |
||
|
|
شنبه بیست و هشتم مرداد 1391 22:15 علی رضا قزوه
|
|
|
![]() |
|
|
|
سه دانگ از صدای عاشیق ها هنوز در زیر آوار است و شمس تبریزی آمده است به فعلگی و معلمی قرآن جایی در حوالی اهر و شیخ محمود دارد از زیر همین آوار مثنوی و قرآن بیرون می آورد و می خواند: "همه عالم به نور اوست پیدا ..." ستارخان هنوز یک پایش در زیر آوار است فریاد می زند که از سفارتخانه های اجنبی کمک قبول نباید کرد حالا با شمس در محله ی سلّه بافان می چرخم با ناصرخسرو به خانه ی قطران می روم آن روز هم که زلزله آمد چهل هزار تن مردند همیشه خاصیت زلزله همین است که روح ها را به هم می ریزد کمال را از خجند می برد به سرخاب و باکری را از مجنون می کشاند به آسمان ارومیه و مرا از این گوشه ی جهان می برد به کوچه ی دلتنگی آقامحمدحسین بهجت تبریزی... یکی دست شهریار را بگیرد که بیرون زده ست این وقت شب با زیرشلواری و همان کلاه پوستی در محله ی پدری دنبال حبیب و رفقایش می گردد... تاریخ می گوید این زلزله پس زلزله هایی ست که پیشتر آمده بود و این از خواص زلزله الارض است که گاه تکه ای از بسطام را می برد به بم و کوه حیدربابا را این وقت شب آورده است به رختخواب ابری من در دهلی نو و من از او مدام سراغ ساز "عاشیق عیمران" را می گیرم... |
||
|
|
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 15:34 علی رضا قزوه
|
|
|